eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
591 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
320 ویدیو
9 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
مادرم... ایران خانم. ایران جان وجود من! سالروز رسیدنت به روح الله مبارک... باید در برابر سه رنگ پرچمت تعظیم کنم. از تو بزرگ‌تر؟! از تو اهل بودن‌تر؟! از تو بخش‌تر؟! پانزده سال... صبر کردی. تا روح الله جانت... پدر کبیرمان بیاید. و آمد... در سرمای بهمن ماه پنجاه و هفت، بهار را به وجودت دمید. و ده روز بعد عشقتان رسمی شد... مبارک است مادر... مبارک است ایران خانم... ✒️♣️ 🌱
امروز، سالروز رسیدن ایران خانم به روح الله جانش است... دختری را دیده‌ای که پانزده سال در انتظار معشوق وجودش بنشیند؟! بگو ایران... ایران خانم! چهل و چهار سال پیش بود... در همین روز، عشق روح الله و ایران خانم رسمی شد. ده روز قبلش، روح الله آمده بود. دعوت ایران جانش را لبیک گفته بود. روح الله آمد و بهار آزادی را در سرمای بهمن‌ماه، به ایران خانم دمید. ایران خانم جان گرفت... و تا همین امروز، همان ایران خانم قوی و زیبا و باشکوه است... ایران خانم... مادرمان... ایران..‌‌. سالروز پیروزی جمهوری اسلامی ایران بر شما مهدیناری عزیز مبارک باد.😄🌱 ✒️♣️ 🌱
ایران به آتش می‌کشد... خاموشی تاریخ را! پاینده باشی فروزنده‌ی گیتی... ✒️♣️ 🌱 🌿
هدایت شده از مهدینارگراف🖊♣️
ایران! نام تو جاویدان... ✒️♣️ 🌱 🌿 @MAHDINAR_GRAPH
گیر افتاده بودند. نه نردبانی بود نه چارپایه نه هر چیز دیگری که بشود زیر پا گذاشت و بالا رفت. تکیه داده بودند به دیوار بتنی خاک گرفته. هوا بوی آهن زنگ زده‌ای می‌داد که از توی گل، زده باشد بیرون. همه جا تاریک بود. از مرکزی‌ترین نقطه‌ی سیاهی رو به رویشان صدای چک چک آب می‌آمد. تشنگی امانشان را بریده بود. پشت سرشان را نگاه کردند. دو تا منبع ایستاده. یکی به بلندای عمق کانال و دیگری، نصف منبع بزرگ. ویل مثل نورافشانی که نخ‌جرقه‌اش سوخته باشد، پرید هوا و صاف ایستاد. رنگ صورتش تغییر کرد. مثل پیازداغ سفیدی که بهش زردچوبه می‌زنند‌. برق‌ چشم‌هاش از نوجوانی که افتاده توی کانال، تشنه و با برادرش منتظر هلاکت است بعید بود. یک قدم به طرف منبع کوچکتر. سرش را برگرداند و به نیتن گفت: "به همون چیزی که فکر می‌کنم فکر می‌کنی؟!" نیتن هم پا شد. نه مثل مهدی اما معلوم بود درد پای زخمی یادش رفته. کنار ویل ایستاد. نیتن سرش را با بی‌وقفه بالا و پایین کردن تکان داد. صدای به هم خوردن دندان‌هایش تا گوش ویل رفت. ویل دستش را برد بالا. دستش با زمین زاویه‌ی نود درجه‌ی داشت. ویل تکان نمی‌خورد. انگار منبع‌ها به ویل و نیتن گفته بودند: "مجسمه!" پلک‌ هم نمی‌زدند. هوا وارد ریه‌شان نمی‌شد. چشم‌هایشان می‌سوخت. از خستگی نه. از ناامیدی هم نه. ویل آرام گفت: "برج کوچک... برج بزرگ..." و به نیتن نگاه کرد. نیتن، لنگ لنگان جلوتر رفت. دستش را گذاشت دور سر منبع کوچک و پیچاند. از توی منبع گرد و خاک زد بیرون. نیتن توی همان هوا نفس کشید. بدون سرفه زدن. دستش را برد توی منبع. توی منبع را نمی‌دید. دستش را توی فضای خالی منبع چرخاند. مثل مادری که توی تشت پر از لباس دنبال یک جواب بچه می‌گردد. و دستش را با جعبه‌ی چوبی کوچکی آورد بیرون. ویل جعبه را گرفت. درش را باز کرد. مروارید‌های متصل به هم می‌درخشیدند. اما نه بیشتر از سکه‌های سلطنتی. همان موقع صدای بوق ماشین کاراگاه استیون توی کانال پیچید. نیتن فریاد زد: "ما اینجاییم!" ✒️♣️
اول خیسم کن. سپس فشارم بده. اگر خشک باشم که... : مهر! ✒️♣️
انقدر بادم نکن. اگر ترکیدم چه؟! اگر بند بند وجودم از هم گریخت و به اینطرف و آنطرف پرتاب شد چه؟! اصلا اگر زن بارداری بشنودم و بترسد... : بادکنک! ✒️♣️
داداش یکم خردل می‌زنی؟! عا قربون دستت... داداش نکش بیرون اون خیار شورو! خوبه من کبد تو رو بکشم بیرون؟! راستی داداش! نمی‌تونستی زودتر بیای منو بگیری؟! آخه من که خیسیدم اینجا عزیز دل... داداش با تو... عه باز اون خیارشورو جدا کرد! جان ننه‌ت نکن داداش نکن! : هادداگ پنیری! ✒️♣️
داداش یه چیزی بگم باورت می‌شه؟! دیدی این چینیا از این گوشیا ساختن که تا می‌شن؟! والاهی اینا از روی من کپی کردن... اصلا از شما یاد گرفتن... راستی داداش... وقت کردی این سیبیل منو شونه بکش، تمیزش کن... خیلی رو مخمه! : پتو پلنگی! ✒️♣️
آب مایه‌ی حیات است. و حیات را به من اضافه می‌کنند و می‌خورند و اسمم را هم می‌گذارند امام حسینی‌. به تو چه چیزی اضافه کردند بخ بخت؟! : گوشت! ✒️♣️