هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 انتقام، خواست ملّت ما است و بهطور حتمی باید صورت بگیرد. این جنایتکاران که فهرستی از صدر تا ذیلشان موجود است، آرزوی مرگی آرام و در بستر را با خود به گور خواهند برد.
✍ بخشی از پیام رهبر معظّم انقلاب بهمناسبت تشییع و تدفین آقای شهید ایران | ۱۸/تیر/۱۴۰۵
▪️ #یالثارات_الحسین | #باید_برخاست
💻 Rahbar.ir
خامنهای که جوان شد؛
خمینی هم جوان شد...
خدایا منتظر شهید مطهری هستیم :)
خدایا یه دونه خلخالی هم بذار بغلش که دست به اعدامش خوب باشه؛
هر چی خائن و غربگدا و سلطنت طلب بی شرفه بفرستیم زیر تیغش...
اساسا و اصولا هیچ چیز تمام نمیشود؛ تمام شدنی نیست. اما تو بیشتر شدنی هستی.
تو بیشتر میشوی، تو شروع میکنی؛ تو غلبه میکنی...
#مهدینار
تا حالا شده اونقدر کار سرتون ریخته باشه که از اولویتها و اولیاتتون هم عقب بیوفتید؟
(اصلا هم نمیخوام بگم یه جوری درگیر امتحانات خردادم که سرمم نمیتونم بخارونم.)
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
تا گوشواره را کشید دو چشمم سیاه رفت بابا ز دخترت بخدا اشک و آه رفت... @qalamdard
صلی الله علیک یا رقیه بنت الحسین...💔
ولی خب
آیا فعالیت نکردن با افزایش اعضا رابطه مستقیم داره؟ یا زاد و ولد میکنید شیطونا.😁
هدایت شده از قلمدرد| مهدی پورمحمدی
هر ساله از مهر تا خرداد را_غیر از مدت کمی_ اسیرِ کتابهای درسی میشوم...
زندانبانهایی از جنس کتب درسی_از جنس تاریخ اسلام یا اخلاق یا اصول عقاید_ روی زمین به غل و زنجیر، بندم میکنند.
آزادیام را درست در پیش رو میبینم؛ در قفسهی کتابها. در رمانها، در دیوان شمس، در شبکهی افق(شبکهی مورد علاقهام)، در سینماییها و انیمهها، در کتابهای استاد مطهری... گاهی آنقدر عطش دارم که زنجیر را پاره میکنم و میایستم و با دست، قفل(کتاب) را ذوب میکنم و پرت میکنم به کناری. همچون سربازِ اسیری که چند نگهبان را یک تنه مغلوب کرده و ایستاده باشد... تا آزادی، یک گام فاصله دارم و دیگر هیچ؛ تا قفسهای که حالا برایم نماد آزادیست. "آنک آن یتیم نظر کرده" را، و یا "مردی در تبعید ابدی"، و یا "جنگ و صلح" را و یا هم "قاشق چای خوری" را بر میدارم و چند صفحه تورق میکنم. بیفایده است! جمله سطرها یک جمله میشوند: "بشین بخون!"
فلسفه اخلاق یا "علل گرایش به مادیگری" یا "نظام حقوق زن در اسلام" و "آئینهی جام" را بر میدارم تا از جامی که شهید، توی قفسه گذاشته، جرعهای بنوشم. کتاب را بیرون میآورم و ننوشیده، از شور و شعف، میمیرم و در حسینیه ارشاد و یا در کانون توحید و یا در دانشکده معقول و منقول تناسخ پیدا میکنم. گفتم تناسخ؟! چه عقیدهی خزعبلی. اما دوست دارم حد اقل در این یک مورد قبولش داشته باشم...
اما حتی آنجا هم استاد پشت تریبون با انگشت اشارهاش خطابم میکند و مکرراً(مثل همیشه!) میگوید: "درست را بخوان!"
و آنجا، خویشتن را به اسارتگاه خویش، تبعید میکنم. پشتِ کتاب عربی زانو میزنم و دستهایم را جلو میآورم و استقفال میکنم! و علی القائده، استقفال مصدر باب استفعال است از ریشهی قفل به معنایِ طلبِ قفل کردن! هر چند، عربی نباشد... و بعد از آن هم استغفار، که سیبویه و سیوطی و ابوعثمان مازنی را توی گور لرزاندهام با این کلماتِ عجیب و غریب!
و کم پیش میآید بتوانم قلم به دست بگیرم(مثل الان) و بتوانم چند جملهای بنویسم و باز، ناخواسته و بیاختیار، "برو درست را بخوان!" نوشته میشود.
#مهدینار✍
#منگوئنهای_یک_دانشآموز🥸
@qalamdard