eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
583 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
325 ویدیو
9 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
🎬 بوی دریا تازه داشت به مشام می‌رسید. عقبِ عقب نشستم که یک دفعه قایق شروع کرد به حرکت. آرام آرام، آرام‌تر از قایق کانو حتی. از یک کانال آبی بزرگ گذشتیم و به دریا رسیدیم. باغخانی سرعت قایق را بیشتر و بیشتر کرد و من به دریاچه‌ی کوچک نگاه کردم و نقطه‌های رنگی. به خاک جزیره نگاه کردم که از آن دور و دورتر می‌شدیم. انگار که برای بار آخرین نگاهش می‌کنیم... حالا به وسط دریا رسیده بودیم و جزیره به تکه سنگی که روی آب شناور شده می‌مانست. به آنجا رسیده بودیم که "موج دریا دیده را بستن به ساحل مشکل است". موج از هر طرف می‌آمد و می‌کوبید و می‌رفت. دریا روی پای خودش بند نبود. من هم... باغخانی، با یک بیسیم مخصوص، مدام با جزیره در ارتباط بود و حرف‌هایی بین‌شان رد و بدل می‌شد که جای ذکرش را نیافته‌ام هنوز! آنقدر تند می‌رفت که انگار روی آب نبود. هر چه از جزیره دور تر می‌شدیم، امواج، بیشتر به تلاطم تن می‌داد. قایق از روی موج می‌پرید و روی موج دیگری فرود می‌آمد. عقبِ عقب رفتم و به دریا نگاه کردم. قایق‌مان، به سینه‌ی دریا تیغ می‌کشید و می‌شکافت و پیش می‌رفت. مثل لاک غلط‌گیر پشت سرمان خطی ممتد و سفید از کف، به جان دریا نشسته بود. عقیل با خنده گفت: "حاجی می‌ذاری خودمونم برونیم؟!" - "بله که‌ می‌شه..." قرار نبود خودمان هم قایق برانیم! مقصود عقیل هم مزاح بود اما فرمانده‌مان جدی گرفت، عقب آمد و عقیل را اولین نفر پشت فرمان نشست. جلو رفتم و نگاهی به صندلی راننده و دم و دستگاهش کردم. چیزی شبیه یک سیاره فضایی بود. پر از کلید و دسته و صفحه نمایش و سیم و سیم‌پیچی بود. - "شما برای هدایت این قایق فقط به همین دو تاش احتیاج دارید. فرمون و پدال گاز!" عقیل که پشت فرمان نشست حرکت قایق کمی آرام شد. انگار دلش نمی‌آمد پدال گاز را فشار بدهد. چند ثانیه بعد اما همه‌مان را داشت به باد می‌داد! هوا آنقدر با شدت به دهان و بینی‌ام می‌خورد که نفس کشیدن سخت شد. پوست صورتمان داشت داشت بر اثر مقاومت هوا صاف و اتوکشیده می‌شد. مو به سر نداشتیم! دست به چفیه، بلند گفتم: "آقای عقیل نزنه تو جدول صلوات!" صدا را هم انگار باد می‌برد. به اِرمیا و سالاری نگاه کردم. رد اشک از گوشه چشمشان کشیده شده بود تا شقیقه‌هاشان. - "بسه دیگه بیا پایین سرمون درد گرفت!" آقای آیین حرفش را گفت و عقیل را کشید عقب. نفری بعدی من بودم. من از همان اول چشم تیز کردم و دست به پدال گرفتم و گوشه چشمی هم به سرعت‌نما داشتم؛ آرامِ آرام حرکت می‌کردم. این را از آنجا فهمیدم که موهایم برگشت سرجاش و باد توی حلقمان نمی‌رفت. اما حقیقتا بعدش متوجه شدم این سوسول‌بازی‌ها جواب نیست! پدال گاز را بیشتر و بیشتر فشار دادم و به نهایت درجه‌اش که رسید پرسیدم: "آماده‌این؟!" و پیش از آنکه جواب بشنوم فرمان را تا توانستم چرخاندم! از قضای برآمده، همان موقع قایق از موجی پرید و پایین که آمد کاملا عمودی شده