eitaa logo
موکب قشقایی های ایران در کربلا عمود۸۲۲
1.1هزار دنبال‌کننده
819 عکس
222 ویدیو
3 فایل
🌹موکب و حسینیه حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام قشقایی های ایران در کربلا 🔺تأسیس ۱۳۹۴ کیمیایی است عجب تعزیه داری حسین که نباید ز کسی منت اکسیر کشید ⭕گروه جهادی تبلیغ عشایری ویژه عشایر سیار ⭕انتقاد و پیشنهاد ♨️ مدیر موکب @shikhqashqai #موکب‌عشایری
مشاهده در ایتا
دانلود
✍مدیر موکب عشایری حضرت ابوالفضل العباس(ع) قشقایی ها در پیامی به مناسبت روز ملی روستا و عشایر 👌عشایر بدون پشتوانه، تنها می‌ماند حوزه/ حجت الاسلام پروین به مناسبت روز روستا پیامی صادر کرد و گفت: ما روز روستا و عشایر را جشن می‌گیریم، اما چگونه می‌توانیم شادی کنیم وقتی صدای حمایت‌گر اصلی این جامعه، یعنی سازمان امور عشایر، خاموش شده است 🌸ادامه خبر در خبرگزاری رسمی حوزه https://hawzahnews.com/xf5NF 🏕کانال موکب قشقایی های ایران در کربلا @QASHQAImokeb
🌾 🍞 نان ارادت در موکب قشقایی ▫️ زمزمه خاک ✍من، یک دانه گندم بودم. ساده و متواضع، اما سرشار از وعدهای الهی. در پهنه ای سبز و بیکران، در دامنه های زاگرس، در خاک پاک ایل بزرگ قشقایی، ریشه دواندم. خورشید برایم لالایی صبحگاهی و باران، نوشیدنی حیات بود. هر روز که میگذشت، قامتم بلندتر و دانه هایم پُر تر میشد، در انتظار یک سرنوشت بزرگتر. آن سال، هوا فرق داشت. نسیم، حامل بوی عجیب و غریبی بود؛ بوی اشتیاق و شوقی که از دور دستها می آمد، بوی محرمی که با گرمای تابستان درآمیخته بود. میدانستم که مقصد من،تنها انبار شدن یا تبدیل شدن به نان سفره های روزمره نیست. من برای ارادت خلق شده بودم. 🌷فصل اول: تولد دوباره در آسیاب دروگر آمد. دستهای پینه بسته و نگاهی که مملو از احترام بود، مرا از زمین جدا کرد. صدای خوشحال کوبش خوشه ها در هم، نوید بخش سفری جدید بود. سپس، تاریکی آسیاب. ُ درون آسیاب قدیمی، که سنگهایش از قرنها پیش با صدای هو... هو... زمزمه میکردند، من و هزاران برادر و خواهرم، دست به دست هم دادیم تا از کالبد سخت خود رها شویم. این رهایی، دردناک نبود، بلکه تولدی بود در آغوش تاریکی. دانه های جامد ما، تبدیل به پودری نرم و سبک شد؛ آرد. آردی که بوی سبزی خاک را با خود داشت، اما آماده بود تا عطری مقدس به خود بگیرد. صدای چرخیدن سنگها، منظم و ریتمیک، شبیه نوای دمام در سینه زنی بود. من دیگر آن دانه ایستاده در نور نبودم؛ من آرد بودم، پتانسیلی از انرژی پاک که منتظر احیایی دیگر بود. 🌸فصل دوم: بانوی ایل و ساج آتشن ...... 👌ادامه در کانال موکب قشقایی های ایران https://eitaa.com/QASHQAImokeb
✍کسانی که تاریخ را نمی‌دانند و گذشته را به فراموشی می‌سپارند، در حقیقت راه را برای تکرار اشتباهات پیشینیان هموار می‌کنند. آنان که خرافات و جعلیات را به جای حقایق تاریخی جا می‌زنند، نه تنها به شعور مخاطبان خود توهین می‌کنند، بلکه ریشه‌ های هویت یک ملت را نیز سست می‌سازند. تاریخ چراغ راه آینده است؛ آن را با غبار جهل و تعصب آلوده نکنیم و اجازه ندهیم سودجویان، با تحریف آن، منافع خود را بر حقیقت مقدم بدارند. بیایید با مطالعه و تحقیق، پاسدار راستین تاریخ باشیم و میراث گران‌بهای گذشتگان را به درستی به آیندگان منتقل کنیم. 