قلمدرد| مهدی پورمحمدی
مادر بزرگت که رفت مهمانی خدا، پدرت تنها شد. همان روزها بود که داشتند شروع میشدند مدرسهها. پدربزرگ
- السَّلامُ عَلَيْكَ وَ عَلَى الْأَرْواحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنائِكَ.🥀
داستان کوتاه مهمانی؛ قسمت دوم.
منتظر نظرات شما هستم.🙂
https://harfeto.timefriend.net/16780711849836
هدایت شده از کنجِ دنجِ کافه ایران🇮🇷🏴
کم آوردن یه روند تدریجیه، یه آسیب دیدگی بلند مدت؛ به کسی که میگه کم آورده، نگیم صبور باش؛ همهی صبرش رو جمع کرده که هنوز میتونه حرف بزنه؛ چی بگیم؟ نمیدونم، هیچی، یا درکت میکنم یا اگه آدم وایسادن پای ادعا هستیم "من کنارتم"، همین.
هدایت شده از •⇝t.h
مثلا میخواستم که از روی کتابایی که از تو کتابخونه گرفتم هرشب براتون بخونم مثل کتاب صوتی...ولی بهم گفتن اول بپرس که اونا چ کتابی دوست دارن که براشون بخونی
منم گفتم اگ هیچی نگفتن چی؟
گفت که بعد خودت تصمیم بگیر.
من شخصا کتابای هیجانی دوست دارم که توش ماجراجویی باشه
گفتم که باهاش سفر میکنم.
واسه همین کتاب سلطنت پنهان و گرفتم
ادامه ی کتاب پادشاه فراری... به نظر من جالب و قشنگه
دوست دارید براتون بخونمش؟
https://daigo.ir/pm/iFQqmI
اگ میخواید واسش وقت بذارم و ظبط کنم
اگ نه خودم تندتند بخونم
چون سرعت خوانش کتاب من وقتی توش غرقم زیاد میشه به حدی که توی یه ربع ۴۰ صفحه خوندم🙄😐
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
مثلا میخواستم که از روی کتابایی که از تو کتابخونه گرفتم هرشب براتون بخونم مثل کتاب صوتی...ولی بهم گف
حتما...
من استقبال و حمایت میکنم.🌱
هدایت شده از گوژپشت نتردام
بابام فتوکارت جمع میکرده زمانی که فتوکارت مد نبود...
'نمیدونم به اینا چی میگن، حالا هرچی'
ولی...آلبوم یه بسیجی یه جوری حس نوستالژی میده به ادم که اصلا ولم کنید، میخوام زار زار گریه کنم.
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
تو خونه مامانبزرگم یه بشقاب هست که فقط یه دونهست؛ عکس آیت الله طالقانی روشه... خیلی باحاله. از وقتی یادم میاد تو خونه بود.
هدایت شده از ࢪزمشڪےمن
راوی میگه: دیدم یه دختری داره رو این خارایِ صحرا میدَوِه!
با اسب سمتش رفتم بگم بیا نترس..
دیدم این دختر تا صدای پایِ اسب رو شنید تندتر دوید!
رسیدم بهش، دیدم دستایِ کوچولوشو گذاشت رو گوشاش، گفت: مسلمونی؟ تا حالا قرآن خوندی؟
نزنیا، نزنی آقا.. من بابا ندارم💔