درخت من تنها...
علاوهام منها...
"من" از "تو" شد تفریق...
تنبیه تو؟! تشویق...
بستان من؟! تحریق...
نگارهام؟! تذهیب...
بیمیلیام؟! ترغیب...
آرامشم؟! تشویش...
بی تو جگر،
هر روز و شب، شد ریش...
#مهدینار✒️♣️
هدایت شده از رادیو مهدینار✒♣️
خبر خوب من اینکه...
در امتحانات دی ماه، اینجانب نفر اول در کلاس خود و دوم در کل مدرسه و در تمامی پایهها شده است.😎😍🌱
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
خبر خوب من اینکه... در امتحانات دی ماه، اینجانب نفر اول در کلاس خود و دوم در کل مدرسه و در تمامی پا
بالاخره حاصل تلاش ما هم این شد...😄🌱
هدایت شده از رادیو مهدینار✒♣️
جات خیلی خالیه بابا جونم...
دوساله که کارناممو نگرفتی تو دستت و با لبخند مخصوصت بهش نگاه کنی و نباتتو توی دهنت بچرخونی و چاییتو هورت بکشی و ابروتو بدی بالا و با همون لبای داغ از چای، پیشونی منو ببوسی...🙃🌱
یا هر جا که نشست و برخاست میکنی، از دانشمندت بگی...
مشکلی نیست!
من اینجام! مینویسم. میخونم. میکشم. میگم. میرم. میپوشم. زندگی میکنم و میجنگم تا یاد تو رو زنده نگه دارم...😄🌱
این👇
یعنی این، بخشی از یکی از نامههاییست که دایی مرحومم حین خدمت مقدس سربازی برای خانواده میفرستاده است. الان که خواندم دیدم چقدر نویسندهی خوبی بوده است... هم لحن داستانی دارد هم دل را هوایی میکند. از دایی جواد جانم، محمدجواد، باید بگویم دو ماه از سربازیاش مانده بود که حین عملیات تصادف میکند و داغش بر دل مادربزرگم و همسرش میماند. و شعر مزارش بر این موضوع گواه است:
"ببوسم دستت ای مادر، که پروردی مرا آزاد
بیا بابا تماشا کن، که فرزندت شده داماد
به حجله میروم شادان ولی زخمی به تن دارم
به جای رخت دامادی کفن از خون به تن دارم"
این نامه بعد از بیست سال هنوز اشک هر کسی که میخواندش را در میآورد. و فقط یک نویسنده میتواند با خواندن یک نامه بفهمد اثر ارزش دارد یا نه... طرف نویسنده بوده یا نه.
این نامه را عین به عین کاغذش تایپ کردم. حتی غلطهای املایی هم همان است که به جذابیتش میافزاید...
پ.ن:
اسامی تمامی افراد مونث، مستعار میباشد.
پ.ن۲:
مسجد صاحب الزمان، همان گلزار شهدای بین المللی کرمان است.
پ.ن۳:
دایی مرحوم اینجانب قبل از رفتن به سربازی تمام کفترهایش را به دایی کوچکم میسپارد... آه و فغان... آه و فغان... ماجرای کفترها همین است.
پ.ن۴:
از میان دامادهای دایی جان، حسن آقا، حسن پورمحمدی، پدر مرحوم اینجانب است. هم اکنون میان مزارشان یک متر فاصله است... آه...
#مهدینار✒️♣️
تاریخ ۷۸/۴/۲۰، روز جمعه ساعت ۱۰/۵
با عرض سلام خدمت کل خانوادهی محترم آقای علی اکبر شاطرزاده به نسبت حال من در این مکان بسیار تا بسیار خوب است اگر من وقط نکردم نامه برای شما زودتر بنویسم برای این بود که وقط نکردم. ما با بچهها که تعداد ما ۱۵ نفر بود ساعت ۱۱:۵ در روز دوشنبه ۷۸/۴/۱۶ به یزد رسیدیم و ساعت ۶:۵ بعد از ظهر خود را به پادگان معرفی کردیم. از حال خود برای شما بگویم حال من خوب است چنانکه به اینجا عادت بسیاری کردهام حال که ساعت ۱۹ است و در حال رادیو گوش دادن هستیم دارم این نامه را با دست ختی بدی را برای شما مینویسم. برای اینکه ما یک روز دیر آمدیم و دو شب نگهبان تنبیهی شدیم و دیشب هم من نگهبان بودم.
سلام خدمت پدر بزرگوارم! اینشاا... که حالتان خوب است و اگر حال اینجانب را خاسته باشید خوب هستم و از شما معزرت خواهی میکنم که شما را توی ظهمت بزرگی انداختم که همسر مرا نزد خود نگه داشتهاید. با تمام وجود از شما معزرت خواهی میکنم و اگر خدا عمر کافی به من عناعت کنر تمام این ظهمتهای شما را جبران کنم.
با عرض سلام خدمت خواهرزادههای عزیزم اول از همه امین نامرد دوم زهرا خانم دایی، سوم عاروسک خانمم، چهارم شهلا خانم، پنجم ربابه خانم و ششم خدمت حکیمه خانم و خدمت دامادهای عزیزم اول حسین آقا دوم علیرضا جان سوم حسن آقا چهارم علی آقا برادر بزرگم و خدمت خواهرهای عزیزم معصومه_نفیسه_ام البنین_محدثه_عفت و خدمت برادر عزیزم رضا جان حالت چطور است دوست دارم تا چند وقط دیگر که به خانه میآیم تمام کفترها سالم باشن و از همسر من به خوبی مواظبت کن چون او پشتیبانی به غیر از تو و بابا ندارد اینشاالله آمدم جبران بسیار برای شما انجام دهم. برادر اگر رضوان جانم خواست جایی برود با او برو نکند حتی اگر که میخواهد به خانهی خودشان برود و دوست دارم با او به مسجد صاحب الزمان بروی و اگر نروی دیگر من راضی ندارم.
- محمد جواد شاطرزاده محمودی.
#مهدینار✒️♣️
#نامه📜