eitaa logo
موکب قشقایی های ایران در کربلا عمود۸۲۲
1.1هزار دنبال‌کننده
819 عکس
222 ویدیو
3 فایل
🌹موکب و حسینیه حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام قشقایی های ایران در کربلا 🔺تأسیس ۱۳۹۴ کیمیایی است عجب تعزیه داری حسین که نباید ز کسی منت اکسیر کشید ⭕گروه جهادی تبلیغ عشایری ویژه عشایر سیار ⭕انتقاد و پیشنهاد ♨️ مدیر موکب @shikhqashqai #موکب‌عشایری
مشاهده در ایتا
دانلود
👌قسمت دوم 🌺 امانت حضرت عباس بر دوش یک زن و شوهر راننده 📜داستان نذر رانندگان تریلی ....... و در همان لحظه، نگاه مرد به سمت زنی چرخید که با وقار و صلابتی خاص، از میان ستونها به سوی آنها قدم برمیداشت. این زن، با همان خستگی سفر بر چهره، اما با صلابتی مادرانه، توجه شیخ را جلب کرد. مرد راننده ادامه داد، و این جمله نقطه عطف ماجرا بود: «این خانم ارباب و همسر من است» نذر شیرین: تعهدی فراتر از قرارداد زن، همسر راننده، با صبر و متانت حیرت انگیزی به شرح مشکل گوش سپرد. حقیقت ماجرا این بود که این زوج تازه سفرشان را به عراق به پایان رسانده بودند. آنها مأموریت حمل باری دیگر را با موفقیت انجام داده و زیارتی مختصر را هم محقق ساخته بودند. درست در همان لحظه ای که آماده ترک خاک عراق و بازگشت به ایران بودند، با این مأموریت ناخواسته روبرو شدند. سفرشان به ظاهر تمام شده بود، اما نذرشان تازه در آن سوله تاریک آغاز میشد. زن نگاهی مستقیم و نافذ به شیخ انداخت. پاسخ او بدون هیچگونه تردید یا پرسش درباره جزئیات لجستیکی یا مالی نبود: «انشاء الله ، ما هستیم. این بار، امانت حضرت ابوالفضل علیه السلام است» مرد، در تأیید کلام همسرش، سر تکان داد و با قاطعیت افزود: «این مسیر برای ما واجب شده است؛ این اجابت یک ندا بود، نه یک درخواست مالی.» گشایش: غرش تریلی و ایمان عملی تنها چند دقیقه بعد، سکوت سوله با صدای غرش قدرتمند یک تریلی دو محوره شکسته شد. این تریلی، که انگار از هیچ به وجود آمده بود، با مهارتی خیره کننده، درست جلوی دهانه سوله متوقف شد. صحنه عملیات کمی غیرمتعارف بود: زن راننده، با همان مهارت غریزی که در جاده ها آموخته بود، پشت فرمان تریلی نشست. در حالی که او ماشین عظیم را هدایت میکرد و با دقت میلیمتری آن را در فضای محدود سوله جای میداد، مرد، همسرش، با دستانش به او فرمان میداد و مسیر دقیق پارک کردن را مشخص میکرد. خادمین قشقایی، که پیش از این توسلات و دعاهای پیاپی برای یافتن یک راه حل معجزه آسا داشتند، این دو را نه صرفاً رانندگان داوطلب، بلکه «فرستادگان امام حسین علیه السلام »برای نجات موکب میدانستند. آنها با شور و شوقی فراوان آماده تخلیه انبار شدند. نکته مهم این بود که هیچ بحثی درباره کرایه یا هزینه های سوخت پیش نیامد؛ زیرا زن و شوهر راننده، این خدمت را بالاتر از هر بهای مادی ممکن میدانستند و آن را به طور رایگان و تنها به نیت ادای دین، پذیرفتند. پایان و تداوم: تولد یک عشق جدید آن روز، سوله به سرعت تخلیه شد و وسایل حیاتی موکب به محل برپایی موکب و مورد نظر منتقل گردید و امکانات برای شروع مراسم