eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
590 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
320 ویدیو
9 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
رفت پهلوی فرعون و گفت: "من فرستاده‌ی خدا هستم و تو باید بنی اسرائیل رو آزاد کنی!" فرعون که داشت از آن بالا، از روی مبل موسی را نگاه می‌کرد، سرش را بالاتر گرفت‌: "مگه از وقتی بچه بودی، ما نگهت نداشتیم؟! پس چرا بی‌ چشم‌ و رو بازی در آوردی؟!" گل‌گونه‌های موسی سرخ شد. گفت: "من که نمی‌دونستم می‌زنم طرفو می‌کشم! چون ازت می‌ترسیدم فرار کردم... بعدشم، مهم الانه که خدا منو پیامبر خودش کرده!" موسی این را گفت و فرعون سکوت کرد. بعد ادامه داد: "فکر کردی خیلی شاخی که بنی اسرائیلی‌ها رو مظلوم گیر آوردی؟!" فرعون که انگار می‌خواست بحث را بپیچاند، پرسید: "اصلا این خدا خدا که می‌کنی، چیه؟!" - "اگه باورت می‌شه، خدای زمین و آسمون و هر چی که وسطشونه..‌." فرعون قهقهه‌ای سر داد و رو به دوستانش گفت: "می‌شنوید چی می‌گه این؟!" و موسی جواب داد: "بله که می‌شنون. خدای جد و آباءتونو می‌گم!" فرعون دوباره در حالی که خنده‌ی تلخی می‌کرد گفت: "فکر کنم این از تیمارستان فرار کرده..." موسی همچنان متواضعانه‌ و با تبسم داشت فرعون را نگاه می‌کرد: "یکم اون فکرتو به کار بنداز داوشم... ببین آفریننده‌ی چپ و راست و هر چی که بینشونه کیه..." فرعون که دیگر داشت حوصله‌اش سر می‌رفت، لب به تهدید گشود: "ببینا موسی، به ولای علی اگه یکی جز منو بپرستی، می‌فرستمت سیاهچاله‌ی قصر و بلایی به سرت می‌دم که قرار بود سر ایرانوس بیارن! پ خوب حواستو جمع کن!" موسی نمی‌خندید. حالا دیگر حالت چهره‌اش مصمم بود و عادی. نه گذاشت، نه برداشت. گفت: "اگه اجی مجی کنم چی؟! منتها اجی مجی‌های من کار خداست!" - "این گوی و این میدان!" موسی چند قدم عقب رفت. از سقف نداشته‌ی قصر نگاهی به آسمان کرد. سرش را پایین آورد. کمی هم دستش را. و عصایش را که انداخت روی زمین، اژدهایی از عصا به وجود آمد که ده تای رستم را با چاشنی خون اسبش می‌خورد. بعد دستش را برد بالا. فرعون اولش فکر کرد موسی می‌خواهد انگشت شست‌اش را بالا ببرد تا حرص در آورد. اما دست موسی جوری درخشید که چند روز بعد توی مصر شایعه شده بود: "فرعون از فرنگ نورافکن سفارش داده واسه قصرش!" شاید رنگ صورت فرعون، تحت تاثیر دست موسی بود. اما عرق‌های روی پیشانی‌اش... الله اعلم! با لبخند مضحکی گفت: "براوو! خوشم اومد... کجا کلاس جادوگری رفتی عموجون؟!" بعد رو به حضار ادامه داد: "این می‌خواد یارگیری کنه و مصری‌ها رو ورداره ببره ناکجا آباد... نظرتون چیه؟!" کسی از میان جمعیت ندا داد: "ما خودمون سیاه فروشیم و این اومده ما رو زغال... ببخشید برعکس!" و پس از چند ثانیه ادامه داد: "جناب فرعون، چند نفرو بفرستید شهر، از پی چند تا جادوگر خبره..." پیشنهاد خوبی بود... *** هر جادوگری را، در هر حالی که بود و توانسته بودند جمع کرده بودند. از فالگیری‌شان در جلوی خانه‌ی اشراف گرفته تا آنها که در پایین شهر، سر مردم را گول می‌مالیدند. همه مردم هم آنجا بودند. می‌خواستند ببینند چه می‌شود.