eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
572 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
325 ویدیو
9 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
کاش نهانش نگه نداشته بودم شیشه می را کجا گذاشته بودم
حاصل رنجم چه بود؟! حسرت و افسوس کاش گل آرزو نکاشته بودم
از تو برای کسی اگر چه نگفتم مهر تو را در دلم‌ نگاشته بودم
تا نه به مسجد روی نه میکده بی من کوچه به کوچه نفر گذاشته بودم
چشم به حیرت گشودم و تو نبودی کاش سر از خواب برنداشته بودم
- فاضل نظری
هدایت شده از خانمِ نویسنده.🇵🇸
هر وقت حس کردی کسی شدی یک سر برو حرم تو آینه های شکسته و کوچیک کوچیک خودت‌رو نگاه کن دیدی حالا مَنی وجود نداره!...
و منی که از نوشتن دور افتاده‌ام. مدت‌ها؛ طویلا کثیرا! از مدت‌ها پیش به خودم قول داده بودم حتی ثانیه‌ای از وقتم را برای کنکور، این غول‌ِ هفت‌سرِ خونریزِ شیطانی تلف نکنم که وقت، نعمتی‌است که به شکر اندرش مزید نعمت و برای کنکور وقت گذاشتن، بطلانِ وقت و کفران نعمت است! اما مگر می‌گذارند؟! مهر، شروع که نشده، مُهرِ "امسال کنکور دارید!" را طوری به گوشمان می‌کوبند که مِهر از زندگی هم غروب می‌کند چه برسد به آنکه آدم بخواهد به نوشتن و فعالیت‌های جانبی غیر از درس فکر کند. خنده‌ام می‌گیرد حقیقتا. دارم درس‌های سال گذشته‌ را دوره می‌کنم، درس‌های امسال‌ را هم محکم می‌خوانم، برای امتحان نهایی و معدل‌ش سگ‌دو می‌زنم، بیشترین سوالات را در مورد کنکور و نحوه‌ی تست‌زنی‌اش دارم و دغدغه‌ام از "مسئله حجاب" یا "اسلام‌ و نیاز‌های زمان" علامه مطهری به "علوم و فنونِ خیلی سبز یا گاج؟! یا مشاوران؟!" تنزل یافته‌. آما! یقین دارم مهر هزار و چهارصد و پنج، همین ساعت در مدرس یکی از حوزه‌های قم نشسته‌ام و "جلستُ جِلسَة زیداً" را با هم مباحثه‌ام بحث می‌کنم. حتی آقای بوستان، دبیر فنون هم خنده‌اش می‌گیرد وقتی با این همه پیگیری می‌خواهم نهایتا طلبه بشوم. من نه، که همه تعجب کرده‌اند حتی خواهری بهتر از برگ درخت، دوستانی بهتر از آبِ روان، و خدایی که در این نزدیکی‌ست. تعجب کرده‌اند که "مهدی و کنکور؟!" حتی خودم! نمی‌دانم. تجربه‌ ثابت کرده‌ است حتی اگر یقین داشته باشی فلان اتفاق برایت می‌افتد، اتفاقا همان اتفاق نمی‌افتد و باید به فکر انتخابِ دیگر یا به قول سانتی مانتا‌ها، به فکر پلنِ بی باشی! آنقدر تجربه‌اش کرده‌ام که حالا می‌توانم بگویم یکی از سننِ نانوشته الهی "تو بشین برنامه بچین، منِ خدا خرابش می‌کنم!" است.(البته قضیه حوزه فرق می‌کند اما من که از آینده و تقدیر خبر ندارم، دارم؟! شاید رسالتم توی حوزه نباشد و توی فرهنگیان یا امام صادق باشد البته بلا به دور استغفرالله.) برای همین خواستم اگر قرار باشد حتی نیم میلیونُم درصد طلبه نشوم برای بعدش برنامه داشته باشم. این شد که تصمیم گرفتم برای کنکور هم بخوانم! البته خیرش به حوزه هم می‌رسد. بعد ها که آدمِ از همه جا بی‌خبری گفت "اینم یه خنگی بود که دانشگاه راش ندادن رفت طلبه شد!" رتبه‌ام را یا ترازم را توی صورتش می‌کوبم و می‌گویم: "اتفاقا می‌تونستم برم دانشگاه اما نخواستم که برم" یا اینکه بعدها اگر توی حوزه گفتند چه مسیر‌های دیگری پیشِ رویت بود، بگویم "می‌تونستم برم فرهنگیان، امام صادق، علوم اسلامی رضوی، علوم قضایی، ادبیات، تاریخ و..." البته‌ی همه‌ی این‌ها در بهترین حالت اتفاق می‌افتد؛ شاید هم نیفتد! ندانم ندانم ندانم. از همه‌ی این‌ها گذشته؛ برای کنکور که بخوانی احتمالا امتحانات نهایی را هم بهتر پشت سر می‌گذاری، و نهایتا معدل بهتری می‌گیری و معدل بهتر، مساوی‌ست با پذیرش آسانتر حوزه.(معدل برایشان مهم است. باید درسخوانِ درسخوان باشی؛ زیبا، پیشرو، مطمئن!) البته آنطور که من شنیده‌ام، آنقدر ورودی‌های حوزه پایین آمده که دیگر سرِ این مسائل گیرِ چندانی نمی‌دهند و حداقل برای ما، همینقدر که بدانند دیپلم معارف اسلامی داریم برای پذیرش کافی‌ست. می‌بینید؟! حتی کنکور را هم دارم برای طلبگی می‌خوانم نه برای دانشگاه. اما خودمانیم! این همه حساب و کتاب و معادلات و برنامه ریزی که ما آدم‌ها می‌کنیم، همه‌اش لانولینِ خالص است چون همه‌اش پشم گوسفند است. نهایتا اتفاقی می‌افتد که خدا می‌خواهد. نه کنکور و حوزه کسی را به سعادت رسانده، نه درس نخواندن کسی را به ورطه‌ی شقاوت کشانده... یهدی من یشاء، و یضل من یشاء. تا یار که را خواهد و میلش به که باشد. بماند به یادگار. ۱۴۰۴/۷/۱۹، مصادف با صبح شنبهِ سومین هفته از شروع مدارس! ✍ @qalamdard
بترس! اگر از آنچه هستی دیندارتر دیده می‌شوی...
- گر چه شب تاریک است دل قوی دار، سحر نزدیک است...
بدرود! مهر عزیزم... بدرود...
آدمی مگر همزمان به چند جا می‌تواند فکر کند؟! همزمان هوس چند جا را را در دل پروراندن؟! دوست دارم علوم و فنون ادبی یا عربی بخوانم. یا مسئله حجاب استاد را تمام کنم. یا ادامه‌ی اتک آن تایتان را_که آخرین قسمت از سومین فصلش را یک سال پیش دیدم_ ببینم. یا سریالی که به مصر باستان ببردَم. یا هم بروم توی باغچه و یک رمان روان شروع کنم به خواندن. تخمه شکستن و تلوزیون دیدن هم گزینه‌ی بدی نیست. در نهایت اما خیلی ساده و شیک می‌گیرم می‌خوابم و می‌گویم زندگی به جهندم.😐 ✍