اربعین و پذیرایی از زائران سیدالشهدا علیه السلام فراهم آمد. اما این واقعه، پایان داستان نبود؛ بلکه نقطه عطفی شد برای یک تعهد پایدار. از آن پس، هر سال با نزدیک شدن ایام سوگواری اربعین و حماسه حضور خیل عظیم زائران سیدالشهدا علیه السلام ، این زن و شوهر راننده، به شکلی خودجوش و پیشدستی کننده، اولین کسانی بودند که آمادگی خود را برای «جابجایی امانت حضرت عباس علیه السلام » از ایران به خاک عراق اعلام میکردند. سال اول، این حضور ناشی از حس مسئولیت پذیری برای همان مشکلی بود که در آن سوله تاریک رخ داد؛ اما سالهای بعد، این حضور تبدیل به یک رسم قلبی شد؛ یک عشق که در آن سایه دیوار، زیر پرچم ابوالفضل علیه السلام و در اثر یک امانتداری بی قید و شرط، در قلب این دو راننده متولد شده بود. آنها دیگر تنها راننده نبودند؛ آنها حافظان قسم خورده بخشی از میراث ماندگار موکب قشقایی های ایران شده بودند. پایان 🏕کانال موکب قشقایی های ایران https://eitaa.com/QASHQAImokeb
❤️رانندگی با چاشنی عشق: 👌«زن و شوهری در خدمت اربعین» هم‌سفر در مسیر کربلا: روایت یک تعهد خانوادگی ، رانندگی با چاشنی عشق: زن و شوهری در خدمت اربعین حکایت زن و شوهر راننده تریلی که در خدمت زائرین اربعین حسینی بودند تماشای کلیپ در لینک https://www.aparat.com/v/xmhwq0z 🙏نشر این پیام در فضای مجازی و حقیقی مورد استدعاست 🌸اونقدر پخش کنید تا برسد به دست این زن و شوهر راننده 🌺شاید در پیچ یک جاده خسته کننده برسه به دستشان خستگی از تنشان دربیاد یا علی
🌺«نذر کامیون، بار ابوالفضل» ✍صدای قدم‌های بی‌شمار زائران، زیر گام‌های کوچک ما گم می‌شد. هر سال، اربعین که می‌رسید، حسین آقا فرمان کامیونش را به امانت می‌گذاشت و ما مسافر جاده‌ای می‌شدیم که انتهایش بهشت بود؛ ❣کربلا❣ آن سال، وسط شلوغی‌های عمود هزار و سیصد و چند، یک لحظه نگاهمان به کامیون‌های ایرانی افتاد که کنار جاده پارک کرده بودند و مردان با صلابت، کیسه‌های برنج و قوطی‌های روغن و پتوهای تبرکی را برای موکب‌های ایرانی تخلیه می‌کردند. حسین آقا که دید با چه حسرتی به کامیون‌ها خیره شده‌ام، نفس عمیقی کشید. دستی به شانه‌ام زد و گفت: «ببین خانم ! همه دارایی این راننده‌ها همین ماشین‌هاست، ولی ببین چطور آورده‌اند اینجا. سال دیگه، اگه امام حسین (ع) توفیق بده و قسمت مون بشه، خودمون هم بار موکبی رو میاریم کربلا.» 🌷نذر، از همان‌جا در دلمان نشست. نذری که هر سال در دل جاده، از مشهد تا بندرعباس، از ما کار می‌کشید، حالا آرزو شده بود: اینکه ماشینمان، این سالار پیر و زحمتکش، یک بار هم که شده، به جای بار آهن و تره‌بار، حامل باری شود که بوی عشق می‌دهد. یک سال گذشت. دوباره محرم آمده بود و بساط چای روضه‌ها پهن. آن روز داشتم لباس‌های حسین آقا را از روی بند جمع می‌کردم که گوشی‌ام زنگ خورد. خودش بود. صدای بوق کامیونش از دور می‌آمد و معلوم بود همین دور و بر خانه است. «سلام خانم. خوبی؟» «سلام آقا. خسته‌نباشی. نزدیک شدی؟» «بله، تو راه پمپ بنزینم. گوش کن، می‌خوام یه کاری کنی. عکس مدارک ماشین رو همین الان برام بفرست.» دستم از کار ایستاد. قلبم شروع به تپیدن کرد. این اولین بار بود که مدارک ماشین را اینطور ناگهانی می‌خواست. پرسیدم: «برای چی می‌خوای حسین آقا؟» حسین آقا خنده‌ای زد که همیشه موقع خبرهای خوب می‌کرد: ....... ادامه دارد ..... 👌ادامه در کانال موکب قشقایی های ایران https://eitaa.com/QASHQAImokeb
