eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
583 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
325 ویدیو
9 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
انقد نشینید تو خونه! پاشید برید کوه و خلوت کنید...
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بهترین جای دنیا آنجاست که تنها تو باشی و او... @ezdehameeshgh
محرمی نیست وگرنه که خبر بسیار است... رمقِ ناله کم و کوه و کمر بسیار است! ای ملائک که به سنجیدن ما مشغولید بنویسید که اندوه بشر بسیار است... @ezdehameeshgh
🎬 - "حالا باز برین تو آب خودتونو بشورید و بیایید! نهایتا سی ثانیه وقت دارید. بیشتر بشه باز همین برنامه‌ست..." از ترسِ باز مثل قالیچه‌ی نمدی لگدمال شدن، سریع خودمان را به آب رساندیم و برگشتیم. حالا بدن همه‌مان سرخِ سرخ بود، همرنگ شلیل و با کمی خراش‌های سطحی... - "با آقای رادان برین سمت کانوها و یکم استراحت کنید..." رادان به جایگاهی دور از آنجا رهسپار بود؛ جدا از ساحل، جایی مخصوص کانوسواری. چشم‌هایم آن فاصله را نمی‌دید اما معلوم بود طیِ احتمالا میلیون‌ها سال، صخره‌ها از گوش و کنار، دورِ هم جمع شده بودند و دریاچه‌ای متصل به دریا شکل گرفته بود. - "کار خیلی سختی نیست بچه‌ها... عین شنا کردنه! کانوها رو از اونجا بر می‌دارید و می‌رید تو آب. یکم که جلو رفتین می‌ندازینشون تو آب فقط دو تا نکته لازمه... اول اینکه حواستون باشه آب داخلش نره. دوم اینکه به سنگ برخورد نکنه و آسیب نبینه... برای حفظ تعادل هم... داخل کانو که نشستید، یه حالت پشتی مانند داره که تکیه می‌دید بهش. جلوی پاتونم یه مانع دیگه هست که پاتونو روش می‌ذارید. اگه خیلی وسواس به خرج بدید قطعا چپه می‌شین تو آب و اون موقع کانو شاید غرق بشه و اگه غرق بشه مجبورتون می‌کنم تا خودِ بندر لنگه شنا کنید... تا اینجا مشکلی هست؟!" نه گفتیم همه‌مان. عقیل اما پرسید: "خب پاروهامون چی؟!" - "آفرین... باهوشتون همین عقیله! پاروهاتونو می‌دیم بهتون. نفری یه پارو که قراره باهاش یه کشتی بزرگ رو هدایت کنید. باید دقت کنید لبه‌های گودش سمت آب باشه. اگه می‌خواید مستقیم برید یه پارو راست، یه پارو چپ. یکی راست یکی چپ. برای حرکت به چپ و راست هم باید خلافِ اون جهت پارو بزنید. یعنی اگه می‌خواید برید سمت چپ باید پارو بزنید سمت راست. نکته بعدی اینکه نه باید خیلی مرکز دسته‌ی پارو رو بگیرید و نه خیلی فاصله بین دستتون باشه. باید طوری دسته‌ی پارو رو بگیرید که جای قرار گرفتن دستتون، دسته پارو رو به سه قسمت مساوری تقسیم کنه. به عبارتی طوری پارو رو بگیرید که زاویه بین آرنج و بازوتون یه حالت کاملا نَود درجه باشه. نه کمتر، نه بیشتر. به این شکل..." بعد خودش یک پارو از مسئول تجهیزات گرفت و با یک دست، یک کانوی زردرنگ را بغل گرفت و ماهرانه توی آب انداخت. عین ماهیگیری که تور را پهن می‌کند کف دریا. بعد هم با کمال آرامش