eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
591 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
320 ویدیو
9 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
- شب است و ذهن‌اشوبه دارم... قصرم ولی... مخروبه دارم... - ✒️♣️
- شب است و ذهن‌اشوبه دارم... قصرم ولی... مخروبه دارم... - ✒️♣️ @ezdehameeshgh
هدایت شده از رادیو مهدینار✒♣️
🖇الهم عجل لولیک الفرج🌱 سلام علی آل یس...😄🌱 اینجا، رادیو مهدینار است🖋♣️ فرکانس ۲۱ بهمن‌ماه🖇 به رادیو مهدینار خوش اومدید🙂🌱 لینک ناشناس برای حرف زدنمون: https://abzarek.ir/service-p/msg/1021519
هدایت شده از رادیو مهدینار✒♣️
لینک ناشناس بروز شد🤓👐
"- با من از غم سخن نگو که همان زیره به کرمان آوردن است...} ✒️♣️
او داشت پرواز می‌کرد و من داشتم پر باز می‌کردم تا جوجه‌ها بیایند این زیر. و او گفت: "بی‌کار بودی که ازدواج کردی؟!" من هم گفتم ببین داداش، و او سر چرخاند و مرا دید. هیچی دیگر... رفت توی موتور هواپیما. یادش گرامی و راهش پررهرو باد. ✒️♣️
خوشگلا باید برقصند. آن هم در صحنه‌ی گیتی. و تو چرا ادای رقاص‌ها را در می‌آوری ای انسان؟! ✒️♣️
وقتی چیزی می‌گفتم و می‌خندید، دندان‌های تقریبا نداشته‌اش معلوم می‌شدند. از دندان‌هایش چیزی نمانده بود‌. جز ریشه‌. انگار دندان‌هایش را سابیده بودند و وقتی رسیده بودند به ریشه، رهایشان کرده بودند و رفته بودند. رنگشان به دانه‌های تخمه‌ی آفتاب‌گردان توی بسته‌های سه تخمه می‌ماند. بدنش بوی دود می‌داد. اما نه دود درخت یا خانه‌ای که سوخته باشد... بدنش بوی همان خانمان‌سوزها را می‌داد. وقتی داشت توی مطبخ آشپزی می‌کرد، گفت حواسم به پیازها باشد تا نسوزند و طلایی که شدند خبرش کنم. می‌دانستم می‌خواهد برود توی انباری و چه کند... هنوز نرفته بود که داد زدم: "بیا، طلایی شدن..." آمد و با حرص به تابه‌ی روی اجاق نگاه کرد. دور پیازهای سفید با خطوط سبز، تازه داشت جوش می‌زد. گفت: "اینا که هنوز سفید سفیدن!" و... مگر طلای سفید نداریم؟! همین را گفتم. گذشت... موقع شام بود. عادت داشتم گوشت توی کاسه را نگه دارم و به عنوان آخرین لقمه بخورمش. وقتی از آبگوشت توی کاسه‌ام چیزی نمانده بود، با قاشق گوشت را برداشتم. بردمش سمت دهانش. گفت: "نمی‌خوام... من گوشت بخورم می‌ره لای دندونام!" تکه‌ی گوشت را توی دهانم گذاشتم و فشردمش‌. دهانم را نیمه باز گذاشتم و با اینکه پر بود، زیر لب گفتم: "کدوم دندون آخه عزیز من؟!" نگاهم کرد. چشم‌هایش گیر افتاده بودند روی صورتم. چیزی نمی‌گفت. پلک‌ نمی‌زد. اشک وارد چشم‌هایش نمی‌شد. بینی و چانه‌اش چین می‌خورد و می‌لرزید. کم‌کم چشم‌هایش داشت برق می‌زد. گند زده بودم. نمی‌دانستم بدتر می‌شود یا بهتر اما گفتم: "خر آبستن هم از لای این دندونا رد می‌شه، بعد این ریش گوشت لاش گیر می‌کنه؟!" بلند خندید. تا پنج دقیقه با دهانش ادا در می‌آورد و می‌خندید. هنوز زیبا بود... هنوز... 🖋♣️
تفاوت چندانی نداشتیم؛ من نور بودم. او کور بود... ✒️♣️
ماهرترین نقاش شهر همیشه انتظار یک بوم خوب را می‌کشید... ✒️♣️
دندون عشق رو کندم و انداختم دور. جاش یکی دیگه در اومد... ✒️♣️
چه زیبا زندگی نمی‌کرد... و چه زیباتر، جانش با آه‌های شبانه‌ی زیر پتویش در رفت... ✒️♣️