🌺«نذر کامیون، بار ابوالفضل» ✍حسین آقا خنده‌ای زد که همیشه موقع خبرهای خوب می‌کرد: «بهتر از بار جدیده خانم. علی آقا، رفیق همدانی‌ام، زنگ زده. گفته بار موکب قشقایی‌های ایران رو بیا از شیراز ببر کربلا.» کیسه لباس‌ها از دستم افتاد. زانوهایم سست شد. «بار... کربلا؟» صدام می‌لرزید. حسین آقا ادامه داد: «آره خانم، همون نذری که پارسال کردیم... حالا گوش کن بقیه‌اش رو! موکب به نام حضرت ابوالفضل العباس (ع) ثبت شده. بار هم نذورات مردمیه که ذره ذره جمع شده، از یک کیلو برنج تا یک بطری آب‌معدنی.» اشک بود که بی‌اختیار روی صورتم جاری شد. اشکی که خیسی‌اش سرد نبود، داغ بود و شکر. نذرمان دیده شده بود. نه‌فقط نذر ما، که نذر هزاران دل عاشق که حالا قرار بود بذر محبتشان با ماشین ما به خاک کربلا برسد. زیر لب گفتم: «یا ابوفاضل... ممنونم.» چند روز بعد، آن شوق اولیه کم‌کم جای خود را به دلهره و انتظار داد. دلهره بوروکراسی، دلهره کاغذبازی‌ها، دلهره اینکه شاید لحظه آخر جور نشود. هر بار که حسین آقا از جاده برمی‌گشت، خسته و خاک‌آلود، هنوز پایش را داخل نگذاشته بود که می‌پرسیدم: «خب حسین آقا؟ چی شد؟ علی آقا خبر نداد؟ مدارک ماشینمون برگشت؟» حسین آقا همیشه یک لیوان آب می‌نوشید و با همان اطمینانِ نگاهی که همیشه در چشم‌هایش داشتم، جواب می‌داد: «فرستادم خانم، منتظریم. ولی مطمئن باش، اگر قسمت باشه بار ابوالفضل (ع) رو ببریم، حتماً جور می‌شه. اون آقایی که پارسال نیتش رو به دلمون انداخت، خودش هم کارش رو تموم می‌کنه.» 👌تا اینکه یک شب، حسین آقا از یک مسیر طولانی برگشته بود. ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. لباس‌های کارش را گوشه‌ای انداخت و قبل از اینکه روی تشک ولو شود، گوشی‌اش را از جیبش درآورد. هنوز پلک‌هایش سنگین خواب نشده بود که صدای «تینگ» پیامک آمد. صفحه گوشی را باز کرد.. نور سفید صفحه افتاد روی صورت خسته‌اش. پیام کوتاه و بی‌حاشیه بود: «حسین آقا. فردا ساعت ۹ صبح بیاید برای بارگیری. حرکت به سمت مرز.» چشم‌هایش ناگهان برق زد. خستگی از تنش پرید. به من نگاه کرد و دیگر نیازی به حرف نبود. هردو می‌دانستیم که این فقط یک باربری ساده نیست. این یعنی امضای حضرت ارباب پای نذری که یک سال پیش در قلبمان کاشته بودیم. آن کامیون، همه دارایی ما بود، محل ارتزاقمان، خانه دوممان. و حالا قرار بود با آن کامیون به زیارت برویم. این‌بار نه فقط با پای پیاده، که با تمام جان و مال. حسین آقا نفسش را بیرون داد و زیر لب زمزمه کرد: «به امید خدا. ان‌شاءالله بار ابوالفضل (ع) و خاک سیدالشهدا (ع)، بیمه جان و مال و عمر و اولادمون باشه.» و آن شب، خواب به چشم‌های ما نیامد. خوابی پر از جاده‌های کربلا و عطر سیب و شوق رسیدن... شوق رسیدن به سرآغاز یک سفر تازه و مقدس. 🏕کانال موکب قشقایی های ایران https://eitaa.com/QASHQAImokeb