🌾تاریخ، آینه‌ی تمام‌ نمای عبرت‌ هاست؛ مشروط بر آنکه غبار تحریف و دروغ بر آن ننشیند. اگر به درستی روایت شود، راهگشای آینده است؛ وگرنه، خود به گمراهی می‌انجامد 👌تحریف تاریخ در تعریف وقایع تاریخی و قصه پر غصه گذشتگان خیانت به آیندگان است 🖌تاریخ، آینه‌ای است که باید بی‌ غبار تعصب و حب و بغض‌های شخصی باشد. هرگاه این آینه به کینه یا علاقه آلوده شود، واقعیت‌ ها تحریف گشته و درس‌های آن به بیراهه می‌رود. اجازه ندهیم احساسات، روایت‌گر گذشته‌ای شوند که باید راهنمای آینده باشد. 🏕کانال موکب قشقایی های ایران https://eitaa.com/QASHQAImokeb
♨️پنجشنبه است 🔺روز شاد کردن کسانی که جسم شان زیر خاک است و یادشان در دل 💳واریز نذورات و هدایا به نیت اموات 💳شماره کارت 5859837005321936 ✔️به نام یحیی پروین موکب و موکب ایل قشقایی 🙏لطفاً بعد از واریز بزرگواری نموده فیش واریزی و نام مرحوم که واریز به نیت اوست را در ایتا به شماره 09197459100 ارسال کنید 👌هدایا ، نذورات و خیرات واریزی هزینه مجالس اهل بیت علیهم السلام در موکب عشایری حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام در اربعین خواهد شد 🏕جهت اطلاع از برنامه های موکب عضو کانال موکب و حسینیه قشقایی های ایران شوید https://eitaa.com/QASHQAImokeb ✔️نشر این پیام در فضای مجازی و حقیقی از مصادیق صدقه جاریه است انشالله
🌾 🍞 نان ارادت در موکب قشقایی ▫️ بانوی ایل و ساج آتشین شب‌های منتهی به اربعین بود. آسمان پر فروغ و پرستاره قشقایی، شاهد شور و شوقی کم‌نظیر بود. ایل آماده کوچی بزرگ بود تا موکبی برپا کند، موکبی که قرار بود پل ارتباطی بین تشنه‌ لبان کربلا و عاشقان امروز باشد. آن شب، قبل از آنکه اولین شعاع خورشید، کوه‌های سر به فلک کشیده را نوازش دهد، من را در تشتی بزرگ ریختند. دست‌ هایی که مرا لمس می‌کردند، نه دست‌های قوی مردان، بلکه دستان پُر مهر و قدرت زنان ایل بود. بانو “اصیل بانو”، که به او «ننه اصلی» می‌گفتند با پیشانی چین‌خورده از سال‌ها خدمت و چشمانی که برق ارادت در آن‌ها می‌درخشید، شروع به ورز دادن کرد. 👌«آب نیت، نمک ذکر، و آرد برکت ، با هم درآمیختند.» ورز دادن، نه فقط یک عمل فیزیکی، بلکه یک مناجات بود. هر فشار دست ننه اصلی، یک صلوات بود. هر بار که خمیر را می‌کشید و تا می‌کرد، حدیثی از عطش اباعبدالله (علیه السلام) در جانش زنده می‌شد. بوی تر و تازه خمیر، که بوی رطوبت خاک و جوهر گندم می‌داد، با عطر دود هیزم‌ های که از شب پیش آماده شده بودند، در هم آمیخت. 🌷«یا حسین…» ننه اصلی زمزمه کرد و قطره اشکی به خمیر چکید. این لحظه، لحظه تبدیل شدن من از ماده خام به «نان ارادت» بود. خمیر ورآمده، زیر پارچه‌ای ضخیم به خوابی کوتاه فرو رفت، خوابی که مملو از شور حسینی بود. ▫️ معراج بر آتش ساج سپیده‌دم رسیده بود. موکب بیدار شده بود. صدای غلغل آب در سماورها، تق‌تق قند در استکان‌ها، و مهم‌تر از همه، صدای بر افروخته شدن هیزم در تنور و زیر ساج. 