بود. حالا رسما قایق داشت با سمت چپش شنا می‌کرد. همه افتاده بودند روی میله‌های سمت چپ و آقای آیین داشت لِه می‌شد و زیر لب چیزی می‌گفت که نفهمیدم خداراشکر! حرکت را آرام کردم و چند ثانیه بعد فرمان را یک دفعه چرخاندم سمت راست. صدای برخورد تن‌شان با میله‌های سمت راست، به گوش می‌رسید. من اگر بودم به راننده فحش می‌دادم. نمی‌دانم چطور داشتند تحملم می‌کردند. البته هیچ‌کداممان بدمان نمی‌آمد. رسما همه‌مان داشتیم کوشت کوبیده می‌شدیم که نوبتم تمام شد. رانندگی همه‌مان داستانی برای خودش داشت. اِرمیا طوری دست به شالِ روی سرش گرفت و عینکش را به چشم زد که انگار ملوان است توی یک‌ لنج آبی قدیمی. صالح از بدو رانندگی‌اش، طوری با دقت به دریا نگاه می‌‌کرد و چشم از عقربه‌ها و کلیدهای کوچک و بزرگ بر نمی‌داشت که انگار دارد تایتانیک می‌رانَد. درست مثل من که قایق تندروی سپاه را با هواپیما اشتباه گرفته بودم. سالاری چشمش به دو قایق دیگر افتاد که بقیه بچه‌ها سوارش بودند و خواست سمتش برود که جلویش را گرفتیم و گفتیم: "داداش! قایقه! به خدا کشتی آمریکا نیست!" همه‌مان داشتیم رانندگی یکدیگر را مسخره می‌کردیم که خبری به ظاهر مهم، از طریق بی‌سیم به فرمانده مخابره شد: "هر چه سریعتر به جزیره برگردید! اوضاع اضطراریه..." ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
به نظرتون‌ چرا اوضاع اضطراریه؟! چه اتفاقی قراره بیفته؟!🤔🤭 https://daigo.ir/secret/11384424761
این گونه است قصه‌ی غم های بعد تو هرگـز نمی رسم بـــه قدم های بعد تو
این اسکلت خراش دلم را وسیع کرد این زندگی شبیه عدم هـــای بعد تو
کو شوکران من؟! به یک جرعه سر کشم کو جرعـــه ای هلاهل و سم هایِ بعدِ تو
حتی تسلـی‌ام نشده این ضریح ها سجاده‌ها... تمام حرم های بعدِ تو!
تو قبله‌ی مقدس در سینه‌ی منی من کافرم به دین صنم‌های بعدِ تو...
دریا میان خلسه ی آن چشمهاست، من - - مغروق مانده‌ی تمـــام بلم‌های بعدِ تو
این شعر‌ها به دردِ دل من نمی‌خورند بیزارم از صدایِ قلم های بعدِ تو
- غزل کلام خدایان است | امیر مرزبان. @ezdehameeshgh
هدایت شده از کانال حسین دارابی
خانم مهاجرانی، سخنگوی محترم!! دولت. الان کار واجبتر از این نداشتید شما که بهش بپردازید؟ حتما نداشتید و بیکارید رفتید سینما. و اما بعد، این فیلم چه زخم فراگیری از جامعه رو نشون میداد که باید درمان بشه؟ پدران تا این حد شیطان صفت و دائم الخمر و هوسران، چند درصد جامعه ما رو تشکیل میدن؟ این فیلم لجنزار رو بهیچ وجه نبینید و اگه می‌بینید با خانواده نبینید چه سودی از تخریب جایگاه مرد در خانواده می‌برید؟ چندین ساله سینما و تلویزیون ما دنبال تقویت چهره زنان و نشون دادن چهره زن مستقل و تخریب جایگاه مرد در خانواده هستن. سال‌ها بعد وقتی گند این رویه دربیاد باید هزارتا فیلم و سریال بسازید تا جایگاه به لجن کشیده شده‌ی مردان در خانواده رو ترمیم کنید کسایی که به این فیلم‌ها مجوز میدن یا اصلا فیلم رو ندیدن یا واقعا تعطیلن یا شایدم... | عضوشوید 👇 http://eitaa.com/joinchat/443940864Cf192df24f0
خب بریم سراغ پیام‌های ناشناس !🥸