به شمشیر از تو نتوانم که روی دل بگردانم
و گر میلم کشی در چشم، میلم همچنان باشد
چو فرهاد از جهان بیرون به تلخی میرود سعدی
ولیکن شور شیرینش بماند تا جهان باشد
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
من در اینجایی که هستم مسبب هیچ چیز نبودهام جز دوام آوردن... #مهدینار✍ @ezdehameeshgh
من تا اینجا هیچ جرمی نداشتهام؛ جز آنکه به سلیقهی دیگران زندگی نکردم...
#مهدینار✍
@ezdehameeshgh
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
31.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گزارش ویدئوییِ سفرنامهی داستانی "#از_نور_تا_فارور" منتشر شد💥⚔
🎙 @ANAR_NEWSS
✍ @EZDEHAMEESHGH
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#از_نور_تا_فارور⚔
#قسمت29🎬
بلای دیگر، بلای گرسنگی بود! همه از ضعف ناله میزدیم و پناه برده بودیم به سماور پر از چای و خوراکیهای توی کیفمان یا انارهایی که از نهار روز اول برداشته بودیم.
همهی غذاها ریخته بودند کف مصلی روی موکت. اسلحهها ولو بود روی سلفهای غذا و چرب و چیلی شده بود. داعشیها بالاخره کفشهایمان را برگرداندند و پشت در انداختند، سوار ماشینهاشان شدند و رفتند. بلافاصله کفشهایمان را جفت کردیم.
تازه یادم افتاده بود خوشحالی کنم!
بلند گفتم: "یعنی تهران اغتشاش نشده؟! یعنی اسرائیل حمله نکرده؟! یعنی هنوز سردار سلامی و سردار باقری رو... تاسیسات هستهای؟!"
و شیخ محتشم دوباره سر نخ نطق را به دست گرفت:
"برادران عزیز نگران نباشید. اوضاع امن و امانه. توی تهران اتفاقی نیفتاده، هستهای سر جاشه و سردارها رو داریم الحمد لله. جای نگرانی نیست... تا وقتی این مملکت سربازهایی مثل شما داره اصلا غم نداره! اصلا غم داشتن معنی نداره که!"
حرفش کنایه تندی داشت. برای آنکه کم نیاورده باشیم گفتم:
"نه حاج اقا این انصاف نیست. ما از صبح لب ساحل سابیده شدیم با لگد خوردن توسط حاج آقای مارانی. انگار ما رو با قالی نمد اشتباه گرفتن. توی ظهر به این گرمی و هوای شرجی، با شکم گرسنه و لب تشنه این چه خبر مسخرهای بود آخه؟! اصلا مگه خشم شبو شبا نباید بزنن؟! شبو گرفته بودن ازتون؟!"
شیخ محتشم و نصرالله زدند زیر خنده
نصرالله جواب داد: "لابد انتظار داشتین از قبل براتون اطلاعیه بفرستیم که آهای! ما میخوایم غافلگیرتون کنیم؟! اما حداقل این خشم ظهر یه فایدههایی هم داشتهها! مثلا اینکه الان فهمیدین هیچی بارتون نیست! هیچی! با کمال احترام البته. یکی دیگه اینکه قدر امنیت شهرهای ایران رو میدونید... دقیقا همین روزا توی سوریه این اتفاق داره میفته. شما فرض کن نشستی داری نهار چلوماهی میخوری یه دفعه داعش میریزه خودت و زن و بچهتو میبنده به رگبار یا منفجرت میکنه و میره... فرض کنید این سپاهیا توی این جزیره و توی بقیه مناطق حساس نباشن و سپاه وجود نداشت. الان ایران، سوریه شده بود و دولتش داشت سقوط میکرد...
فایده دیگهشم اینکه الان بیشتر قدردان نیروی دریایی هستید. مهمترین دستاورد این خشم ظهر این بود که وقتی بر میگردین کرمون دیگه مجبورین در مقام دفاع از سپاه در بیاید. چون خودتون دارید میبینید چجوری توی این جزیره گرم و هوای شرجی بندر لنگه دارن زندگی میکنن. ازتون خواهش میکنم... خواهش میکنم."
همگی شرمنده بودیم. خصوصا آنها که اسلحههاشان را کف مصلی انداخته بودند و فرار کرده بودند.
خوشبختانه تیم تدارکات اعلام کرد هنوز ماهی و برنج تمام نشده و هر کسی غذایش روی زمین ریخته به بالایِ مجلس جهت اخذ نهار مراجعه کند.
هر کسی تحلیلی از خشم شب ارائه میداد.