‌.. جادوگرها از فرعون پرسیدند: "اگه ما موسی رو ببریم، باید یه حالی بهمون بدیا!" و فرعون گفت: "باشه باشه... میارمتون اینجا تو قصر‌. پهلوی خودم!" بالاخره لحظه‌ای که همگان به آن وعده داده شده بودند، فرا رسید. موسی به جادوگرها گفت: "خب... می‌بینیم!" جادوگرها ریسمان‌هایی که در دست داشتند را پرت کردند روی زمین. ریسمان‌ها شروع‌ کردند به ریسه رفتن. شاید گونه‌ی جدیدی از مارهای مصری را هم به وجود می‌آورد... البته قبل از آنکه موسی، عصایش را بندازد. و عصا هنوز اژدها نشده، مارها را عین نودالیت فرو ببرد. جادوگرها به پیشگاه کسی که کسی نمی‌دانست چه کسی است، سجده کردند و گفتند: "خدایا ما رو ببخش، ما خداپرست شدیم... تو رو می‌پرستیم... خدای موسی و داداشش هارون!" فرعون که صورتش تمشک شده بود و ممکن بود هر لحظه از هم بپاشد، گفت: "حالا دیگه کارتون به جایی رسیده که با این و برادرش دست به یکی می‌کنید؟! اصلا می‌دم تیکه تیکه‌تون کنم... خدای موسی و هارون کیه دیگه؟!" - "هر کاری می‌خوای بکن! هر چیزی که نکشتت، قوی‌ترت می‌کنه... هرچند این کارت ما رو می‌کشه ولی به کتفمونم نیست و بعدش می‌ریم دَدَر دودور! بعدشم... ما اولین کسایی بودیم که با موسی و هارون دوست شدیم، پس قطعا قسمت وی آی پی برای ماست!" 🖋♣️
من دارم توی قفسی که دیگران برایم ساخته‌اند پرواز‌ می‌کنم و چه پروازی. اصغرآقا "بیه بیه" می‌گوید و پسر همسایه‌ی سر کوچه‌مان که اندازه‌ی ترشبالای مِشدی رقیه هم نیست، دان می‌پاشد تا من را به دام بیندازد. اما من کفتر خوبی هستم. دم به تله نمی‌دهم. حالا شاید شاهپر دادم... کفتری که توی قفس باشد، شاهپر نمی‌خواهد که. پوشپر هم... اصلا بیا منو تناول کن! ✒️♣️
در من خری‌ست که هنوز وقتی تو را می‌بیند، عین الاغ عر می‌زند. الاغ آبستنی که هویج داده باشندش. لابد "آبستنی" را هم بَستنی خواندی. سر فرصت رزومه‌ات را بیاور چک کنم بی‌سواد... نه خانم محترم مرخصی نداریم. خمیازه هم نکش. ادای خسته‌ها رو هم در نیار که شبیه نعشه‌ها می‌شی. مگه چیکار می‌کنی؟! هی با تلفن ور ور ور حرف می‌زنی و نهایتا یه خودکار بگیری دستت و دو تا چیز بنویسی. اها راستی..‌. به آقای کمالی بگو جلسه فردا کنسله. خانوم منم اومد بگو جلسه دارم نیاد تو. یه بار دیگه: اها راستی... از راننده شنیدم انگشت دماغیتو می‌مالی به صندلی‌های ماشین. آره؟! خجالت داره. واه واه! ✒️♣️