🌷اجاق ایل روشن شد. هیزم بلوط و بادام کوهی، شعله‌های سرخابی را به آسمان فرستادند. بوی دود، غلیظ، معطر و روحانی بود. این دود، دود سفره‌ های عادی نبود؛ دود نشان از ارادت ایلی بود که اجاقش این بار برای عزاداری سید و سالار جوانان بهشت آن هم در قطعه ای از بهشت یعنی کربلا روشن شده بود. حرارت، به سرعت از ساج داغ، که با کمی روغن حیوانی چرب شده بود، ساطع می‌شد. سپس، نوبت من بود. تکه‌هایی از خمیر، به شکل‌های مختلف درآورده می‌شد. برخی به شکل لواش نازک(نان تیری) و پهن، که با وردنه به نازکی برگ درختان درآمده بود و برخی دیگر، شبیه نان‌های گرد و قطوری که برای تاپو آماده برای غذایی به نام «یاغلو تاپو » می‌شد. ننه اصلی ، با مهارتی که نسل‌ به نسل به او منتقل شده بود، خمیر را برداشت. دستش به سرعت چرخید و نان را بر روی ساج گرم قرار داد. صدایی گوش‌ نواز و دلنشین بلند شد این صدای تماس من با آتش و ساج داغ بود. لحظه‌ای که رطوبت درون من، بخار می‌شد و پوسته بیرونی‌ ام طلایی و برشته می‌گشت. حرارت ساج، فراتر از یک دمای معمولی و همیشگی بود؛ آن تب عشق بود. من داشتم در این آتش، متبرک می‌شدم. عطر نان تازه، از هر عطر دیگری قوی‌تر است. عطری که از ترکیب خاک، آتش، نیت خالص و عرق جبین زنان ایل متولد می‌شود . عطر ساج، عطر دود هیزم، و عطر خود نان، هوای موکب را پر کرده بود. زنان قشقایی، با سرعتی باورنکردنی، نان‌ها را زیر و رو می‌کردند. تاپو ها ، که سطحش با دانه‌های کنجد مزین شده بود، زیر و رو می‌شد و با هر چرخش، صدای «جیرینگ… جیرینگ…» برخورد با ساج، موسیقی صبحگاهی موکب می‌شد. وقتی نان‌ها از ساج برداشته می‌شدند، هنوز از درون می‌تپیدند؛ گویی قلب کوچک و گرمی داشتند که برای زائران می‌تپید. 🌸فصل چهارم: برکت در دستان زائر 👌ادامه در کانال موکب قشقایی های ایران https://eitaa.com/QASHQAImokeb
هدایت شده از کانال ایل قشقایی
سلام به همه‌ی هم‌ایلی‌های باصفا و بامرام! 💙👋 می‌دونیم که ایل قشقایی یعنی همدلی، یعنی اتحاد، یعنی ریشه‌های عمیقی که همه‌مون رو به هم وصل کرده. کانال ما هم محفلیه برای همین همدلی و حفظ ریشه‌های قشنگمون. 💚 حالا وقتشه که این خونه‌ی مجازی رو با حضور گرم‌تر شما و عزیزانتون پر رونق‌تر کنیم! ❤️ بیاید با هم، دست به دست هم بدیم و دوستان و آشنایانمون رو هم به این جمع صمیمی دعوت کنیم. هر کدوم از ما می‌تونیم یه پل باشیم برای اینکه بقیه هم به این محفل پر از مهر و قشقایی‌گری بپیوندن. 💛 لطفاً لینک کانال رو برای هر کسی که فکر می‌کنید دلش با ایل و تبارشه، ارسال کنید تا دور هم جمع‌تر بشیم! 👇 https://eitaa.com/ghashghaei_eil منتظر حضور پرشور و گرم همه‌ی شما و عزیزانتون هستیم!💐 زنده باد ایل بزرگ قشقایی! 👏
*قشقاییلار موکبی* در دلِ شلوغیِ مسیر نجف به کربلا، جایی که هزاران موکب با چراغ‌های رنگارنگ خودنمایی می‌کنند، موکب قشقایی‌ها با چادرهای سیاه و باوقارش، حال و هوای دیگری دارد. اینجا، دل‌ها به یک آرزوی بزرگ گره خورده است. «علی رضا»، نوجوانی است که هر سال با پدر و مادرش برای خدمت به موکب می‌آید. او مانند تمام جوانان ایل، کوچ کردن را فقط در قصه‌های مادربزرگش شنیده است. اما اینجا، در کربلا، حس می‌کند بخشی از آن سنت دیرینه زنده شده است. هر روز صبح، عموحسین، پیرمرد خیمه‌دار موکب، با دستانی پینه‌بسته و صورتی آفتاب‌سوخته، به او یاد می‌دهد چگونه چادر را برپا کند. علیرضا با هر طنابی که محکم می‌کند، در دلش می‌گوید: *«این چادر را برای مهمانِ عزیزِ دلِ قشقایی‌ها برپا می‌کنم.»