eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
583 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
325 ویدیو
9 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
🎬 باران گلوله‌ها بند آمد. آتش تفنگ‌ها سرد شد. حالا روشنایی دشت از ماه بود. هیچ چیز مشخص نبود. ایستادم‌ و خاک و سنگ را از لباس‌هایم تکاندم و بند اسلحه را به دوش کشیدم. پای چپم خواب رفته بود و زمین را نمی‌فهمید. لنگ‌لنگان پایین رفتم و به صف پیوستم. پاسدار کیان‌مهر گفت: "راحت باشید... بشینید... کلاس ستاره شناسی داریم." نشستم همانجا که ایستاده بودم. نگاهی به آسمان انداختم. می‌توانستی دست به آسمان ببری و مشتت را پر از ستاره کنی و پایین بیاوری. بعد از کویر لوت و کلوت‌های شهداد، دومین باری بود که می‌توانستم سرم را بالا بیاورم و انگار کنم میان ستاره‌ها نشسته‌ام. نه به آن وضوح اما به همان شکل. *** بعد از کلاس ستاره شناسی، مسیر را همانطور که آمده بودیم برگشتیم. این بار کسی اشتباه آمار نداد، نفوذی‌ها همه لو رفتند. در سکوت کامل راهمان را رفتیم؛ بدون حتی یک اشتباه. حتی صدایی که از بند اسلحه بیاید، حتی صدای پوتین. کم‌کم، تاسیسات جزیره از پشت تپه‌ها و درختان گز و ارژن نمایان شد. فضا روشن‌تر و روشن‌تر می‌شد. گله‌ی آهو زیر درختان گز در حال استراحت بودند. بالاخره رسیدیم. - "آزاد باش!" تا آن‌موقع آزاد بودیم. تا آن‌موقع که می‌توانستیم خودمان را کمی در قد و قامت سربازان دفاع مقدس ببینیم، آزاد‌تر بودیم. گاهی اوقات آزاد بودن، عین اسارت است و در بند بودن، حریّت. تا وقتی یک هزارم درصد احتمال می‌دادیم کسی که آسمان را به رگبار گرفته بود، به هر دلیلی دستش پایین بیاید و تیر به ما بخورد، آزاد بودیم! در آغوش خاک آزاد بودیم. وقتی خاک را میان دندان‌هایم حس می‌کردم آزاد بودم. حالا دوباره کمی به اسارت زندگی و روزمرگی نزدیک شده بودیم! شدیدا تشنه‌ام بود. کم‌کم گلویم داشت به ه حنجره می‌سایید و می‌سوخت. طعم خاک اما لذت بخش بود. یاد آب معدنی گم شده افتادم با خودم گفتم: "تشنگی را به کجا باید برد؟!" وضو و قضای حاجت را چه می‌کردم؟! یعنی چای هم نمی‌دادند؟! نگاهم به سربازهایی افتاد که کیک و رانی به دست در انتظارمان ایستاده بودند. تشنگی تمام شد! کیان‌مهر و محمدی، خسته نباشیدی به همه‌مان گفتند و قرار شد تا وقت خواب آزاد باشیم. وقت خواب اما... داستان دیگری داشتیم! تقسیم بالش‌ها و پتوها کار آسانی نبود. با خودم گفتم: نهایتا که چه؟! تقسیم می‌کنند و پتویی هم به من می‌رسد. اصلا نرسد. که چه؟! مسواکم را از ساک بیرون کشیدم و رفتم سمت توالت که روشوری‌هایش توی راهروی رو به روش قرار داشت. حین مسواک زدن دستی به شانه‌ام خورد. ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از  ۫ 𓏲࣪ ۫ دردِ شیرین ۫ 𓍼ִֶָ
𓏲࣪درود𓍼ִֶָ •°نویسنده دردشیرین برای اولین بار تقدیمی میدهد✍•° _ماجرا از این قرار است که، خواجه نصیر الدین طوسی، وزیرِ وقت قصد دارد با حکمی و با توجه به شخصیت تان منصبی به شما اهدا کند تا برای ایران زمین مفید باشید📜🔎 *برای بهرمندی از این تقدیمی این پیام رو فور کنید و حتما در کانال عضو باشید. جهت تگ: @Afmabahr27 جهت عضویت: https://eitaa.com/gheshaaaaaaaaaaaa .
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
می‌دونستید یکی از شخصیت‌های داستان‌ درد شیرین، منم؟!😁
عشق، بایدی دارد و انتظار، بایسته‌ای. "نیمه شب از خواب پریدن" بایسته‌ای‌ست که انتظار را وارد یکی از صفوف سربازان عشق می‌کند... -
یه توصیه: اخبار فلسطین رو بیش از اندازه دنبال نکنید... چیزی از روح و روان‌تون باقی نمی‌مونه!
