eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
583 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
325 ویدیو
9 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
می‌دونستید یکی از شخصیت‌های داستان‌ درد شیرین، منم؟!😁
عشق، بایدی دارد و انتظار، بایسته‌ای. "نیمه شب از خواب پریدن" بایسته‌ای‌ست که انتظار را وارد یکی از صفوف سربازان عشق می‌کند... -
یه توصیه: اخبار فلسطین رو بیش از اندازه دنبال نکنید... چیزی از روح و روان‌تون باقی نمی‌مونه!
هنجره‌ام شبیه شده. محل تولید فریادی که هر چقدر بلندتر، بی‌مخاطب‌تر. محل تولید آتش؛ آتشی که آب برایش تجویز نشده است... @ezdehameeshgh
توی منو، یک گزینه بیشتر قرار داده نشده‌است؛ قهوه‌ی تلخ مقاومت! که ترس را برهاند، خواب را بپراند، هشیار کند، خون را به رگ براند و جهاد را... @ezdehameeshgh
🎬 - " به به! بَچا معارف حتی مسواکشون با بقیه فرق می‌کنه!" اول نگاهی به مسواک چوبی انداختم و خندیدم‌. وقتی برگشتم، چهره‌ای دیدم گرد و توپر، با عینک شیشه گرد و لبخندی دندان‌نما. سر نخ صحبتمان، مسواک چوبی بود و چرایی‌اش‌. - "بابا تو از آخوندام آخوندتری! لابد جای کفش هم نعلین می‌پوشی!" تنها دیالوگ ماندگاری که از حسین یادم مانده همین بود. پسر، خودش را حسین سلطانی زَرَندی معرفی کرد. زرندی را که شنیدم، با صدای آغشته به ذوق گفتم: "پس اصالتا زِرِندیی..." - "نکنه تو هم..." - "نه اصالتا ولی دقیقا هفت سال اونجا زندگی کردم." پرونده‌ی خواب بسته شد. پرونده‌ی بعد، چای خوردن بود! یک ایرانی سرش هم برود، چای خوردنش نمی‌رود‌. حتی در هوای گرم آن‌وقتِ فارور. با حسین نشستیم روی پله‌های سیمانی، کنار سماور برقی و لیوان لیوان چای می‌خوردیم، تا پاسی از شب! تا آنجا که دیدیم فشارِ شیرِ سماور چند لیتری رو به کاهش می‌رود و ‌کم‌زور می‌شور! نمی‌دانم چرا، اما انگار سال‌ها می‌شناختمش. طوری حرف می‌زدیم انگار‌ بارها همسفر بوده‌ایم، بارها به بندر آمده‌ایم، بارها روی همین پله‌ها نشسته‌ایم و در همین ساعت از همین چای، مکرر در مکرر خورده‌ایم. صحبتمان رسیده بود به اسرائیل و اینکه پایان جنگ‌ِ هزار ساله‌مان چه می‌شود. احتمال‌های مختلف را بررسی می‌کردیم. نابودی‌شان بعد از ظهور به دست امام، بعد از ظهور به دست حضرت آقا، قبل از ظهور به رهبری حضرت آقا، قبل از ظهور به دست فلسطینی‌ها، به دست کسی دیگر، با جنگ، با موشک یا هر چیز دیگر! چند ثانیه‌ای سکوت کردیم. - "حسین..‌. یعنی می‌شه یه روز جنگ رو در روی ایران و اسرائیل رو ببینیم؟! می‌شه وقتی خیبر برای بار دوم فتح می‌شه... من و تو هم باشیم؟! به نظرت سرنوشت جنگ چی‌ می‌شه؟!" - "نمی‌دونم... شاید آره، شاید نه. ایشالا... هستیم!" گرم صحبت بودیم که سایه‌ای از کنارمان رد شد؛ ایستاد، عقب برگشت و دوباره ایستاد. توجهی نکردیم اما وقتی دیدیم سایه خشکش زده، برگشتیم و شیخ محتشم را دیدیم که به ساعتش نگاه می‌کرد و اخم کرده بود! حالا سایه‌اش دقیقا افتاده بود روی سرمان. نگاه‌مان نمی‌کرد. به ساعت مچی‌اش زل زده بود همچنان. بلند گفتم: "سایه‌ی روحانیت معظم و معزز رو سر ملت ایران مستدام باشه صلوات!" - "آروم آقا آروم! ملت خوابن!" همان موقع صدای هر و کر خنده‌ای از اتاقمان آمد. شیخ نگاهی به در کرد و گفت: "فقط بچه‌های صدرا تا این موقع شب بیدارن!" و صدای عقیل بود که از پشت در آمد: "کذبه حاج آقا، کذبه! داریم نماز شب می‌خونیم به امامت حاج آقای آیین!" تا آمدم جواب بدم، حسین آستینم را کشید و گفت: "حاج