* عموحسین همیشه زمزمه‌ای زیر لب دارد که نه تنها علی رضا بلکه همه خادمان موکب آن را حفظ هستند : آرزومندور گله حضرت صاحب زمان گلگ آقاینان کرببلانگا حسین «آرزومندم که حضرت صاحب‌الزمان بیاید، تا با آقا به کربلای تو بیایم حسین» این زمزمه، تنها یک دعا نیست، آرزوی تمام ایل است. آرزوی روزی که کوچ واقعی آغاز شود؛ کوچی به سوی ظهور. تمامِ خدمت‌ها، تمامِ نان‌ها و چای‌های آتشی، همگی برای آماده‌سازی آن روز است. یک روز عصر، زائری خسته از راه می‌رسد. عموحسین چایی به او تعارف می‌کند و او با لبخند می‌گوید: «خدا خیرتان دهد. چادرتان، اینجا، دلِ آدم را گرم می‌کند.» عموحسین با لبخند جواب می‌دهد: «این چادرِ اصلی نیست. این چادر، تمرینی است برای آن روزی که صاحبمان بیاید و ما بتوانیم خوب خدمت‌گزاری کنیم.» اینجا، در موکب قشقایی‌ها، هر چادر، هر اجاق، و هر لبخندِ خادم، فریادِ یک آرزوست. آرزوی ایلی که کوچ را برای انتظار رها نکرد، بلکه کوچش را به انتظار گره زد. اللهم عجل لولیک الفرج 🌻 کانال موکب قشقایی های ایران در ایتا https://eitaa.com/QASHQAImokeb 🌹کانال موکب قشقایی های ایران در واتساب https://chat.whatsapp.com/Eq43DVeYR6e4qi2psqdeZk?mode=ems_copy_t
🌾 🍞 نان ارادت در موکب قشقایی ▫️ برکت در دستان زائر ✍وقت صبح بود. کاروان‌های پیاده، از راه رسیده بودند. خسته، غبارآلود، و لبریز از شور زیارت. چشم‌هایشان از فرط راه رفتن می‌سوخت، اما دلشان برای جرعه‌ای از عشق سیدالشهدا (ع) تشنه بود. آنها به موکب رسیدند. سایبان‌ های سیاه و سفید، پناهگاهی موقت در برابر آفتاب رو به رشد بود. اولین چیزی که به استقبالشان آمد، همین عطر بود؛ عطر نان داغی که از اجاق و ساج‌ها برمی‌خاست. ننه اصلی و دخترانش، با سینی‌های بزرگ و لبریز از نان‌های تازه، صف کشیدند. «بفرمایید قربان، نان تازه‌ست. با نیت سلامتی آقا.» زائران، گاه با دستانی لرزان، نان را برمی‌داشتند. نان، هنوز داغ بود. بخار نرمی از آن بلند می‌شد و چهره‌های خسته را نوازش می‌داد. این نان، نه فقط قوت جسم بود؛ این نان، قوت ارادت بود. من، که روزگاری دانه‌ای بی‌نام در خاک بودم، حالا تبدیل به لقمه‌ای از برکت شده بودم که در دهان زائران کربلا حل می‌شد. می‌دیدم که چگونه با خوردن این نان، انرژی تازه در رگ‌هایشان جاری می‌شد. با هر لقمه، لبخندی می‌نشست بر لبانشان؛ لبخندی که انگار طعم آب فرات را به یاد آورده بود، اما این بار، نان دهنده آن لذت بود. یکی از زوار پیر، نان را به دو نیم کرد و ابتدا تکه‌ای از آن را به سمت آسمان گرفت، زمزمه‌ای کرد و سپس آن را خورد. در چشمانش، تصویری از بانویی در خیمه را می‌دیدم که با نان پخته شده با نیت خالص، فرزندانش را سیر می‌کرد. 🌺فصل پنجم: تداوم سفره عاشقی ادامه دارد ... 👌ادامه در کانال موکب قشقایی های ایران https://eitaa.com/QASHQAImokeb
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
