تولدتون مبارک خانوم حسینی گرامی!🤓🌱
انشاءالله که سرباز امام زمان عج الله تعالی باشید.
ایشون توی خیلی از ادیتها و کارای گرافیکی و حتی چند تایی پادکست کمکم کردن تا کار، قشنگ و حرفهای در بیاد و یاد گرفتن خیلی از تکنیکهای کارهای رسانهای رو مدیون ایشون هستم...😄
- @seyedehjana
دندون عشق رو کندم و انداختم دور. جاش یکی دیگه در اومد...
#مهدینار✒️♣️
@ezdehameeshgh
خودش را از پا انداخت تا از چشم کسی نیفتد. آغاز پا گرفتنش افتادن از چشمها بود...
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
تو در وجودم خانهای ساختی از جنس ارگ بم؛ من پیش تو از گنبد جبلیه بودم...
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
تارک دنیا را خاک گرفت. دستمال نانو هم نتوانست پاکش کند.
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
- به نام خالق واژه... سلام و نور! به کانال "قلمدرد" خوش آمدید. من مهدی پورمحمدی هستم! - نویسنده
اعضای تازهوارد...
این پیام برای شماست...
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
قسمت اول داستان #مهمانی خوش گذشت سایه جان؟! آمدی دخترم؟! اتفاقا الانهاست که خاله عذرا نهار را بکشد
مادر بزرگت که رفت مهمانی خدا، پدرت تنها شد. همان روزها بود که داشتند شروع میشدند مدرسهها. پدربزرگات که از رفتن مادربزرگات به مهمانی خدا ناراحت بود...
- "چرا ناراحت بود عمو؟! به مهمانی خدا رفتن مگر بد است؟!"
- "نه عمو... بد نیست. اما وقتی یک نفر میرود مهمانی خدا، دیگر بر نمیگردد."
- "چرا؟!"
- "وقتی یک نفر میرود مهمانی خدا، آنقدر آنجا بهش خوش میگذرد که دیگر بر نمیگردد."
خب... چه میگفتم؟! اها. پدربزرگات که از رفتن مادربزرگات ناراحت بود، اصلا یادش نبود که پدرت باید از امسال برود مدرسه... مادر من به پدربزرگات گفت که پسرش، یعنی پدرت را بفرستد مدرسه... پدربزرگات پدرت را ثبت نام مدرسهای کرد. سی و سه سال پیش بود... پدربزرگات بعد از چند ماه دوباره ازدواج کرد. پدرت و خواهر برادرهایش چهار پنج تایی میشدند و پدربزرگات از پسشان بر نمیآمد. به خاطر همین هم یک مادر دیگر برای پدرت و خواهر و برادرهایش آورد. پدرت اما با مادر جدیدش کنار نیامد. برای نهار و شام و حتی گاهی شبها، برای خواب میآمد خانهی ما. من تنها بودم. تک و تنها... خواهر و برادری نداشتم. مادرم از پدرت خوشش میآمد. مثل من دوستش داشت. اولهاش کمی حسودی میکردم. اما بعد دیدم اگر پدرت نباشد من باز تنها میشوم. پدربزرگات که میدید پسرش توی خانهی ما خوشحال است و مهمانی رفتن مادرش... همان مهمانی خدا میگویم... مهمانی رفتن مادرش را دارد یادش میرود، مشکلی با رفت و آمدمان نداشت... همانجا دوستی و بهتر است بگویم برادری من و پدرت شروع شد...
#مهمانی📕
#قسمت2
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
مادر بزرگت که رفت مهمانی خدا، پدرت تنها شد. همان روزها بود که داشتند شروع میشدند مدرسهها. پدربزرگ
- السَّلامُ عَلَيْكَ وَ عَلَى الْأَرْواحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنائِكَ.🥀
داستان کوتاه مهمانی؛ قسمت دوم.
منتظر نظرات شما هستم.🙂
https://harfeto.timefriend.net/16780711849836
هدایت شده از کنجِ دنجِ کافه ایران🇮🇷🏴
کم آوردن یه روند تدریجیه، یه آسیب دیدگی بلند مدت؛ به کسی که میگه کم آورده، نگیم صبور باش؛ همهی صبرش رو جمع کرده که هنوز میتونه حرف بزنه؛ چی بگیم؟ نمیدونم، هیچی، یا درکت میکنم یا اگه آدم وایسادن پای ادعا هستیم "من کنارتم"، همین.