قلمدرد| مهدی پورمحمدی
رفتم توی مغازه شیشهبری که کنار همان نجاری بود. سه سال راهنمایی هم گذشت. هم من برای خودم اوستا شدم،
- السَّلامُ عَلَيْكَ وَ عَلَى الْأَرْواحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنائِكَ.🥀
داستان کوتاه مهمانی؛ قسمت چهارم.
منتظر نظرات شما هستم.🙂
https://harfeto.timefriend.net/16780711849836
اذان که میدهند میفهمم سنگینی خیالت مرا بند میکند روی زمین. خواب نمیبرد مرا. اگر ببرد هم میبرد بین الحرمین.
آقای امام حسین... بخر. ببر. حرم. حسین...
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
خرابهام پسرِ فاطمه؛ درست
با تو آبادم عزیزم، درستتر...
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
هدایت شده از کنجِ دنجِ کافه ایران🇮🇷🏴
_کدوم بیمارستان ببرمتون؟
_نه بیمارستان لازم نیست. من یه کربلا برم
خوب میشم..💔
هدایت شده از گوژپشت نتردام
حتی انگل ها میدونن که نباید میزبانشون رو بکشن.
یعنی انقدری آگاهی دارن که مرگ میزبان به منزله ی مرگ خودشون تموم میشه.
ولی ما حتی به اندازه ی بعضی از این انگل ها اگاهی نداریم! ما میزبانمون یعنی طبیعت و زمین رو، داریم سلاخی میکنیم
هدایت شده از - سُـــودا
یه حجم زیادی از کلمات توی ذهنم رژه میرن.
هی مینویسم، جملهها جور در نمیاد، پاک میکنم.
اصلا انگار هیچی وصف نمیکنه این واقعه غمگینی رو که تنها زیبایی داره! :)
مختصات آغوشت چند؟!
قصد دارم در رویا رسمش کنم...
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh