eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
581 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
325 ویدیو
9 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
🎬 شایعه‌ای پیچیده بود بین همه. حسینخانی از دور قبلی اردو، حرف‌های زیادی گفته بود اما مهم‌ترینش همان بود که "شب موقع خواب مراقب خشم شب باشید! یه جوری می‌زنن بهتون که نفهمین از کجا خوردین!" قرار بود مثل پادگان‌ها، با خشم شب غافلگیرمان کنند. با عقیل، سالاری، مرادی و ارمیا و سید و بقیه، قرار گذاشتیم شب را نخوابیم؛ یا هر کداممان تا صبح نیم ساعتی نگهبانی بدهد... همه‌ی گروه‌ها نقشه‌شان همین بود. ما هم مطمئن بودیم پاسدارهای نیروی دریایی نقشه‌شان نقش بر آب می‌شد. مو لای درز نقشه‌مان نمی‌رفت... کم‌کم برای نهار آماده شدیم... به همانجا که "مصلی" می‌خواندیمش رفتیم؛ غذا، استانبولی پرملاتی بود با طعم ادویه‌های تند بندری؛ که بچه‌های تدارکات کشیده بودند توی سینی سلف، با یک ماست و یک انار قرمز متوسط که از پوست نازکش معلوم بود دانه‌های درشتی دارد. بعد از نهار، تنها دو دقیقه وقت دادند تا آماده و به صف شویم! آفتاب، همچنان چشم‌های ضعیف و تارم را عذاب می‌داد و حتی موهایم داغ شده بودند. آنجا بود که چفیه به کار آمد! روی زمین تا زدمش و بعد، رول کردم... تحت الحنکش را از زیر پا رد دادم و بستمش؛ بعد هم چین‌هایش را مرتب کردم و روی سرم گذاشتمش. چون توی ساک بود، مثل آبِ روی آتش، خنک بود؛ مثل نمِ ساحل که بوی دریا می‌داد‌... کفش‌هایم را پوشیدم و به صف رفتم. جایم معمولا در صف اول یا دوم و اواسط صف بود‌. بعد از آماده شدن، چشمم به سید مارانی خورد؛ به نصرالله! لباس‌ش را در آورده بود. اما همچنان با تمام اندام و حرکات، شبیه سید حسن بود و با هر بار دیدن‌ش، داغِ جسدِ تشییع نشده‌ی سید رگ به رگ تن‌مان را می‌سوزاند و فکرمان را داغ می‌کرد. نصر الله شروع کرد به اخطار دادن: "آقاجون! تا ده ثانیه دیگه اینجا نبودین، سینه خیز در انتظارتونِس هاا!" بعد از آنکه همه‌مان جمع و مستقر شدیم رو به رویش، یادمان داد چطور همه‌مان در یک صف به سمت جایی حرکت کنیم. اولین نفر از آخرین صف، باید بر می‌گشت سمت سوله‌ها و بقیه صف پشت سرش، اولین نفر از صف دوم پشت سر نفرِ آخرِ صف اول و هر دو صف تبدیل به یک صف شدند. بین همه‌مان هم باید دو قدم فاصله می‌بود. به این ترتیب، همه‌مان در دو صف طولانی راه افتادیم سمت سوله‌ها. جلوی مسجدی نگه‌مان داشتند و محتشم گفت: "اینجا حسینیه جزیره‌ست... اینم مزار شهدای گمنامه و..." میان حرف زدن، سرش را بالا گرفت؛ به ساحل نگاهی کرد و گفت: "شهید گمناممونم رسید!" به ساحل نگاه کردیم و کشتی نیروی دریایی که ظاهرا حامل تابوت شهید گمنام بود. هر چهل نفرمان، نشستیم کنار مزار شهدای گمنام و چند دقیقه بعد، صدای عقیل در جزیره پیچید؛ مراسم رسما با زیارت عاشورا شروع شد. ایام اردو، ایام فاطمیه بود. آنجا که زنی یک تنه درد دین را می‌فهمد. و فهمیدن، درد دارد، تاوان دارد، آتش و میخ و تازیانه هم... هر کسی نفهمد درد متوجه‌ش نخواهد بود. درد همیشه کسانی را نشانه می‌گیرد که چیزی برای فهمیدن و حرفی برای گفتن داشته باشند. کسانی که خلافِ جهت جهان حرکت می‌کند، جانش را فدای فرمانده‌اش می‌کند و جهان‌آرا یا جانفدا می‌شود. آنجا بود که دوراهی مجال، مدام توی ذهنم پخش می‌شد؛ ناهماهنگ، نامرتب، سطر به سطر... از آخر تا به اول، وسط تا به آخر، اول تا آخر. زهرا، ولایت، فتنه، امتحان، جبت و طاغوت و‌... بعد از روضه، شهید را آوردند و تشییع کردند و بردند و حرف‌های نصرالله عزیز شروع شد؛ از همان‌ها که هر فرمانده‌ای می‌گوید، همان‌ها که تا می‌شنوی، یخ می‌کنی، سرت را بالا می‌گیری، سینه سپر می‌کنی و مو به تنت سیخ می‌شود! حتی حرف‌هایش، شبیه حرف‌های سید حسن عزیز بود... از فاطمیه گفت؛ از مقاومت، مقاومتی که ریشه‌اش فاطمه و ستونش ولایت است. از رسانه گفت و جنگی که حالا حالاها مجبوریم به گذراندن دوره‌ی سربازی‌اش. دوره‌ای به مدت تمام عمرمان یا تا زمانی که همه‌ی رسانه‌ها از توحید