eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
573 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
325 ویدیو
9 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
استاد بیرامی زنگ اول با آن‌ها کلاس داشت. رفت سر کلاس و شروع کرد به درس دادن. برای همه‌مان سوال بود: "امتحانشون چی؟!" امید، داشت تهِ تهِ دلمان جوانه می‌زد که آقای کریمی آمد و گفت: "خوشحال نشید رفقای جان! امتحان زنگ چهارمه و از همه گرفته می‌شه!" حرف آقای کریمی مثل تبر، روی جوانه امیدمان فرود آمد و نابودش کرد. زنگ تفریح که تمام شد، کار من هم تمام شده بود. اما چیزی ته دلم می‌گفت: "بقیه برای امتحان آماده‌ن؟!" زنگ دوم، استاد بیرامی آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن. - "فَلَمَّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتالُ إِذا فَريقٌ مِنْهُمْ يَخْشَوْنَ النَّاسَ كَخَشْيَةِ اللهِ‌... آقای پورمحمدی شما بگو..." - "استاد... لما ظرفه... کتب فعل مجهوله، علیهم جار و مجروره، قتال هم نایب فاعله. اذا اینجا ظرف نیست! نمی‌دونم چیه..." - "احسنت... ظرف نیست. "اذا"ی فُجاییه‌ست؛ از ادات مفاجاةِ و ناگهان و ناگاه ترجمه می‌شه..." اواسط زنگ بود که چند دقیقه‌ای استراحت داد و گفت: "هم روزه‌این هم آخر ساله و میلاد امام حسن و کسی کشش نداره و منم خسته‌م!" سید گفت: "استاد! عیدی نمی‌دین بهمون؟! به مناسبت میلاد امام حسن... جشنه هااا" - "خودِ امام حسن ان‌شاء‌الله بهمون عیدی بدن..." این را گفت و تکیه داد به تریبون و سرش را پایین انداخت. با صدایی آرام‌تر و خش‌دار، ادامه داد: "ما اگه خاک پای امام حسنم بشیم زیادمونه..." پشت تریبون، مجسمه‌ای زنده و متحرک از اخلاق ایستاده بود. مردی شصت و پنج ساله، فارغ التحصیل از دانشگاه مشهد، رشته‌ی ادبیات عرب! دانشجویی که در زمان پهلوی و از سال پنجاه و شش تا امروز درس داده، توی تظاهرات بارها دستگیر شده و علی رغم بازنشستگی، صدرا را رها نمی‌کند. کسی که حتی حاج قاسم سلیمانی در محضرش درس پس داده است‌... کسی که توی جبهه دست از سر شهدا هم برنداشته؛ معلمی که معلمان مدرسه هم... شاگردش بوده‌اند! بلبل‌زبانی‌ام گل کرد؛ سریع گفتم: "خب حاج آقا... برای خاک پای امام حسن شدن باید از یه جایی شروع کرد دیگه! مگه نه؟!" و صدای "البته، دقیقا، آفرین" کلاس بلند شد. استاد، چند ثانیه‌ای راه رفت و دست‌های پیر و چروکیده و پوست پوست شده‌اش را به هم مالید و ماسک روی صورتش را جا به جا کرد؛ ماسکی که سیصد و شصت و پنج روز سال روی صورتش جا خوش کرده و از ضعف نفس‌ش در اثر بمب‌های شیمیایی می‌گوید. ثانیه‌ها، لج کرده بودند‌. ایستاده بودند سر جاشان و تکان نمی‌خوردند. نفس همه‌مان پشت‌ دنده‌هامان زندانی شده بود. - "چون چند روز دیگه عیده و امروزم عیده، روزه هم هستین و آخر ساله..." حرفش را قطع کرد. مردد بود. - "البته اگه آقای آیین اجازه بدن! نمی‌دونم..." دستم را بالا گرفتم و گفتم: "استاد! برم آقای آیین رو بیارم باهاش صحبت کنیم؟!" و سرش را به نشانه تایید تکان داد. آرام و با طمانینه از کلاس بیرون رفتم، اما درِ کلاس را که بستم تا خودِ دفتر تیکاف کشیدم! دل توی دلم نبود. توی دفتر با نفس‌نفس گفتم: "حاج آقا! آقای... بیرامی کارتون دارن..." آقای آیین آمد سر کلاس و ماجرا را که شنید، جواب داد: "هر چی خودتون صلاح می‌دونید آقای بیرامی... اجازه مام دست شماست حاج آقا!" دقایقی به تعارف و تعریف کردن‌شان گذشت تا آقای بیرامی، لب بزند: "با اجازه‌ی حاج آقای آیین امتحان میوفته..." و حرفش تمام نشده بود که صدای سوت و کف و لابلاش صلوات، توی سالن پیچید. کتاب‌های عربی، همه بسته شد و لبخند‌ها همه باز. چند نفری، یک دبیرستان را از امتحان عربی خلاص کردیم! اما تهِ دلم می‌گفتم توفیق امتحان دادن ازم سلب شد! وقت برگشتم به خانه، توی راه، بلند بلند به کنسل شدن امتحان می‌خندیدم و می‌گفتم: "ریشه‌ی "کَسَلَ" صحیحه، و سالمه... تو باب انفعال می‌شه: اِنْکَسَلَ، یَنْکَسِلُ، اِنْکِسااااااالْ! امر حاضرشم می‌شه اِنْکَسِل!" و ابن‌ مالک و ابن کیسان و سیبویه و زمخشری را دیدم، در حالی که رکیک‌ترین فحش‌ها را نثارم می‌کردند... @qalamdard
این داستانک‌ها رو بخونید.😁☝️ موقعیت امروز من دقیقا همین بود...
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
-
این عکسه رو قدیمیای اینجا یادشونه. اگه گفتین کجاست؟🧐
آفرین... برا مسجد جامع کرمونه.
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
-
از کارای مورد علاقه‌م؟ اینه که... عکسی که قبلا گرفتمو دوباره هم بگیرم...😂🤦‍♂️
یا علی... نام تو بردم؛ نه غمی ماند و نه همّی! بِاَبی انتَ و امُّی... @qalamdard
می‌بینم که همه درگیر فلسفه و فیزیکید!🗿