هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#از_نور_تا_فارور⚔
#قسمت30🎬
منگ بودیم همهمان اما عادت کرده بودیم به اینطور احضار شدن. حالا اگر فرماندهای، پنج ثانیه زمان میداد هم، آماده و محیا رو به روش به صف میشدیم.
- "همونطور که باخبر شدیم، تونستیم داعش رو توی جزیره زمینگیر کنیم! پس حالا میتونیم بریم یه پیاده روی دیگه داشته باشیم..."
اسم پیاده روی که میآمد تهِ دلمان خالی میشد. این بار احتمالا قرار بود دست و پامان از جا کنده شود اما بعد فهمیدم اشتباه میکردیم.
به همان مسیری رفتیم که شب قبل پیموده بودیماش. یک جیپ قدیمی و فرسوده ایستاده بود منتظرمان.
آخرین برنامهمان تیراندازی بود؛ هر نفر با هشت تیر جنگی.
جایگاهمان لب درهای بود با ارتفاع زیاد و فاصلهای از دریا. به جای سیبل، بشکهای آبی رنگ را توی آب انداخته بودند و قرار بود آنقدر سوراخ شود که غرق شود.
سختی کار آنجا بود که هر چقدر بیشتر تیر میخورد، عقبتر میرفت. یک جا بند نبود. به همین خاطر نشانه گرفتنش کار سختی بود و اکثر تیرها به سینهی دریا میخورد.
آخرین بخش سفر، همان تیراندازی بود.
بعد از آن، یک جلسهی سه ساعته خلیج فارسشناسی برگزار شد که همهمان خوابِ خواب بودیم و بعدش قرار بر تحویل اسلحه بود.
دیگر حتی موقع بلند شدن یا حرکت کردن نیازی به برداشتن اسلحه نبود. نیازی به ترس از گم کردن نبود. کدام عضوی از بدنش جدا میشود؟! کدام بدنی نگاه میکنند و میگردد تا بداند همهی اعضایش سر جاشان هستند یا نه؟! امان از فقدانی که بعد از عادت اتفاق بیفتد. امان از نداشتنِ بعد از داشتن. حالا که به همه چیز عادت کرده بودیم موقع خداحافظی بود. حالم، درست مثل زائر حرم امام رضا بود که درست در روز وداع، تمام صحنها و رواقهای حرم را از بر شده است اما یک ساعت بعد سوار بر قطار یا هواپیما به وطن خویش باز میگردد.
اسلحه و جلیقه عضوی از بدنمان شده بود؛ رسما به اهدای عضو اجباری میرفتیم.
موقع تحویل دادن اسلحه، همهمان در حال سکوت بودیم. آنان که هدف آیندهشان سپاه یا نیروی انتظامی بود اما سکوتشان غمبار و مرگبارتر بود.
بالاخره تمام شد.
***
آخر شب بود و خواب به چشمم نمیآمد. بعد از مراسم عزاداری فاطمیه، همه را آزاد گذاشته بودند. عدهای توی باشگاه ورزشی جزیره که از امکانات مخصوص نظامی پر بود و عدهای در زمین چمن. میتوانستم سمت کوه یا ساحل یا آهوها بروم اما تمام بدنم توی درد میسوخت.
آن موقع شب همه خوابیده بودند الا من و حسین. با هم بیرون رفتیم تا هوایی تازه کنیم که شیخ محتشم را دیدیم.
- "بیا بریم پیش حاج اقا..."
گفتم: "نه بابا دعوامون میکنه این وقت شب بیرونیم."
حسین سمت شیخ رفت و من کنار سماور نشستم. بعد از چند دقیقه سمتشان رفتم؛ گرم صحبت شده بودند.
بیرون هنوز روشنایی داشت. سیری در سیری ائمه اطهار را تمام کرده بودم. نخل و نارنج را برداشتم و با پتو و بالش به مصلی رفتم که دیدم سایهای پشت سرم راه میآید. حسین بود و کمی بعد تر شیخ محتشم.
