روایت استاد یامین پور از سفر به پاکستان...
بسیار ژاظاب(با مخرج حروف خوانده شود) میباشد!
آنجا که دلت آرام گرفت؟!
نه...
من همیشه از آرامش فرار کردهام...
مقصد من آنجاست که دل دمی نیاسایَد!
#مهدینار✍
حتی این همه کار و مشغله و بدبختی و بیچارگی نمیتونه فراق مشهد رو از فکرت محو کنه...
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
- الفِراقُ داءٌ لا دواءَ لَه الا الوِصال... #مهدینار✍
فراق، بیماریایست که هیچ دارویی برای آن نیست جز وصال...
- صَعبٌ عَلَيَّ أَنْ أَرى الْخَلْقَ وَ لا أَراك...
بر من سخت است که همه را ببینم و تو را نبینم...
چرا هواشناسی اعلام نمیکند هوایِ این دانشآموزِ خسته را بیشتر داشته باشند؟!
.
هر ساله از مهر تا خرداد را_غیر از مدت کمی_ اسیرِ کتابهای درسی میشوم...
زندانبانهایی از جنس کتب درسی_از جنس تاریخ اسلام یا اخلاق یا اصول عقاید_ روی زمین به غل و زنجیر، بندم میکنند.
آزادیام را درست در پیش رو میبینم؛ در قفسهی کتابها. در رمانها، در دیوان شمس، در شبکهی افق(شبکهی مورد علاقهام)، در سینماییها و انیمهها، در کتابهای استاد مطهری... گاهی آنقدر عطش دارم که زنجیر را پاره میکنم و میایستم و با دست، قفل(کتاب) را ذوب میکنم و پرت میکنم به کناری. همچون سربازِ اسیری که چند نگهبان را یک تنه مغلوب کرده و ایستاده باشد... تا آزادی، یک گام فاصله دارم و دیگر هیچ؛ تا قفسهای که حالا برایم نماد آزادیست. "آنک آن یتیم نظر کرده" را، و یا "مردی در تبعید ابدی"، و یا "جنگ و صلح" را و یا هم "قاشق چای خوری" را بر میدارم و چند صفحه تورق میکنم. بیفایده است! جمله سطرها یک جمله میشوند: "بشین بخون!"
فلسفه اخلاق یا "علل گرایش به مادیگری" یا "نظام حقوق زن در اسلام" و "آئینهی جام" را بر میدارم تا از جامی که شهید، توی قفسه گذاشته، جرعهای بنوشم. کتاب را بیرون میآورم و ننوشیده، از شور و شعف، میمیرم و در حسینیه ارشاد و یا در کانون توحید و یا در دانشکده معقول و منقول تناسخ پیدا میکنم. گفتم تناسخ؟! چه عقیدهی خزعبلی. اما دوست دارم حد اقل در این یک مورد قبولش داشته باشم...
اما حتی آنجا هم استاد پشت تریبون با انگشت اشارهاش خطابم میکند و مکرراً(مثل همیشه!) میگوید: "درست را بخوان!"
و آنجا، خویشتن را به اسارتگاه خویش، تبعید میکنم. پشتِ کتاب عربی زانو میزنم و دستهایم را جلو میآورم و استقفال میکنم! و علی القائده، استقفال مصدر باب استفعال است از ریشهی قفل به معنایِ طلبِ قفل کردن! هر چند، عربی نباشد... و بعد از آن هم استغفار، که سیبویه و سیوطی و ابوعثمان مازنی را توی گور لرزاندهام با این کلماتِ عجیب و غریب!
و کم پیش میآید بتوانم قلم به دست بگیرم(مثل الان) و بتوانم چند جملهای بنویسم و باز، ناخواسته و بیاختیار، "برو درست را بخوان!" نوشته میشود.
#مهدینار✍
#منگوئنهای_یک_دانشآموز🥸
@qalamdard