*داستان نذر کامیون و بار ابوالفضل* > آن شب، نه صدای بوق کامیون، بلکه بار ابوالفضل بود که بر سینه این خانواده سنگینی می‌کرد؛ باری از جنس نذر و ایمان که قرار بود همه دارایی و جانشان را با خاک کربلا بیمه کند. > برای راننده‌ای که تمام زندگی‌اش پشت فرمان می‌گذشت، نذر کامیون صرفاً یک جابه‌جایی بار نبود؛ بلکه معامله‌ای بود میان همه هستی‌شان با حضرت اباعبدالله، تا ماشین ارتزاقشان بوی بهشت بگیرد. 🎥کلیپ داستان نذر کامیون را در آپارات ببینید https://www.aparat.com/v/shaj760 🌻داستان های کوتاه و واقعی در کانال موکب قشقایی های ایران https://eitaa.com/QASHQAImokeb
🔻 همیشه پای یک خائن در میان است/نقاشی غم‌انگیز مرگ داریوش سوم ☝️ یک نقاش اروپایی حدود ۱۳۰ سال پیش، در نقاشی کمیاب فوق، ماجرای غم‌انگیز مرگ آخرین پادشاه هخامنشی را به تصویر کشید که اکنون در آرشیو کتابخانه نیویورک آمریکا نگهداری میشود. در این نقاشی اسکندر بهمراه ارتش متجاوزش بر بالای پیکر بی‌جان داریوش سوم ایستاده‌اند‌ و نظاره‌گر جسد شاه ایران هستند. در سال ۳۳۰ پیش از میلاد، داریوش سوم با وجود شکستهایی که از اسکندر متحمل شده بود؛ هنوز مأیوس نشده و درصدد بود قشون جدیدی در ماد تجهیز کند و به جنگ اسکندر برود اما با خیانت یک ایرانی به سرانجام‌ نرسید و کشته شد این شخص خائن «بسوس» والی باختر نام داشت و برادرزاده داریوش سوم محسوب می‌شد. بسوس، که مطلع شده بود، اسکندر در تعقیب داریوش سوم است ،در منطقه دامغان امروزی او را به قتل رساند و خود را بعنوان اردشیر پنجم، شاه ایران معرفی کرد. اسکندر وقتی به بالین آخرین پادشاه هخامنشی رسید با احترام جسد او را به پارس فرستاد و پس از تعقیب و گریزی طولانی بسوس خائن را نیز یافته و به قتل رساند 🏕 قشقاییلار موکبی https://eitaa.com/QASHQAImokeb
🌺ندای قلب‌های کوچنده و ریشه‌های استوار 👌پانزدهم مهرماه؛ روزی که باید دو بار نفس بکشیم ✍پانزدهم مهرماه فرامی‌رسد، روزی که باید در برابر عظمت روستا، مهد آرامش و تولیدکننده نان این سرزمین، سر تعظیم فرود آوریم و به احترام ایستادگی مردمان عشایر، که میراث‌دار اصالت کوچ و پیوند ناگسستنی با طبیعت‌اند، بایستیم. این روز، جشن نام دارد، اما امروز، این جشن با طعم اندوهی کهنه همراه است. ما روز روستا و عشایر را جشن می‌گیریم، اما چگونه می‌توانیم شادی کنیم وقتی صدای حمایت‌گر اصلی این جامعه، یعنی سازمان امور عشایر، خاموش شده است؟ حذف ساختار متولی، نه تنها یک تغییر اداری، بلکه یک شکاف در اعتماد است. این انحلال، همچون جریانی است که ریشه درختان قدیمی را تهدید می‌کند؛ گویی روز ملی روستا بدون تکیه‌گاه عشایر، تنها نامی زیبا اما فاقد معنای عمیق خود شده است. ای روستاییان صبور و ای عشایر مقاوم! ما به یاد داریم که سفره‌هایتان خالی نمانده و قلب‌هایتان از مهر لبریز بوده است. امید است که این روز یادآور این حقیقت تلخ باشد که روستا بدون