گیر افتاده بودند. نه نردبانی بود نه چارپایه نه هر چیز دیگری که بشود زیر پا گذاشت و بالا رفت. تکیه داده بودند به دیوار بتنی خاک گرفته. هوا بوی آهن زنگ زدهای میداد که از توی گل، زده باشد بیرون. همه جا تاریک بود. از مرکزیترین نقطهی سیاهی رو به رویشان صدای چک چک آب میآمد. تشنگی امانشان را بریده بود. پشت سرشان را نگاه کردند. دو تا منبع ایستاده. یکی به بلندای عمق کانال و دیگری، نصف منبع بزرگ. ویل مثل نورافشانی که نخجرقهاش سوخته باشد، پرید هوا و صاف ایستاد. رنگ صورتش تغییر کرد. مثل پیازداغ سفیدی که بهش زردچوبه میزنند. برق چشمهاش از نوجوانی که افتاده توی کانال، تشنه و با برادرش منتظر هلاکت است بعید بود. یک قدم به طرف منبع کوچکتر. سرش را برگرداند و به نیتن گفت: "به همون چیزی که فکر میکنم فکر میکنی؟!"
نیتن هم پا شد. نه مثل مهدی اما معلوم بود درد پای زخمی یادش رفته. کنار ویل ایستاد.
نیتن سرش را با بیوقفه بالا و پایین کردن تکان داد. صدای به هم خوردن دندانهایش تا گوش ویل رفت. ویل دستش را برد بالا. دستش با زمین زاویهی نود درجهی داشت. ویل تکان نمیخورد. انگار منبعها به ویل و نیتن گفته بودند: "مجسمه!" پلک هم نمیزدند. هوا وارد ریهشان نمیشد. چشمهایشان میسوخت. از خستگی نه. از ناامیدی هم نه. ویل آرام گفت: "برج کوچک... برج بزرگ..." و به نیتن نگاه کرد. نیتن، لنگ لنگان جلوتر رفت. دستش را گذاشت دور سر منبع کوچک و پیچاند. از توی منبع گرد و خاک زد بیرون. نیتن توی همان هوا نفس کشید. بدون سرفه زدن. دستش را برد توی منبع. توی منبع را نمیدید. دستش را توی فضای خالی منبع چرخاند. مثل مادری که توی تشت پر از لباس دنبال یک جواب بچه میگردد. و دستش را با جعبهی چوبی کوچکی آورد بیرون. ویل جعبه را گرفت. درش را باز کرد. مرواریدهای متصل به هم میدرخشیدند. اما نه بیشتر از سکههای سلطنتی. همان موقع صدای بوق ماشین کاراگاه استیون توی کانال پیچید. نیتن فریاد زد: "ما اینجاییم!"
#مهدینار✒️♣️