❣نذر چراغ گل بانو برای آقام شهید ✍باد سرد اردیبهشت، غبار سرخ کوچ را با خود می‌برد. هزاران چارپا و مردمی که زندگی‌شان در حرکت بود؛ قشقایی‌ هایی که راهیِ ییلاق شده بودند، مسیری طاقت‌فرسا از گرمای جنوب فارس تا خنکای دشت‌های سمیرم. گل بانو، مادرِ چهل‌ساله ایل، مثل همیشه زنبیل قورچ و قاشقش را محکم بسته بود و دلش به طناب چارپاها بند بود. در میان کوچ، ناگهان صدای ناله ضعیفی سکوت پرقدرت ایل را شکست. گلناز، دختر خردسال گل بانو، با تب و لرز روی زمین افتاده بود. تب، زبان او را از کلام انداخته بود و پوست لطیفش زیر نور آفتاب تند، تبخیر می‌شد. ایل در حرکت بود. جایی نبود که فریاد بزنی: «طبیب بیا!» حکیم قبیله، پیرمردی که از طب سنتی چیزی می‌دانست، سر تکان داد: «این تب، کار طبیعت است، مادر جان. باید ببینیم خدا چه می‌خواهد.» گل بانو به کوه و آسمان نگاه کرد، سپس به چشمان بی‌فروغ دخترش. تمام دانش مادرانه‌ای که از مادربزرگش آموخته بود، در دستانش جمع شد: برگ درخت سرو، ریشه گون و کمی شیره انگور وحشی. با همان‌ها، ضمادی گرم ساخت و بر پیشانی گلناز نهاد. شب‌ها تا صبح، دم‌کرده‌ی آویشن کوهی را جرعه‌جرعه به لب‌های خشکیده‌اش مالید. در اوج ناامیدی، گل بانو دست به دامان آسمان شد. با قلبی شکسته، همان‌جا در میان گرد و خاک راه، به سوی آن امامزاده‌ای که صدها کیلومتر دورتر، در قلب سرزمینشان آرام گرفته بود، زمزمه کرد: «یا آقام شهید! اگر این جان شیرینم را به من برگردانی، وقتی به ییلاق رسیدیم، چراغی برایت روشن خواهم کرد که نورش به عرش برسد!» هفته‌ها گذشت. هر قدم ایل، هر ناله‌ی چارپا، هر بار نفس کشیدن گلناز، نذری تازه بود. تا اینکه بالاخره، خنکای نسیم، بوی علف تازه و صدای آب چشمه‌ی ییلاق به مشام رسید. چادرها برافراشته شدند. صبح روز بعد، گل بانو از خواب پرید و صحنه‌ای دید که قلبش را از غم نجات داد: گلناز، با گونه‌های گلگون و لب‌های خندان، کنار چشمه کنار سایر دختران مشغول بازی با سنگریزه‌ها بود. ناگهان، سنگینی نذر بر شانه‌های مادر نشست. آن چراغی که وعده داده بود! آفتاب داشت کم‌کم پشت کوه‌های دنا غروب می‌کرد. گل بانو تکه‌ای چوب خشک از هیزم‌ها برداشت، پارچه‌ای کهنه از روسری‌اش جدا کرد، آن را به سر چوب بست و با روغن چارپاها خیس کرد. به سوی بلندترین تپه ییلاق رفت. در سکوت کامل، مشعل را برافروخت. شعله‌ای زرد، در برابر عظمت غروب ایستاد. اهالی ایل که خسته از کوچ به خواب رفته بودند، با دیدن این نور ناگهانی، از چادرها بیرون دویدند. همه می‌دانستند؛ این نور، نه برای ترساندن گرگ است و نه برای روشنایی چادر. این نور، نذر گل بانو برای آقام شهید است. همه مردمان ایل، انگار یک ندای غیبی شنیده بودند، دست‌ها را به احترام بر سینه نهادند و با صدایی آرام، رو به جهت دوردستِ امامزاده، سلامی فرستادند: «سلام یا آقام شهید!» آن شب، عطر خوشِ سوختن چوب و بوی معطرِ زیارت، در فضای ییلاق پیچید و آرامشی مقدس، بر تمام سختی‌های کوچ سایه افکند. نذر مادر، به نیت دخترش، به آسمان پیوست. ❣لینک کانال آلا داغلارینگ سوزلری: آوای اصالت قشقایی https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
