eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
596 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
312 ویدیو
6 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ࢪزمشڪے‌من
Arianfar . Sol4_6017355860093701981.mp3
زمان: حجم: 2.7M
من از نویسنده‌ها میترسم، اونا آخر همه‌ی داستانای عاشقونه‌رو میدونن، جنسِ همه‌ی خاطرات رو میشناسن، طعمِ تلخِ رفتنارو از حفظن. اونا بلدن دنیاشونو با یه خنده رنگی و با یه اشک، سیاه کنن :)
تولدتون مبارک خانوم حسینی گرامی!🤓🌱 ان‌شاء‌الله که سرباز امام زمان عج الله تعالی باشید. ایشون توی خیلی از ادیت‌ها و کارای گرافیکی و حتی چند تایی پادکست کمک‌م کردن تا کار، قشنگ و حرفه‌ای در بیاد و یاد گرفتن خیلی از تکنیک‌های کارهای رسانه‌ای رو مدیون ایشون هستم...😄 - @seyedehjana
دندون عشق رو کندم و انداختم دور. جاش یکی دیگه در اومد... ✒️♣️ @ezdehameeshgh
خودش را از پا انداخت تا از چشم کسی نیفتد. آغاز پا گرفتنش افتادن از چشم‌ها بود..‌. 🖋♣️ @ezdehameeshgh
تو در وجودم خانه‌ای ساختی از جنس ارگ بم؛ من پیش تو از گنبد جبلیه‌ بودم... 🖋♣️ @ezdehameeshgh
تارک دنیا را خاک گرفت. دستمال نانو هم نتوانست پاکش کند. 🖋♣️ @ezdehameeshgh
یه کمکی میکنین برسیم به ۲۷۵۰؟☺️ @kilishai
- زیارت قبول سید...🥸🌱
کی به کشتن داد؟!🥀 🖋♣️ @ezdehameeshgh
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
قسمت اول داستان #مهمانی خوش گذشت سایه جان؟! آمدی دخترم؟! اتفاقا الان‌هاست که خاله عذرا نهار را بکشد
مادر بزرگ‌ت که رفت مهمانی خدا، پدرت تنها شد. همان روزها بود که داشتند شروع می‌شدند مدرسه‌ها. پدربزرگ‌ات که از رفتن مادربزرگ‌ات به مهمانی خدا ناراحت بود... - "چرا ناراحت بود عمو؟! به مهمانی خدا رفتن مگر بد است؟!" - "نه عمو... بد نیست. اما وقتی یک نفر می‌رود مهمانی خدا، دیگر بر نمی‌گردد." - "چرا؟!" - "وقتی یک نفر می‌رود مهمانی خدا، آنقدر آنجا بهش خوش می‌گذرد که دیگر بر نمی‌گردد." خب... چه می‌گفتم؟! اها. پدربزرگ‌ات که از رفتن مادربزرگ‌ات ناراحت بود، اصلا یادش نبود که پدرت باید از امسال برود مدرسه... مادر من به پدربزرگ‌ات گفت که پسرش، یعنی پدرت را بفرستد مدرسه... پدربزرگ‌ات پدرت را ثبت نام مدرسه‌ای کرد. سی و سه سال پیش بود... پدربزرگ‌ات بعد از چند ماه دوباره ازدواج کرد. پدرت و خواهر برادرهایش چهار پنج تایی می‌شدند و پدربزرگ‌ات از پس‌شان بر نمی‌آمد. به خاطر همین هم یک‌ مادر دیگر برای پدرت و خواهر و برادر‌هایش آورد. پدرت اما با مادر جدیدش کنار نیامد. برای نهار و شام و حتی گاهی شب‌ها، برای خواب می‌آمد خانه‌ی ما. من تنها بودم. تک و تنها... خواهر و برادری نداشتم. مادرم از پدرت خوشش می‌آمد. مثل من دوست‌ش داشت. اول‌هاش کمی حسودی می‌کردم. اما بعد دیدم اگر پدرت نباشد من باز تنها می‌شوم. پدربزرگ‌ات که می‌دید پسرش توی خانه‌ی ما خوشحال است و مهمانی رفتن مادرش... همان مهمانی خدا می‌گویم... مهمانی رفتن مادرش را دارد یادش می‌رود، مشکلی با رفت و آمد‌مان نداشت... همانجا دوستی و بهتر است بگویم برادری من و پدرت شروع شد... 📕 🖋♣️ @ezdehameeshgh