آقا ببخشید شب بخیر..." سمت اتاق‌مان رفتیم. فقط آقای آیین خوابیده بود و مرادی. بقیه همه بیدار بودند و پاسبانی می‌دادند. پرسیدم: "اگه نماز شبِ جماعتتون تموم شده نظرتون چیه بخفتیم؟! معلوم نی فردا می‌خوان چه بلایی سرمون بیارنا!" سالاری گفت: "هه! هر بلایی هس امشبه عای پورمحمدی!" وقتی دیدند نفهمیده‌ام، مهرابی گفت: "حسینخانی و چند تا از بچه‌های دوازدهم که تو دور قبلی اردو بودن تعریف می‌کردن شبا بهشون خشم شب می‌زنن و با تیر و تفنگ بیدارشون می‌کنن. مام قراره امشبو بیدار بمونیم تا نتونن غافلگیرمون کنن." خنده‌ای سر دادم: "تا خود صبح؟! مطمئنین؟! بعد فردا رو می‌خواید چیکار کنید؟! هزار جور کار و بدبختی داریم با این فرمانده‌های عزیز!" ارمیا، چند باری "فرمانده" را تکرار کرد: "وقتی بچه بودم و مسابقه فرمانده پخش می‌شد آرزوم این بود یه روز بیام همونجا که مسابقه برگزار می‌شه یعنی اینجا. حالا دارم جر می‌خورم از بدن درد!" - "تازه اون موقع بچه بودی اگه میومدی رسما... رسما... بی‌خیال اتفاقای خوبی نمی‌افتاد به هر حال!" عقیل و صالح پرسیدند: "پس چیکار کنیم؟! بشینیم تا مث سر شب حمله کنن؟!" سید پیشنهاد داد نیم ساعت نیم ساعت پاسبانی بدهیم. نیم ساعت اول، همه بیدار بودیم. نیم ساعت دوم فقط من بیدار بودم در حالی که پاس من نبود! با صدای خسته و لرزان، چشم‌هایم را بستم و گفتم: "که چی؟! تهش... مرگه دیگه!" و با خمیازه‌ای همه چیز تمام شد... ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
🎬 - "اذونه آقاجون! پاشو... اذونه!" صدای نصرالله بود که به کرّات، چشم‌هایمان را باز کرد. تمام بدنم درد می‌کرد. دستم انگار رفته بود توی چرخ گوشت؛ خراش‌هایش هنوز می‌سوخت. پایم انگار تا صبح توی آب یخ بود. دنده‌ام درد می‌کرد. انگار شکسته بود؛ درست مثل دنده‌های مادربزرگ که زمین خورد و شکست و درست نشد که نشد. گردنم مثل مجسمه شده بود. به سختی حرکت‌ می‌کرد. حتی ماهیچه‌های شکم و پهلویم درد می‌کرد و از کش و قوس و آه و ناله بقیه مشخص بود همه‌مان درد مشترک داریم؛ عشق! همگی با عشق نظامی‌گری به اینجا آمده بودیم. با عشق اسلحه‌ به دست گرفتن و جلیقه پوشیدن و در نیاوردن! آن‌هم اسلحه‌هایی که به فرمان فرمانده اما به میل خویش، تا صبح همبسترمان بودند و شاید درد دنده و گردن‌م از همان بود. عقیل و ارمیا به زبان آورده بودند اما من هم از زندگی در "شرایط سخت" بدم نمی‌آمد. به نوعی تمرینی به حساب می‌آمد برای دو سال دیگر که قرار بود هر کدام در نقطه‌ای، کله تاس کرده، لباس سربازی بپوشیم و تضمینی نبود هیچ کداممان به مناطق نیروی دریایی_مثلا همینجا_اعزام نشویم. البته نمی‌دانستم چند ساعتی که اینجا‌ می‌گذرد واقعا "زندگی در شرایط سخت" است؟! یا برای ماها که پنجشنبه و جمعه‌مان در عربی و تاریخ اسلام و فلسفه خلاصه می‌شد، سخت به نظر می‌آمد. به هر حال، بقیه را نمی‌دانم، من اما دردم مضاعف بود. درد شرمندگی. به شهدا فکر می‌کردم. با خودم می‌گفتم ای کاش به شهدا آنقدر سخت نگذشته باشد که روایت می‌کنند! کاش له شدن زیر تانک و "بی‌سر" شدن با اصابت خمپاره و تکه تکه شدن با مین، دروغ بود. هشت سال، چندصدهزار نفر، هر روز، هر شب، در هر ساعتی، کمترین سختی‌شان می‌توانست یک گلوله باشد. چیزی که ما صدا و نورش را "شرایط سخت" می‌دانستیم و آن‌ها سوزشش را به جان، به قلب، به سر خریده بودند و سردار شده بودند. همانجا که نشسته بودم قلبم سوخت. تیر کشید و به خودش پیچید. اشکم داشت در می‌آمد. دیگر احساس درد نداشتم. لااقل