توی کانو نشست و شروع کرد به پارو زدن؛ یکی چپ، یکی راست، چپ، راست. مستقیم رفت و یک دفعه سمت چپ پارو زد و رفت سمت راست. آنقدر که بتواند دریاچه به آن بزرگی را دور بزنید. بعد هم دور زد و برگشت. چشمکی پراند سمتمان و گفت: "کار سختی نیست..." حالا دونفری برید سر و ته یه کانو رو بگیرید و بیارید بندازید تو آب به تعداد خودتون. رفتیم سمت پارکینگ کانو‌ها. یک پارکینگ چهارطبقه‌ی آهنی که توی هر طبقه‌اش چند تایی کانو، پارک شده بود. با صالح یک کانوی نارنجی رنگ را گرفتیم و آوردیم لب آب‌. با خودم می‌گفتم کدام یک از شرکت کنندگان مسابقه فرمانده سوار این کانو شده؟! حین تحویل گرفتن پاروها، آقای رادان گفت: "تذکر آخر رو هم بدم بهتون. این پاروها از مارک خاص و شرکت خاصیه. مخصوص اینجاست و کمترجایی گیر میاد. جنس لبه‌هاش کربنی و مقاومه اما به هر حال وقتی دست شما آقا پسرایی که من می‌بینم باشه، خیلی هم شکننده‌ست. فلذا مراقب باشید به هیچ عنوان به زمین، کف دریا، به سنگ و غیره نخوره... برید دیگه چرا منو نگاه می‌کنید؟!" سمت کشتی نارنجی رنگ رفتم و کمی هولش دادم جلو. تقریبا شناور شده بود. آرام تویش نشستم و وقتی فهمیدم تکان تکان نمی‌خورَد شروع کردم پارو زدن. در یک آن تمام نکاتی که رادان گفتی بود، یادم رفت! صدای بلند رادان نشان از عصبانیتش می‌داد. ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از KHAMENEI.IR
30.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 فیلم کامل بیانات صبح امروز رهبر انقلاب در دیدار رئیس و مسئولان قوه قضائیه. ۱۴۰۴/۰۴/۲۵ 📥 صوت کامل بیانات 💻 Farsi.Khamenei.ir
🎬 - "می‌بینم بعضیاتون هنوز بلد نیستین پارو رو چطوری بگیرید تو دستتون!" خودم را جمع و جور کردم و از ترسِ تا بندر لنگه شنا کردن و روزی کوسه‌ها شدن، در یک آن تمام حرف‌هایش پشت سر هم توی گوشم تکرار شد. نفس عمیقی کشیدم و راحت تکیه دادم. صاف نشستم. پارو را محکم توی دست گرفتم و شروع کردم حرکت کردن؛ حالا از همه جلو زده بودم. نصف بیشترمان مانده بودند توی سوار شدن. تقریبا تنها من و صالح بودیم که جدا شده بودیم. دور زدم و سمت صالح رفتم و با نوک کانو به کانویش زدم و گفتم: "بگیر که اومد!" به نشانه تلافی، عقب عقب رفت و تند تند جلو آمد و حمله کرد. نزدیک بود چپه شوم توی آب و کشتی‌ام به گل بنشیند! هر دومان سمت چپ دریاچه بودیم که عمق آبش کمتر بود. با پاروهایم، شلاق زنان، آب را پیمودم و عقب‌نشینی کردم. سمت چپ دریاچه پر از صخره بود. با اندازه‌های کوچک و بزرگ. نزدیک‌تر، صخره‌ای بود سبزرنگ و بزرگ با گودی‌ای در وسطش به قاعده یک اتاق خواب! حتی سقف هم داشت. پارو زنان سمت صخره رفتم. هزاران صدف ریز و درشت توی صخره تبدیل به فسیل شده بودند و هزاران خرچنگ قبرستان صدف‌ها را گز می‌کردند. آنقدر زیاد بودند و حرکتشان تند تند بود که صدای راه رفتنشان را می‌شنیدم. آمدم برگردم سمت بچه‌ها که دیدم