eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
597 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
312 ویدیو
6 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
یه کمکی میکنین برسیم به ۲۷۵۰؟☺️ @kilishai
- زیارت قبول سید...🥸🌱
کی به کشتن داد؟!🥀 🖋♣️ @ezdehameeshgh
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
قسمت اول داستان #مهمانی خوش گذشت سایه جان؟! آمدی دخترم؟! اتفاقا الان‌هاست که خاله عذرا نهار را بکشد
مادر بزرگ‌ت که رفت مهمانی خدا، پدرت تنها شد. همان روزها بود که داشتند شروع می‌شدند مدرسه‌ها. پدربزرگ‌ات که از رفتن مادربزرگ‌ات به مهمانی خدا ناراحت بود... - "چرا ناراحت بود عمو؟! به مهمانی خدا رفتن مگر بد است؟!" - "نه عمو... بد نیست. اما وقتی یک نفر می‌رود مهمانی خدا، دیگر بر نمی‌گردد." - "چرا؟!" - "وقتی یک نفر می‌رود مهمانی خدا، آنقدر آنجا بهش خوش می‌گذرد که دیگر بر نمی‌گردد." خب... چه می‌گفتم؟! اها. پدربزرگ‌ات که از رفتن مادربزرگ‌ات ناراحت بود، اصلا یادش نبود که پدرت باید از امسال برود مدرسه... مادر من به پدربزرگ‌ات گفت که پسرش، یعنی پدرت را بفرستد مدرسه... پدربزرگ‌ات پدرت را ثبت نام مدرسه‌ای کرد. سی و سه سال پیش بود... پدربزرگ‌ات بعد از چند ماه دوباره ازدواج کرد. پدرت و خواهر برادرهایش چهار پنج تایی می‌شدند و پدربزرگ‌ات از پس‌شان بر نمی‌آمد. به خاطر همین هم یک‌ مادر دیگر برای پدرت و خواهر و برادر‌هایش آورد. پدرت اما با مادر جدیدش کنار نیامد. برای نهار و شام و حتی گاهی شب‌ها، برای خواب می‌آمد خانه‌ی ما. من تنها بودم. تک و تنها... خواهر و برادری نداشتم. مادرم از پدرت خوشش می‌آمد. مثل من دوست‌ش داشت. اول‌هاش کمی حسودی می‌کردم. اما بعد دیدم اگر پدرت نباشد من باز تنها می‌شوم. پدربزرگ‌ات که می‌دید پسرش توی خانه‌ی ما خوشحال است و مهمانی رفتن مادرش... همان مهمانی خدا می‌گویم... مهمانی رفتن مادرش را دارد یادش می‌رود، مشکلی با رفت و آمد‌مان نداشت... همانجا دوستی و بهتر است بگویم برادری من و پدرت شروع شد... 📕 🖋♣️ @ezdehameeshgh
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
مادر بزرگ‌ت که رفت مهمانی خدا، پدرت تنها شد. همان روزها بود که داشتند شروع می‌شدند مدرسه‌ها. پدربزرگ
- السَّلامُ عَلَيْكَ وَ عَلَى الْأَرْواحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنائِكَ.🥀 داستان کوتاه مهمانی؛‌ قسمت دوم. منتظر نظرات شما هستم.🙂 https://harfeto.timefriend.net/16780711849836
هدایت شده از کنجِ دنجِ کافه ایران🇮🇷🏴
کم آوردن یه روند تدریجیه، یه آسیب دیدگی بلند مدت؛ به کسی که میگه کم آورده، نگیم صبور باش؛ همه‌ی صبرش رو جمع کرده که هنوز می‌تونه حرف بزنه؛ چی بگیم؟ نمیدونم، هیچی، یا درکت میکنم یا اگه آدم وایسادن پای ادعا هستیم "من کنارتم"، همین.
هدایت شده از •⇝t.h
مثلا میخواستم که از روی کتابایی که از تو کتابخونه گرفتم هرشب براتون بخونم مثل کتاب صوتی...ولی بهم گفتن اول بپرس که اونا چ کتابی دوست دارن که براشون بخونی منم گفتم اگ هیچی نگفتن چی؟ گفت که بعد خودت تصمیم بگیر. من شخصا کتابای هیجانی دوست دارم که توش ماجراجویی باشه گفتم که باهاش سفر میکنم. واسه همین کتاب سلطنت پنهان و گرفتم ادامه ی کتاب پادشاه فراری... به نظر من جالب و قشنگه دوست دارید براتون بخونمش؟ https://daigo.ir/pm/iFQqmI اگ میخواید واسش وقت بذارم و ظبط کنم اگ نه خودم تندتند بخونم چون سرعت خوانش کتاب من وقتی توش غرقم زیاد میشه به حدی که توی یه ربع ۴۰ صفحه خوندم🙄😐
هدایت شده از گوژپشت نتردام
بابام فتوکارت جمع میکرده زمانی که فتوکارت مد نبود... 'نمیدونم به اینا چی میگن، حالا هرچی' ولی...آلبوم یه بسیجی یه جوری حس نوستالژی میده به ادم که اصلا ولم کنید، میخوام زار زار گریه کنم.