باید به خودم دروغ می‌گفتم؛ از نوع مصلحتی. باید می‌گفتم: "درد نداری..." و وانمود می‌کردم هیچ سختی را متحمل نشده‌ام تا لااقل از درد شرمندگی و حقارت و سوزشِ خراش‌های دست از عرق سرد شرمندگی در امان می‌بودم. با خودم می‌گفتم اگر از شدت شرمندگی در مقابل شهدا نمیریم، انگار زنده نبوده‌ایم. از میان دردها، بیرون آمدم و نگاهی به آقای آیین انداختم. - "حاج آقا دیشب خوش گذشت؟!" همانطور که خمیازه می‌کشید گفت: "به شماها بیشتر خوش گذشته... ما اینجا بودیم شما رفتین پیاده روی!" و خودش زد زیر خنده. بقیه هم... از مصلیِ اسپیسی‌مان صدای اذان می‌آمد. به ساعت نگاه کردم. یک ساعتی بیش نخوابیده بودیم. نگاهی به صالح کردم و گفتم: "عجب! مثل اینکه برای خشم شب زدن برنامه‌ای نداشتن." برای وضو، رفتم پشت ساختمان و نگاهم گیر کرد به شاخ آهوها. چرایی داشتند برای خودشان! از ته مانده غذاها که برایشان ریخته می‌شد می‌خوردند، زیر درختان گز استراحت می‌کردند، از گنبدِ کوهِ پشت ساختمان می‌رفتند بالا و از آن‌طرف... معلوم نبود چیزی. دوست داشتم بدانم پشت کوه چه خبر است. - "بیا بریم کوه کدوم کوه همون کوهی که آهوی ناز داره آی بله! بچه صیاد به..." سید بود. گفتمش تا از این کوه بالا نروم پایم را از جزیره بیرون نمی‌گذارم! رفتیم که به نماز برسیم و رسیدیم. شیخ محتشم امام جماعت بود؛ البته فقط عبا به دوش انداخته بود. دعای قنوتش برای همیشه به یادم ماند، به زبانم هم... - "اللهم احفظ قائدنا الخامنه‌ای بحق الحجه!" بعد از نماز، صبحانه را همانجا خوردیم... هوا روشن شده بود و خورشید کم‌کم داشت چنگ می‌انداخت به جزیره. چند دقیقه‌ای وقت استراحت دادند؛ اما صبحانه‌مان هضم و چای‌مان خنک نشده بود که فرمان آماده باش سید حسن نصرالله صادر شد. برای ما که لباس‌مان تن‌مان بود و اسلحه‌مان دیگر عضوی از بدنمان محسوب می‌شد، آماده شدن کار سختی نبود و زحمتی جز بلند شدن از روی پله نداشت. سمت فرمانده رفتن و به صف پیوستم. انتظار داشتم نصرالله، مثل همیشه، عمامه به سر، با عبا و لباده‌ی مشکی در انتظارمان باشد اما با لباس شنا آمده بود و داشت فرمان می‌داد! - "سی ثانیه فقط!" همگی‌مان به همان شکل اول، پنج صف هفت هشت نفره شدیم. با لباس‌ها و اسلحه‌ها و گوشت و پوست آماده. تمام اعضا و جوارح‌مان منتظر بود. حتی استخوان‌های ریز گوش‌مان منتظر شنیدن برنامه یا فرمان جدید از فرمانده بودند؛ سید نصر الله. - "بسم الله القاصم الجبارین. سربازان جوان! مسیری که پشت سرتون می‌بینید منتظر شماست. اما... پیاده روی امروز، یه پیاده روی متفاوته..." ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
قسمت ۱۶ و ۱۷ خدمت شما.🌱
معنای "کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا" این نیست که هر وجب خاک که در دنیا پیدا می‌شود کربلا و هر ساعتی که می‌‌گذرد عاشوراست و زمین و زمان و مکان و امکان می‌توانند حتی یک بار دیگر به این نقطه از قداست برسند... معنایش این است که انسان، آزاد که نه بلکه مجبور است انتخاب کند در هر زمان و جغرافیایی نسبت‌ش را با کربلا و عاشورا و علت قیام حسینی مشخص کند! و تو اگر نسبت خودت و خون خودت را با حسین و خون حسین و راه و روش و قیام حسین مشخص نکرده‌ای، شمر یا ابن سعدِ امروزِ خودت هستی. جنگ اگر جنگ وجودی و تاریخ شاهد تقابل دو نیروی مخالف حق و باطل برای بقا باشد، راه سومی وجود ندارد. "با شمر نبودن" برای حسینی شدن کافی نیست اما "با حسین نبودن" کافی‌ست برای شمر شدن... @ezdehameeshgh