من هم میگفتم: "ما اینجا نه گوشی موبایل داریم نه رادیو نه تلوزیون و ارتباطمون با کل دنیا همهجوره قطعه! هیچ خبری از بیرون جزیره بهمون نمیرسه مگه اینکه فرماندهها بهمون بگن. حالا فکر کن اونا از این موضوع سوء استفاده کردن و اول با یه خبر جعلی و رژه سربازها ذهنمونو آماده کردن بعدم با یه لشگر داعشی که اتفاقا هم عربی هم فارسی رو عین بلبل حرف میزنن، ریختن سرمون! حقیقتا نقشهشون عالیه و برنامهریزیشون ستودنیه. فقط دوست دارم بدونم آقای آیین چرا از پشت بهمون خنجر زد."
بالاخره نهار را با ترس و لرز و خنده خوردیم و سمت اتاقمان رفتیم برای استراحت.
***
هر کداممان مثل یک جنازه یا یک شقهی گوسفند، ولو شدیم روی بالشمان و از همان اول شروع کردیم به خندیدن و سر تا پای داعش را فحش دادن. اما بعد از چند دقیقه حتی نای خندیدن نداشتیم. فقط ناله میزدیم!
یک نفر ناله میکرد و دیگری جوابش را با "آخ" میداد.
- "خجالت بکشید آقایون! مثلا من گفتم شما نماینده مدرسه صدرا هستید. بسه انقد ناله نکنین!"
همانجا که خوابیده بودم نشستم و گفتم:
"بله آقای آیین! شما بودید که داشتید با جناب داعشی عین دو تا رفیق گرمابه و گلستون اختلاط میکردید. ولی من و صالح با پای برهنه از یه کوه سنگلاخی و صخرهای دویدیم رفتیم بالا و اونجا فهمیدیم همهش سرکاری بوده!"
اِرمیا هم گفت: "حاجی اینا رو ولش کن. اون بالا چه شکلی بود؟!"
صالح شروع به تعریف کردن کرد: "از اونجا کل جزیره معلوم بود دیگه. نشستیم یه صحنه جنگی تمام عیارو نگاه کردیم با آهوها و گاوهایی که داشتن فرار میکردن!"
- "گاو؟!"
- "یکیش خودتی!"
زدیم زیر خنده.
یادِ آهویی افتادم که در حال خواب، مرده بود و فقط استخوانبندیاش مانده بود با پوست خوشرنگش!
بالاخره حرفمان ته کشید. آه و نالهمان هم. چشمهامان داشت سنگین میشد که صدای نصرالله را شنیدیم: "فقط بیست ثانیه وقت داری اینجا باشی اخوی!"
#مهدینار✍
#پایان_قسمت29✅
📆 #1404051
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761
لینک ناشناس سفرنامهی #از_نور_تا_فارور👆🍃
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
31.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گزارش ویدئوییِ سفرنامهی داستانی "#از_نور_تا_فارور" منتشر شد💥⚔
🎙 @ANAR_NEWSS
✍ @EZDEHAMEESHGH
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#از_نور_تا_فارور⚔
#قسمت30🎬
منگ بودیم همهمان اما عادت کرده بودیم به اینطور احضار شدن. حالا اگر فرماندهای، پنج ثانیه زمان میداد هم، آماده و محیا رو به روش به صف میشدیم.
- "همونطور که باخبر شدیم، تونستیم داعش رو توی جزیره زمینگیر کنیم! پس حالا میتونیم بریم یه پیاده روی دیگه داشته باشیم..."
اسم پیاده روی که میآمد تهِ دلمان خالی میشد. این بار احتمالا قرار بود دست و پامان از جا کنده شود اما بعد فهمیدم اشتباه میکردیم.
به همان مسیری رفتیم که شب قبل پیموده بودیماش. یک جیپ قدیمی و فرسوده ایستاده بود منتظرمان.
آخرین برنامهمان تیراندازی بود؛ هر نفر با هشت تیر جنگی.
جایگاهمان لب درهای بود با ارتفاع زیاد و فاصلهای از دریا. به جای سیبل، بشکهای آبی رنگ را توی آب انداخته بودند و قرار بود آنقدر سوراخ شود که غرق شود.
سختی کار آنجا بود که هر چقدر بیشتر تیر میخورد، عقبتر میرفت. یک جا بند نبود. به همین خاطر نشانه گرفتنش کار سختی بود و اکثر تیرها به سینهی دریا میخورد.
آخرین بخش سفر، همان تیراندازی بود.
بعد از آن، یک جلسهی سه ساعته خلیج فارسشناسی برگزار شد که همهمان خوابِ خواب بودیم و بعدش قرار بر تحویل اسلحه بود.