🌷 (ع) ❣نان و نمکی که شرافت شد ✍قسم خوردن خان بابا ، حرمت نان و نمک را در تاریکی کوچ به آزمون می‌کشد. شبی که همه منتظر دزدی‌اند، یک مرد ناشناس بر سر سفره می‌نشیند. اما او نه دزد، که نگهبانی تا صبح می‌شود! داستانی جالب ، آموزنده و تکان‌دهنده از وفاداری، شرافت و عهدی که با ادای قسم حضرت عباس (ع) بسته می‌شود. اینجا نان و نمک، محافظ جان و مال می‌شود. 🌷کانال ❣آوای اصالت قشقایی https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61 داستان را از دست ندهید. با عضویت در کانال https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61
❣️هر روز دوازده برکت ورحمت از آسمان بر خانه ای که دختر دارد نازل می شود 🌻قال رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم ✍️ مَا مِنْ بَيْتٍ فِيهِ الْبَنَاتُ إِلَّا نَزَلَتْ كُلَّ يَوْمٍ عَلَيْهِ اثْنَتَا عَشْرَةَ بَرَكَةً وَ رَحْمَةً مِنَ السَّمَاءِ وَ لَا يَنْقَطِعُ زِيَارَةُ الْمَلَائِكَةِ مِنْ ذَلِكَ الْبَيْتِ يَكْتُبُونَ لِأَبِيهِمْ كُلَّ يَوْمٍ وَ لَيْلَةٍ عِبَادَةَ سَنَةٍ. 👌هیچ خانه ای نیست که در آن دخترانی باشد مگر آن که هر روز دوازده برکت ورحمت از آسمان برآن نازل می شود،ودائم مورد زیارت ملائکه قرار دارد ،برای پدرشان هر روز وشب ثواب یک سال عبادت می نویسند 🏕️کانال موکب قشقایی های ایران https://eitaa.com/QASHQAImokeb
موکب قشقایی های ایران در کربلا عمود۸۲۲
#داستان #قسمت‌‌سوم 🌾 #سفرگندم 🍞 نان ارادت در موکب قشقایی ▫️ برکت در دستان زائر ✍وقت صبح بود. کاروا
🌾 🍞 نان ارادت در موکب قشقایی ▫️تداوم سفره عاشقی ✍شب‌ها، آتش موکب هرگز خاموش نمی‌شد. زنان قشقایی، شیفت به شیفت، می‌آمدند و می‌رفتند. اجاق‌ها با شور و حرارت بیشتری می‌سوختند. هیزم‌ها یکی پس از دیگری قربانی می‌شدند تا نان ارادت، ادامه‌دار باشد. 🌾این موکب، نمایش سادگی و عمق باور بود. نه از تجهیزات مدرن خبری بود و نه از تجملات، فقط خاک، آتش، زنانی با دستان پینه بسته و عشق حسینی که در هر لایه از نان ما پیچیده بود. 🌷من، آن دانه گندم، با فروتنی می‌دانم که تقدیرم همین بود. از خاک برخاستم، در آتش نیت پخته شدم. سفر من، سفر کوچکی نبود؛ سفر من، بخشی از آن سفره بزرگی بود که هر سال، با نیت پذایرایی از زائران اباعبدالله (ع)، در قلب ایران، توسط زنان و مردان ایل، پهن می‌شود. و هر شب که ننه اصلی ساج را گرم می‌کرد، من در انتظار تولدی دوباره بودم؛ نانی دیگر، عطری دیگر، و ارادتی جاودان‌تر. سفر گندم، در مسیر حسین (ع)، معنا پیدا می‌کند. ▫️سمفونی زندگی در موکب در اوج ترافیک زائران، زمانی که دیگر نمی‌شد تشخیص داد چه کسی اهل کجاست؛ اصفهانی، شیرازی، یا لرستانی،عرب یا عجم یا کرد یا فارس همه در عطر دود و نان حل شده بودند. صدای نوحه ترکی و محلی در موکب، ترکیبی از مداحی‌های بلند و لالایی‌های آرام ایل بود. زنان ایل، با مهارت‌هایشان، هر کدام یک بخش از این ارکستر نان‌پزی را هدایت می‌کردند. یکی مسئول آماده‌سازی خمیر با نمک دریاست که از کوه آورده شده. دیگری، با وردنه‌ای چوبی که دسته‌ای قدیمی دارد، خمیر را باز می‌کند و شکل نهایی می‌دهد. و «ننه اصلی»، ناظر اصلی است که اطمینان می‌یابد هیچ نانی بدون ذکر یا حسین (ع) از تنور خارج نشود. بوی هیزم سوخته، دیگر بویی زننده نبود؛ بوی حضور بود. ..... 🌺ادامه دارد 👌ادامه در کانال موکب قشقایی های ایران https://eitaa.com/QASHQAImokeb