عشایر، نیمه‌جان است و عشایر بدون پشتوانه، تنها می‌مانند. تا زمانی که صدای نان‌آوران واقعی کشور از دیوان‌سالاری شنیده نشود، این روز ملی، روزی برای یادآوری آنچه از دست داده‌ایم نیز خواهد بود. پاینده باد اصالت و استقامت شما. ✍یحیی پروین (قشقایی) 🏕موکب عشایری حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام قشقایی های ایران اولین موکب عشایری ایران https://eitaa.com/QASHQAImokeb
✍پیام تبریک موکب حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام قشقایی های ایران «اولین موکب عشایری» به مناسبت روز ملی روستا و عشایر 🌺تقدیم به ساکنان صبور و زحمتکش روستاها و جامعه اصیل عشایری ایران 🏕پانزدهم مهرماه، روز ملی روستا و عشایر ✍در این روز که به پاس خدمات بی‌بدیل شما، اهالی شریف روستاها و ایل‌های سرافراز کشورمان، روز ملی روستا و عشایر نامگذاری شده است، صمیمانه‌ ترین تبریکات را تقدیم می‌داریم. روستا، قلب تپنده تولید و فرهنگ ایران است و عشایر، ستون پایداری در حفظ اصالت، هویت ، سنت‌ها و مراتع ملی و مرزهای خاکی و اعتقادی این سرزمین کهن محسوب می‌شوند. اما در این تبریک، تلخی کام نیز وجود دارد. جامعه عشایری که همواره پیشرو در تولید، کوچ‌نشینی و حفظ سنت و اصالت و پیوند با طبیعت بوده است، امروز در حالی این روز ملی را گرامی می‌دارد که سایه سنگین انحلال و ادغام تنها سازمان متولی امور عشایر بر سر این قشر زحمتکش سنگینی می‌کند. روز روستا و عشایر بدون متولی اصلی امور عشایر، گویی نامی از یک هویت اصلی و اصیل کم دارد. انتظار می‌رود مسئولان محترم، ضمن ارج نهادن به زحمات این قشر مولد، هر چه سریع‌تر نسبت به ساماندهی و احیای ساختارهای حمایتی لازم برای حفظ حیات پربار جامعه عشایری اقدام نمایند. درود بر ایستادگی روستایی و پایداری عشایری ✍موکب عشایری حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام قشقایی های ایران https://eitaa.com/QASHQAImokeb
✍مدیر موکب عشایری حضرت ابوالفضل العباس(ع) قشقایی ها در پیامی به مناسبت روز ملی روستا و عشایر 👌عشایر بدون پشتوانه، تنها می‌ماند حوزه/ حجت الاسلام پروین به مناسبت روز روستا پیامی صادر کرد و گفت: ما روز روستا و عشایر را جشن می‌گیریم، اما چگونه می‌توانیم شادی کنیم وقتی صدای حمایت‌گر اصلی این جامعه، یعنی سازمان امور عشایر، خاموش شده است 🌸ادامه خبر در خبرگزاری رسمی حوزه https://hawzahnews.com/xf5NF 🏕کانال موکب قشقایی های ایران در کربلا @QASHQAImokeb
🌾 🍞 نان ارادت در موکب قشقایی ▫️ زمزمه خاک ✍من، یک دانه گندم بودم. ساده و متواضع، اما سرشار از وعدهای الهی. در پهنه ای سبز و بیکران، در دامنه های زاگرس، در خاک پاک ایل بزرگ قشقایی، ریشه دواندم. خورشید برایم لالایی صبحگاهی و باران، نوشیدنی حیات بود. هر روز که میگذشت، قامتم بلندتر و دانه هایم پُر تر میشد، در انتظار یک سرنوشت بزرگتر. آن سال، هوا فرق داشت. نسیم، حامل بوی عجیب و غریبی بود؛ بوی اشتیاق و شوقی که از دور دستها می آمد، بوی محرمی که با گرمای تابستان درآمیخته بود. میدانستم که مقصد من،تنها انبار شدن یا تبدیل شدن به نان سفره های روزمره نیست. من برای ارادت خلق شده بودم. 