.-[ باورت شاید نه، شاید اما بشود... که نگاهی کرد شب، بر مویت و سیه شد زان پس... و سیه شد زان پس! ]🖇 ✒️♣️
- شب است و ذهن‌اشوبه دارم... قصرم ولی... مخروبه دارم... - ✒️♣️
- شب است و ذهن‌اشوبه دارم... قصرم ولی... مخروبه دارم... - ✒️♣️ @ezdehameeshgh
هدایت شده از رادیو مهدینار✒♣️
🖇الهم عجل لولیک الفرج🌱 سلام علی آل یس...😄🌱 اینجا، رادیو مهدینار است🖋♣️ فرکانس ۲۱ بهمن‌ماه🖇 به رادیو مهدینار خوش اومدید🙂🌱 لینک ناشناس برای حرف زدنمون: https://abzarek.ir/service-p/msg/1021519
هدایت شده از رادیو مهدینار✒♣️
لینک ناشناس بروز شد🤓👐
"- با من از غم سخن نگو که همان زیره به کرمان آوردن است...} ✒️♣️
او داشت پرواز می‌کرد و من داشتم پر باز می‌کردم تا جوجه‌ها بیایند این زیر. و او گفت: "بی‌کار بودی که ازدواج کردی؟!" من هم گفتم ببین داداش، و او سر چرخاند و مرا دید. هیچی دیگر... رفت توی موتور هواپیما. یادش گرامی و راهش پررهرو باد. ✒️♣️
خوشگلا باید برقصند. آن هم در صحنه‌ی گیتی. و تو چرا ادای رقاص‌ها را در می‌آوری ای انسان؟! ✒️♣️
وقتی چیزی می‌گفتم و می‌خندید، دندان‌های تقریبا نداشته‌اش معلوم می‌شدند. از دندان‌هایش چیزی نمانده بود‌. جز ریشه‌. انگار دندان‌هایش را سابیده بودند و وقتی رسیده بودند به ریشه، رهایشان کرده بودند و رفته بودند. رنگشان به دانه‌های تخمه‌ی آفتاب‌گردان توی بسته‌های سه تخمه می‌ماند. بدنش بوی دود می‌داد. اما نه دود درخت یا خانه‌ای که سوخته باشد... بدنش بوی همان خانمان‌سوزها را می‌داد. وقتی داشت توی مطبخ آشپزی می‌کرد، گفت حواسم به پیازها باشد تا نسوزند و طلایی که شدند خبرش کنم. می‌دانستم می‌خواهد برود توی انباری و چه کند... هنوز نرفته بود که داد زدم: "بیا، طلایی شدن..." آمد و با حرص به تابه‌ی روی اجاق نگاه کرد. دور پیازهای سفید با خطوط سبز، تازه داشت جوش می‌زد. گفت: "اینا که هنوز سفید سفیدن!" و... مگر طلای سفید نداریم؟! همین را گفتم. گذشت... موقع شام بود. عادت داشتم گوشت توی کاسه را نگه دارم و به عنوان آخرین لقمه بخورمش. وقتی از آبگوشت توی کاسه‌ام چیزی نمانده بود، با قاشق گوشت را برداشتم. بردمش سمت دهانش. گفت: "نمی‌خوام... من گوشت بخورم می‌ره لای دندونام!" تکه‌ی گوشت را توی دهانم گذاشتم و فشردمش‌. دهانم را نیمه باز گذاشتم و با اینکه پر بود، زیر لب گفتم: "کدوم دندون آخه عزیز من؟!" نگاهم کرد. چشم‌هایش گیر افتاده بودند روی صورتم. چیزی نمی‌گفت. پلک‌ نمی‌زد. اشک وارد چشم‌هایش نمی‌شد. بینی و چانه‌اش چین می‌خورد و می‌لرزید. کم‌کم چشم‌هایش داشت برق می‌زد. گند زده بودم. نمی‌دانستم بدتر می‌شود یا بهتر اما گفتم: "خر آبستن هم از لای این دندونا رد می‌شه، بعد این ریش گوشت لاش گیر می‌کنه؟!" بلند خندید. تا پنج دقیقه با دهانش ادا در می‌آورد و می‌خندید. هنوز زیبا بود... هنوز... 🖋♣️