دیگر حتی موقع بلند شدن یا حرکت کردن نیازی به برداشتن اسلحه نبود. نیازی به ترس از گم کردن نبود. کدام عضوی از بدنش جدا میشود؟! کدام بدنی نگاه میکنند و میگردد تا بداند همهی اعضایش سر جاشان هستند یا نه؟! امان از فقدانی که بعد از عادت اتفاق بیفتد. امان از نداشتنِ بعد از داشتن. حالا که به همه چیز عادت کرده بودیم موقع خداحافظی بود. حالم، درست مثل زائر حرم امام رضا بود که درست در روز وداع، تمام صحنها و رواقهای حرم را از بر شده است اما یک ساعت بعد سوار بر قطار یا هواپیما به وطن خویش باز میگردد.
اسلحه و جلیقه عضوی از بدنمان شده بود؛ رسما به اهدای عضو اجباری میرفتیم.
موقع تحویل دادن اسلحه، همهمان در حال سکوت بودیم. آنان که هدف آیندهشان سپاه یا نیروی انتظامی بود اما سکوتشان غمبار و مرگبارتر بود.
بالاخره تمام شد.
***
آخر شب بود و خواب به چشمم نمیآمد. بعد از مراسم عزاداری فاطمیه، همه را آزاد گذاشته بودند. عدهای توی باشگاه ورزشی جزیره که از امکانات مخصوص نظامی پر بود و عدهای در زمین چمن. میتوانستم سمت کوه یا ساحل یا آهوها بروم اما تمام بدنم توی درد میسوخت.
آن موقع شب همه خوابیده بودند الا من و حسین. با هم بیرون رفتیم تا هوایی تازه کنیم که شیخ محتشم را دیدیم.
- "بیا بریم پیش حاج اقا..."
گفتم: "نه بابا دعوامون میکنه این وقت شب بیرونیم."
حسین سمت شیخ رفت و من کنار سماور نشستم. بعد از چند دقیقه سمتشان رفتم؛ گرم صحبت شده بودند.
بیرون هنوز روشنایی داشت. سیری در سیری ائمه اطهار را تمام کرده بودم. نخل و نارنج را برداشتم و با پتو و بالش به مصلی رفتم که دیدم سایهای پشت سرم راه میآید. حسین بود و کمی بعد تر شیخ محتشم.
گاوم زایید. اجازه نمیداد توی مصلی بخوابم. حتی تنها.
با حسین به اتاق رفتیم و بالشمان را کنار هم گذاشتیم و گرم صحبت شدیم. آنقدر که چشمهایمان چند ثانیهای بسته میماند و دوباره باز میشد. همزمان چرت میزدیم و از خواب که میپریدیم برای آنکه طرف مقابل ناراحت نشده باشد، "باشه" و "ای بابا" و "آها" میگفتیم و الکی سر تکان میدادیم.
بعد از ساعتی، صدای انفجاری، در و پنجره اتاق را لرزاند و آسمان جزیره سرخ و زرد شد. یک نفر ناشناس که شکل و شمایلش میگفت نظامی نیست، با لگدی وارد اتاق شد و با قبضهی تفنگش به سینهمان کوبید. آنقدر محکم که چشمهایم سیاهی رفت.
#مهدینار✍
#پایان_قسمت30✅
📆 #14040502
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از پیامرسان جامع طرح ولایت
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)❤️
📌 دانشگاه رضوی
🔸 محل اسکان فراگیران برادر دوره مرداد ۱۴۰۴
منتظرتون هستیم🌹
@hamzevasl
#فرهنگی
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)❤️ 📌 دانشگاه رضوی 🔸 محل اسکان فراگیران برادر دوره مرداد ۱۴۰۴
طرح ولایت دانشجویی رو کیا میشناسن؟!🙂
هر ساله توسط موسسه امام خمینی قم، یه دوره حضوری چهل روزه توی مشهد مقدس برگزار میشه با هدف تقویت مبانی اندیشه اسلامی...
توی این دوره، اساتید موسسه، ۶جلد کتاب رو به شرکت کنندهها تدریس میکنن:
- معرفتشناسی
- خداشناسی
- انسانشناسی
- فلسفه اخلاق
- فلسفه حقوق
- فلسفه سیاست
چند سالیه که توی طرح ولایت، دانشآموزا و طلاب هم میتونن شرکت کنن...
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)❤️ 📌 دانشگاه رضوی 🔸 محل اسکان فراگیران برادر دوره مرداد ۱۴۰۴
و خب... اینجا محل اسکان برادرانه و طرح ولایت هنوز مهلت ثبت نام داره:
http://hamzevasl.ir