🌷فصل اول: تولد دوباره در آسیاب دروگر آمد. دستهای پینه بسته و نگاهی که مملو از احترام بود، مرا از زمین جدا کرد. صدای خوشحال کوبش خوشه ها در هم، نوید بخش سفری جدید بود. سپس، تاریکی آسیاب. ُ درون آسیاب قدیمی، که سنگهایش از قرنها پیش با صدای هو... هو... زمزمه میکردند، من و هزاران برادر و خواهرم، دست به دست هم دادیم تا از کالبد سخت خود رها شویم. این رهایی، دردناک نبود، بلکه تولدی بود در آغوش تاریکی. دانه های جامد ما، تبدیل به پودری نرم و سبک شد؛ آرد. آردی که بوی سبزی خاک را با خود داشت، اما آماده بود تا عطری مقدس به خود بگیرد. صدای چرخیدن سنگها، منظم و ریتمیک، شبیه نوای دمام در سینه زنی بود. من دیگر آن دانه ایستاده در نور نبودم؛ من آرد بودم، پتانسیلی از انرژی پاک که منتظر احیایی دیگر بود. 🌸فصل دوم: بانوی ایل و ساج آتشن ...... 👌ادامه در کانال موکب قشقایی های ایران https://eitaa.com/QASHQAImokeb
✍کسانی که تاریخ را نمی‌دانند و گذشته را به فراموشی می‌سپارند، در حقیقت راه را برای تکرار اشتباهات پیشینیان هموار می‌کنند. آنان که خرافات و جعلیات را به جای حقایق تاریخی جا می‌زنند، نه تنها به شعور مخاطبان خود توهین می‌کنند، بلکه ریشه‌ های هویت یک ملت را نیز سست می‌سازند. تاریخ چراغ راه آینده است؛ آن را با غبار جهل و تعصب آلوده نکنیم و اجازه ندهیم سودجویان، با تحریف آن، منافع خود را بر حقیقت مقدم بدارند. بیایید با مطالعه و تحقیق، پاسدار راستین تاریخ باشیم و میراث گران‌بهای گذشتگان را به درستی به آیندگان منتقل کنیم. 🌾تاریخ، آینه‌ی تمام‌ نمای عبرت‌ هاست؛ مشروط بر آنکه غبار تحریف و دروغ بر آن ننشیند. اگر به درستی روایت شود، راهگشای آینده است؛ وگرنه، خود به گمراهی می‌انجامد 👌تحریف تاریخ در تعریف وقایع تاریخی و قصه پر غصه گذشتگان خیانت به آیندگان است 🖌تاریخ، آینه‌ای است که باید بی‌ غبار تعصب و حب و بغض‌های شخصی باشد. هرگاه این آینه به کینه یا علاقه آلوده شود، واقعیت‌ ها تحریف گشته و درس‌های آن به بیراهه می‌رود. اجازه ندهیم احساسات، روایت‌گر گذشته‌ای شوند که باید راهنمای آینده باشد. 🏕کانال موکب قشقایی های ایران https://eitaa.com/QASHQAImokeb
♨️پنجشنبه است 🔺روز شاد کردن کسانی که جسم شان زیر خاک است و یادشان در دل 💳واریز نذورات و هدایا به نیت اموات 💳شماره کارت 5859837005321936 ✔️به نام یحیی پروین موکب و موکب ایل قشقایی 🙏لطفاً بعد از واریز بزرگواری نموده فیش واریزی و نام مرحوم که واریز به نیت اوست را در ایتا به شماره 09197459100 ارسال کنید 👌هدایا ، نذورات و خیرات واریزی هزینه مجالس اهل بیت علیهم السلام در موکب عشایری حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام در اربعین خواهد شد 🏕جهت اطلاع از برنامه های موکب عضو کانال موکب و حسینیه قشقایی های ایران شوید https://eitaa.com/QASHQAImokeb ✔️نشر این پیام در فضای مجازی و حقیقی از مصادیق صدقه جاریه است انشالله