بگوید. یا از امنیتی که حاصل خون دل خوردن اهالی جزیره بود! گفت بایستیم؛ ایستادیم. قرار بود عهد ببندیم! قرار بود نمک‌گیرمان کند. قرار بود در محضر شهدای گمنام از همه‌مان قول بگیرد. - "من به خون همین شهدا، سوگند یاد می‌کنم! تا زنده‌ام، تا توان دارم، تا هستم و تا آخرین نفس و قطره خونم، از خیمه حسین بن علی، محافظت کنم‌! قسم می‌خورم در خیمه ولایت بمانم، قسم می‌خورم تمام توانم را برای تمدن اسلام به کار گیرم... من به این شهدا قول می‌دهم نه جلوتر از مقام عظمی ولایت حرکت کنم و نه از قافله ولی فقیه عقب بمانم... قسم می‌خورم جلوی دشمنان ایران اسلامی بایستم. روزی کاخ سفید و تمام کاخ‌های کفر را به حسینیه تبدیل کنم..." صحبتش که تمام شد، گفت: "توی حسینیه در خدمت سردار افضلی خواهیم بود..." پ.ن: اسامی تمام فرماندهان نظامی مستعار نوشته شده. ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
ایام اردو، ایام فاطمیه بود. آنجا که زنی یک تنه درد دین را می‌فهمد. و فهمیدن، درد دارد، تاوان دارد، آتش و میخ و تازیانه هم... هر کسی نفهمد درد متوجه‌ش نخواهد بود. درد همیشه کسانی را نشانه می‌گیرد که چیزی برای فهمیدن و حرفی برای گفتن داشته باشند. کسانی که خلافِ جهت جهان حرکت می‌کنند، جانشان را فدای فرمانده‌شان می‌کنند و جهان‌آرا یا جانفدا می‌شوند. @ezdehameeshgh
بریم سراغ پیام‌های ناشناس؟!
سلام. سفرنامه ات رو میخونم. خوبه، آفرین نصف شبی دارم به این میخندم که خوبه تو اطلاعاتی نشدی، از سیر تا پیاز اردوی نظامی رو تعریف می‌کنی😂 - سلام علیکم عزیزم.🗿 محض اطلاعات تمام نکات امنیتی بهشون توجه شده.🗿 بعدم کجاش سیر تا پیازه؟ نصف چیزا رو نمی‌شه نوشت به همون دلایل امنیتی...
خیلی نوشته‌هاتون رو دوست دارم. این سفر نامه هم خیلی خوب نوشتین. قلم‌تون در خدمت معصومین علیهم‌السلام انشاءالله. خانم حضرت مادر شهید امر به معروف و نهی از منکر شدند. امر به معروف و نهی از منکر هزینه دارد مثل روزه که گرسنگی دارد و برای همه هست. نباید باشد ها. برای معصومین بیشتر اما چه کنیم که همه آمران به معروف تنها هستن در هر جا و هر دوره‌ای که باشند. انشاءالله فاقبت به خیر بشین. - سلام علیکم... زنده باشید و سلامت ان‌شاء‌الله. لطف دارید. بله متاسفانه. کاش یک روز همه بتوننِ ربط بین شهادت حضرت زهرا یا امام علی و امام حسین علیهم السلام رو متوجه بشن. ان‌شاء‌الله یک روز با پشتیبانی خودِ حضرت زهرا این واجب فراموش شده، احیا می‌شه.🌱
هنوز نخوندم که نظر ی داشته باشم یا نه! - اگه خوندید نقد و نظر یادتون نره.🌱
سلام و خداقوت اگر آنجا اجازه عکاسی نداشتید، پس احتمالا اجازه اینکه طوری توصیف بشه که توصیفات جای عکس را بگیرند هم نباشه - سلام علیکم... احوال شما؟! ارتباطی به اجازه عکاسی نداشت. اصلا استفاده از گوشی موبایل ممنوع بود. مگر یک نوکیای ساده... البته موقع نوشتن به تمام تمهیدات امنیتی فکر کردم و هماهنگی لازم صورت گرفته.✅ مثلا توی اسم هیچ کدوم از افراد نظامی واقعی نیست و مستعاره. فقط اسم خودم و دوستام و شیخ محتشم و حاج آقای مارانی(سید حسن نصرالله) واقعیه. یا اینکه یک سری از اتفاقات اصلا نوشته نشده و... به هر حال ممنونم از شما.
سلام وقت بخیر. خداقوت به‌به افرین به شما چه بحث مفیدی داشتید. یه نکته رو گوشزد کنم هرگز نگید امام علی! همیشه بگید امیرالمومنین علی علیه السلام. - متشکرم از شما زنده باشید...🌱 نکته به جایی بود✅
سلام. خداقوت. داره جالب میشه. سرمای دم صبح، یاد همدان و مهمانان گرمسیری که از سوز سرمای صبحش گله دارند، افتادم. منتظر بقیه ماجرا هستم. - اصلا اسم همدان رو که آوردید سردم شد! متشکرم از توجه‌تون...🌱
سلام چیزو واقفی‌ام. - سلام علیکم استاد.🗿 حالا معرفی نمی‌کردید هم مشخص بود خودتونین. فقط شما به من می‌گید چیزو.🗿
سلام وقت بخیر شروع که بسیار عالیه! حتما بقیه هم عالیست. چه چفیه‌ی پر خیرو برکتی! مشتاقانه منتظر ادامه‌ی سفرنامه هستم. - سلامت و زنده باشید... بله خلاصه. اصلا به نظرم چفیه خودش یه معجزه‌ست. یه تیکه پارچه و این همه کاربرد؟