گاوم زایید. اجازه نمیداد توی مصلی بخوابم. حتی تنها.
با حسین به اتاق رفتیم و بالشمان را کنار هم گذاشتیم و گرم صحبت شدیم. آنقدر که چشمهایمان چند ثانیهای بسته میماند و دوباره باز میشد. همزمان چرت میزدیم و از خواب که میپریدیم برای آنکه طرف مقابل ناراحت نشده باشد، "باشه" و "ای بابا" و "آها" میگفتیم و الکی سر تکان میدادیم.
بعد از ساعتی، صدای انفجاری، در و پنجره اتاق را لرزاند و آسمان جزیره سرخ و زرد شد. یک نفر ناشناس که شکل و شمایلش میگفت نظامی نیست، با لگدی وارد اتاق شد و با قبضهی تفنگش به سینهمان کوبید. آنقدر محکم که چشمهایم سیاهی رفت.
#مهدینار✍
#پایان_قسمت30✅
📆 #14040502
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از پیامرسان جامع طرح ولایت
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)❤️
📌 دانشگاه رضوی
🔸 محل اسکان فراگیران برادر دوره مرداد ۱۴۰۴
منتظرتون هستیم🌹
@hamzevasl
#فرهنگی
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)❤️ 📌 دانشگاه رضوی 🔸 محل اسکان فراگیران برادر دوره مرداد ۱۴۰۴
طرح ولایت دانشجویی رو کیا میشناسن؟!🙂
هر ساله توسط موسسه امام خمینی قم، یه دوره حضوری چهل روزه توی مشهد مقدس برگزار میشه با هدف تقویت مبانی اندیشه اسلامی...
توی این دوره، اساتید موسسه، ۶جلد کتاب رو به شرکت کنندهها تدریس میکنن:
- معرفتشناسی
- خداشناسی
- انسانشناسی
- فلسفه اخلاق
- فلسفه حقوق
- فلسفه سیاست
چند سالیه که توی طرح ولایت، دانشآموزا و طلاب هم میتونن شرکت کنن...
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)❤️ 📌 دانشگاه رضوی 🔸 محل اسکان فراگیران برادر دوره مرداد ۱۴۰۴
و خب... اینجا محل اسکان برادرانه و طرح ولایت هنوز مهلت ثبت نام داره:
http://hamzevasl.ir
اگه شرایطش رو دارید حتما حتما ثبت نام کنید...
چه دانشجوها و چه دانشآموزها...🌱
یه نکته دیگه:
موسس موسسه امام خمینی، حضرت آیت الله مصباح بودن که از کتبشون برای مبانی اندیشه اسلامی استفاده میشه در کنار کتب حضرت علامه مطهری...
برای همین رد اندیشههای علامه مصباح رو میشه توی این کتب و دوره زد، یا از اونجایی که اساتیدش از خود موسسه هستن میشه از طریق اونها با اندیشههای علامه مصباح بیشتر آشنا شد.
خلاصه که اگه میتونید هر طور شده پاشید برید طرح ولایت...😃
شادی روح شهیده سیده ریحانه ساداتی و خانواده عزیزشون آیهای از کلام الله مجید قرائت فرمایید و در صورت امکان در کانال قرار بدید🙏🏻🙏🏻
http://Khaatm.ir
-
چشم.
چای در هر شرایطی ، ایرانی اصیل.
غذام سوخت چه وقت سفرنامه خوندن اخه
-
واقعا؟!😂 خب یه وقت دیگه میخوندین!
خدا قوت
الهی که همه عاقبت بخیر بشیم. عاقبت بخیری ما در گرو همراهی با امام زمان عجل.. است. الهی که در رکاب مولا باشیم.
-
انشاءالله تعالی.
شهدا عاشق این درد ها و زخم بودن. براشون شیرینتر از عسل بوده.
-
دقیقا...🚶🏽♂
چقدر فاصله داریم با شهدا...
دریای جنوب خرچنگهای ریز قرمز رنگی داره که به نظر من خیلی زیبان
-
بله... خداروشکر بابت این همه زیبایی.