eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
573 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
325 ویدیو
9 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
از من "من"م بگیر دوام دِه اشک دیده‌ام... طریق عشق تو را من جز اشک ندیده‌ام... ✍ @Qalamdard
وقتی دید هر دو نفرمان ساکتیم و حرفی برای زدن نمانده، گفت: "منو به یه چیزی تشبیه کن!" با سکوت و نگاه به چشم‌هاش، زمان خریدم اما هنوز نمی‌دانستم چه بگویم. بالاخره شروع کردم به تعریف کردن. - "چند سال پیش وقتی وسط قفسه‌های یه کتابخونه‌ای قدم می‌زدم، یه کتاب شعری پیدا کردم که عاشق شعراش شدم. اونقدر شعراش خوب بود که حتی فکر نکردم بشینم و بخونم؛ نیم ساعت همونجوری وایسادم بین قفسه‌ها و چند صفحه‌شو خوندم. گذاشتم سر جاش تا بعدا ببرم. فردا که اومدم برش دارم، نبود. برده بودنش امانت، دیگه هم نیاوردن. خیلی غصه خوردم. کتابدار می‌گفت اونی که امانت برده، گم کرده کتابو. بعد چند سال دیگه نه اسم کتابو یادم مونده نه اسم شاعر رو نه حتی یک مصرع از شعراشو. ولی حسِ خوندن شعراش هنوز یادمه، هنوز اون حس تازه‌ست. هیچ وقت تکرار نشد، با هیچ شعری!" - "خب! چه ربطی داشت؟!" - "خواستم بگم تو برای من مثل اون کتاب شعری‌! همونقدر دست نیافتنی؛ برای همیشه، همونقدر تکرار نشدنی!" ساکت ماند. دوباره به چشم‌هاش نگاه کردم؛ به بادام‌های قهوه‌ای و شیرینی که تکرار نشدند. هیچ وقت... ✍ @Qalamdard
"او" قول داد سریعا بازگردد. "من" قول دادم از فراقش موی پریشان نکنم؛ "شب" قول داد زود تمام شود! آه... هیچ کداممان خوش قول نبودیم... ✍ @Qalamdard
با سرفه‌ای متلاشی شود خشت خشت من... -
از من یک تابوت خالی تشییع خواهد شد. من چندی پیش در چمنزار سبز و خرم چشم‌های او جان داده‌ام... ✍ @Qalamdard
هدایت شده از خانمِ نویسنده.🇵🇸
یک چندتا الهی به رقیه خواهشاً
بسم الله النفوس المطمئنه...
ده سانتی متر جلوتر از چشم‌هام، ساعتی کوکی و مربع شکل به ابعاد پنج در پنج سانت را با دست‌هام گرفته‌ام و نگاهش می‌کنم. توی صحن کوچک ساعت، کودکی بازی‌گوش که بلوز قرمز پوشیده، تند تند می‌دود و پدرِ خسته‌اش دنبال سرش، آرام آرام. و پسر، هی از کنار پدر رد می‌شود و هر بار جلو می‌زند و در می‌رود. کمی آنطرف‌تر هم پدربزرگِ بی‌حوصله‌ی بد عنق، روی نیمکت نشسته و روزنامه می‌خواند و هیچ تکانی نمی‌خورد. *** تنها چیزی که می‌تواند این موقع شب کمی آرامم کند، نگاه کردن به ثانیه شمار است و فکر اینکه "با هر بار تکون خوردن این عقربه، تو یه ثانیه به چیزی که می‌خوای نزدیک‌تر می‌شی. شصت‌تاش که بگذره یه دیقه، شصت‌ها از این یه دیقه‌ها که بگذره یک ساعت، و هزاران هزار از این ساعتا باید بگذره تا تو به آرزوت برسی!" با همین فکر خرخیالانه، لبخند می‌زنم. با هر بار تکان خوردن ثانیه شمار، لبخندم بسط و شرح پیدا می‌کند؛ تا آنجا که "هه هه!"ی آرامی از ته گلویم می‌آید بالا و هر و کرَم شروع می‌شود. باورم نمی‌شود! دارم به ساعت نگاه می‌کنم و قهقهه می‌زنم. باورم می‌شود دیوانه شده‌ام... پسر بچه، چند بار دیگر می‌دود و و زمین می‌خورَد. ثانیه‌ای نمی‌گذرد. پدر دیگر‌ تکانی نمی‌خورَد. نخِ قهقهه‌ام به نخِ گریه‌ گره می‌خورَد و ساعت و دقیقه و پارک و بچه و پدر و عینک و روزنامه‌ و نیمکت توی چشمم تار می‌شوند؛ با فکر اینکه "اگه زمان نگذره و متوقف بشه و برای همیشه تو این ثانیه‌ها گیر کنی چی؟!" ✍ @Qalamdard
در داستان زیبا و عاشقانه‌ای که از تو نوشته بودم... تنها نامی از از تو بود؛ و دیگر هیچ... ✍ @Qalamdard
هنرِ چشم‌های من گریه برای تو بود؛ که ظاهرا امسال هم برنده بین الحرمین نشدند...
نظرات، انتقادات، پیشنهادات، قضاوت‌ها، تهمت‌ها، فحش‌ها و ناسزا‌های شما را با مغز استخوان پذیراییم. - کتف. ✍ @Qalamdard