هنجره‌ام شبیه شده. محل تولید فریادی که هر چقدر بلندتر، بی‌مخاطب‌تر. محل تولید آتش؛ آتشی که آب برایش تجویز نشده است... @ezdehameeshgh
توی منو، یک گزینه بیشتر قرار داده نشده‌است؛ قهوه‌ی تلخ مقاومت! که ترس را برهاند، خواب را بپراند، هشیار کند، خون را به رگ براند و جهاد را... @ezdehameeshgh
🎬 - " به به! بَچا معارف حتی مسواکشون با بقیه فرق می‌کنه!" اول نگاهی به مسواک چوبی انداختم و خندیدم‌. وقتی برگشتم، چهره‌ای دیدم گرد و توپر، با عینک شیشه گرد و لبخندی دندان‌نما. سر نخ صحبتمان، مسواک چوبی بود و چرایی‌اش‌. - "بابا تو از آخوندام آخوندتری! لابد جای کفش هم نعلین می‌پوشی!" تنها دیالوگ ماندگاری که از حسین یادم مانده همین بود. پسر، خودش را حسین سلطانی زَرَندی معرفی کرد. زرندی را که شنیدم، با صدای آغشته به ذوق گفتم: "پس اصالتا زِرِندیی..." - "نکنه تو هم..." - "نه اصالتا ولی دقیقا هفت سال اونجا زندگی کردم." پرونده‌ی خواب بسته شد. پرونده‌ی بعد، چای خوردن بود! یک ایرانی سرش هم برود، چای خوردنش نمی‌رود‌. حتی در هوای گرم آن‌وقتِ فارور. با حسین نشستیم روی پله‌های سیمانی، کنار سماور برقی و لیوان لیوان چای می‌خوردیم، تا پاسی از شب! تا آنجا که دیدیم فشارِ شیرِ سماور چند لیتری رو به کاهش می‌رود و ‌کم‌زور می‌شور! نمی‌دانم چرا، اما انگار سال‌ها می‌شناختمش. طوری حرف می‌زدیم انگار‌ بارها همسفر بوده‌ایم، بارها به بندر آمده‌ایم، بارها روی همین پله‌ها نشسته‌ایم و در همین ساعت از همین چای، مکرر در مکرر خورده‌ایم. صحبتمان رسیده بود به اسرائیل و اینکه پایان جنگ‌ِ هزار ساله‌مان چه می‌شود. احتمال‌های مختلف را بررسی می‌کردیم. نابودی‌شان بعد از ظهور به دست امام، بعد از ظهور به دست حضرت آقا، قبل از ظهور به رهبری حضرت آقا، قبل از ظهور به دست فلسطینی‌ها، به دست کسی دیگر، با جنگ، با موشک یا هر چیز دیگر! چند ثانیه‌ای سکوت کردیم. - "حسین..‌. یعنی می‌شه یه روز جنگ رو در روی ایران و اسرائیل رو ببینیم؟! می‌شه وقتی خیبر برای بار دوم فتح می‌شه... من و تو هم باشیم؟! به نظرت سرنوشت جنگ چی‌ می‌شه؟!" - "نمی‌دونم... شاید آره، شاید نه. ایشالا... هستیم!" گرم صحبت بودیم که سایه‌ای از کنارمان رد شد؛ ایستاد، عقب برگشت و دوباره ایستاد. توجهی نکردیم اما وقتی دیدیم سایه خشکش زده، برگشتیم و شیخ محتشم را دیدیم که به ساعتش نگاه می‌کرد و اخم کرده بود! حالا سایه‌اش دقیقا افتاده بود روی سرمان. نگاه‌مان نمی‌کرد. به ساعت مچی‌اش زل زده بود همچنان. بلند گفتم: "سایه‌ی روحانیت معظم و معزز رو سر ملت ایران مستدام باشه صلوات!" - "آروم آقا آروم! ملت خوابن!" همان موقع صدای هر و کر خنده‌ای از اتاقمان آمد. شیخ نگاهی به در کرد و گفت: "فقط بچه‌های صدرا تا این موقع شب بیدارن!" و صدای عقیل بود که از پشت در آمد: "کذبه حاج آقا، کذبه! داریم نماز شب می‌خونیم به امامت حاج آقای آیین!" تا آمدم جواب بدم، حسین آستینم را کشید و گفت: "حاج آقا ببخشید شب بخیر..." سمت اتاق‌مان رفتیم. فقط آقای آیین خوابیده بود و مرادی. بقیه همه بیدار بودند و پاسبانی می‌دادند. پرسیدم: "اگه نماز شبِ جماعتتون تموم شده نظرتون چیه بخفتیم؟! معلوم نی فردا می‌خوان چه بلایی سرمون بیارنا!" سالاری گفت: "هه! هر بلایی هس امشبه عای پورمحمدی!" وقتی دیدند نفهمیده‌ام، مهرابی گفت: "حسینخانی و چند تا از بچه‌های دوازدهم که تو دور قبلی اردو بودن تعریف می‌کردن شبا بهشون خشم شب می‌زنن و با تیر و تفنگ بیدارشون می‌کنن. مام قراره امشبو بیدار بمونیم تا نتونن غافلگیرمون کنن." خنده‌ای سر دادم: "تا خود صبح؟! مطمئنین؟! بعد فردا رو می‌خواید چیکار کنید؟! هزار جور کار و بدبختی داریم با این فرمانده‌های عزیز!" ارمیا، چند باری "فرمانده" را تکرار کرد: "وقتی بچه بودم و مسابقه فرمانده پخش می‌شد آرزوم این بود یه روز بیام همونجا که مسابقه برگزار می‌شه یعنی اینجا. حالا دارم جر می‌خورم از بدن درد!" - "تازه اون موقع بچه بودی اگه میومدی رسما... رسما... بی‌خیال اتفاقای خوبی نمی‌افتاد به هر حال!" عقیل و صالح پرسیدند: "پس چیکار کنیم؟! بشینیم تا مث سر شب حمله کنن؟!" سید پیشنهاد داد نیم ساعت نیم ساعت پاسبانی بدهیم. نیم ساعت اول، همه بیدار بودیم. نیم ساعت دوم فقط من بیدار بودم در حالی که پاس من نبود! با صدای خسته و لرزان، چشم‌هایم را بستم و گفتم: "که چی؟! تهش... مرگه دیگه!" و با خمیازه‌ای همه چیز تمام شد... ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344