کانو از سر جایش تکان نمی‌خورَد. کشتی‌ام لنگر انداخته بود. گیر افتاده بود بین دو تا سنگ بزرگ! به زیر پایم هیچ‌ نگاه نکرده بودم. دست بردم زیر آب. انگار دستم را برده بودم‌ توی صفحه تلوزیون، شبکه مستند. سر گیجه گرفتم بودم. دور سرم خرچنگ و صدف می‌چرخید. به عقب نگاهی انداختم. صالح را دیدم. پاروزنان داشت یه سمت من می‌آمد. وقتی رسید، دست دادیم و بدون آنکه حرفی بزنیم هردومان به خرچنگ‌ها و صخره‌ خیره شدیم. آنقدر که یادمان رفت صالح برای چه آمده بود! بعد از آنکه یک دل سیر کف دریا را هم نگاه کردیم، خواستم از کانو پیاده شوم که دیدم شدنی نیست. سنگ‌های زیر کانو، تق و لق بود همه‌ش. صالح یک طرف کانو را گرفت و شروع کرد تکان دادن. من هم آنقدر تکانش دادم که بالاخره رها شد و شناور ماند. نفس عمیقی کشیدیم و به یکدیگر خسته نباشید گفتیم. - "صالح، اونجا رو می‌بینی؟!" انگشت اشاره‌ام را بردم سمت دریا. مرز بین دریا و دریاچه، جایی که رشته‌ی صخره‌ها گسسته بود و می‌شد حتی با کشتی هم عبور کرد! - "آره... جالبه!" شروع کردم پارو زدن و گفتم: "از اینجا که بریم بیرون و برسیم به دریا جالب ترم می‌شه..." صالح نیامد. برگشت سمت بچه‌ها. پارو را روی لبه‌ی قایق گذاشتم و نگاهی به عقب کردم. آقای آیین مثل یک قایق تندرو حرکت می‌کرد. بقیه هم هر کدام برای خودشان گوشه‌ای بودند. نگاهم را به جلو دوختم. پارو را برداشتم و حرکت کردم سمت دریا. حالا دیگر صدای هیچ‌کدامشان را نمی‌شنیدم. توی چشمم مبدل به نقطه‌های کوچکِ رنگی، به رنگ قایقشان شده بودند. نقطه‌های زرد و سبز و قرمز و نارنجی و آبی که روی‌ آب شناور بودند. البته آنجا که آن‌ها بودند ساحل محسوب می‌شد نه آب. یک دفعه نگاهم افتاد به مرادی. او هم از جمع دور شده بود. اما نه به اندازه من. وقت آن بود تنها به دریا فکر کنم. حالا دقیقا روی مرز بودم. مرز دریاچه و دریا. یک پاروی دیگر را با قوت به آب راندم. تا چشم کار می‌کرد دریا بود و من بودم و دیگر هیچ. اگر همین خط را مستقیم می‌گرفتم و پارو می‌زدم، بعد از چند روز به ساحل می‌رسیدم؟! به کدام بندر؟! کدام کشور اصلا؟! یا شاید هم به بوموسی! شاید به هیچ کجا. شاید هیچ وقت... رهایی، آزادی، عدم تعلق، در بند نبودن، خلاص، فراغت و نجات و حریّت یا هر نام دیگری که می‌خواهد داشته باشد، از معدود حالاتی‌ست که هیچ کس دوست ندارد نداشته باشد. از چه چیز باید رها شد؟! از کجا باید آزاد؟! تعلق به کجا نباید داشت؟! در بند که و چه نباید بود؟! خلاص از چه؟! فارغ از که، از کجا، کی؟! حریّت... حرّ اگر باید شد، حرّ چه کسی؟! چرا آنقدر از دریاچه و فرمانده دور شده بودم؟! از تنبیه شدن نمی‌ترسیدم یا گمان می‌بردم کسی نگاهم نمی‌کند، یا اصلا آزاد گذاشته‌ بودندمان؟! به پارو چشم داشتم. با خودم گفتم کاش می‌شد همه جا یک پارو داشت و یک قایق آزاد و یک دریای بزرگ... ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344