eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
598 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
312 ویدیو
6 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از کنجِ دنجِ کافه ایران🇮🇷🏴
_کدوم بیمارستان ببرمتون؟ _نه بیمارستان لازم نیست. من یه کربلا برم خوب میشم..💔
هدایت شده از گوژپشت نتردام
زمان: حجم: 253.1K
تله ی پیشرفت !
هدایت شده از گوژپشت نتردام
حتی انگل ها میدونن که نباید میزبانشون رو بکشن. یعنی انقدری آگاهی دارن که مرگ میزبان به منزله ی مرگ خودشون تموم میشه. ولی ما حتی به اندازه ی بعضی از این انگل ها اگاهی نداریم! ما میزبانمون یعنی طبیعت و زمین رو، داریم سلاخی میکنیم
هدایت شده از - سُـــودا
یه حجم زیاد‌ی از کلمات توی ذهنم رژه میرن. هی می‌نویسم، جمله‌ها جور در نمیاد، پاک می‌کنم. اصلا انگار هیچی وصف نمی‌کنه این واقعه غمگینی رو که تنها زیبایی داره! :)
- حالا می‌دونی کجایی و وظیفه‌ت چیه؟!🙂🥀 🖋♣️ @ezdehameeshgh
من در پسرفت کردن در اوج پیشرفت هستم‌... ✒️♣️ @ezdehameeshgh
مختصات آغوشت چند؟! قصد دارم در رویا رسمش کنم... 🖋♣️ @ezdehameeshgh
خاطرت جمع نباشد؛ تو منهای من شده‌ای... ✒️♣️ @ezdehameeshgh
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
رفتم توی مغازه شیشه‌بری که کنار همان نجاری بود. سه سال راهنمایی هم گذشت. هم من برای خودم اوستا شدم،
- "عمو؟! چرا خاله عذرا نگذاشت..." - سایه جان... می‌دانی خاطره یعنی چی؟!" - "بله که می‌دانم! خاطره یعنی دختر شما که الان تهران درس می‌خواند تا خانم دکتر شود..." - "نه سایه جان... نه عزیزم. خب... بگذار با "روزمره" شروع کنم." اتفاقاتی که هر روز می‌افتند، اتفاقات روزمره هستند... عادی هستند. چیز جالبی ندارند. مثلا غذا خوردن، لباس پوشیدن، مهمانی رفتن... آه. مهمانی... می‌گفتم عمو‌جان. فهمیدی روزمره یعنی چی؟! هر چیزی که روزمره نباشد خاطره است. بعضی‌ روزمره‌ها هم خاطره می‌شوند اما. مثلا اولین غذای زن و شوهری، اولین لباس یک زندگی یعنی همان لباس عروس، و... آها. بعضی مهمانی‌ها... مثل آخرین مهمانی که پدرت رفت و از آنجا رفت مهمانی خدا... خب... بگذریم سایه جان. برویم سراغ سوال تو..‌. چی بود؟! اها... اینکه چرا خاله عذرا نگذاشت حرف بزنم... خب... خاطره و روزمره را که فهمیدی؟! خاطره‌ها می‌توانند خوب یا بد باشند... در واقع هر روزمره‌ی قشنگ مثل یک مهمانی خوب، خاطره، و هر روزمره‌ی بد یک خاطره‌ی بد می‌شود... یک هفته بیشتر از ازدواج ما چهار نفر نگذشته بود که... خب‌... خاله مریم به خاطر تصادفی که قبل از ازدواج با پدرت کرده بود، حس بویایی‌اش ضعیف... - "حس بویایی چیه عمو؟!" - "حس بویایی یعنی حسی که توی دماغمان است و باهاش بوها را می‌شنویم... مثلا بوی کُندرهایی که توی مهمانی، جلوی مهمان دود می‌کنند..." - "عمو؟! مگر بوها شنیدنی هستند؟!" - "عام... این یک اصطلاح است عمو جان..." - "اصطلاح دیگر‌‌ چ‌..." - هیچی عموجان... بگذریم" می‌گفتم. خاله مریم هیچ بویی را حس نمی‌کرد... یک روز که توی خانه‌شان، خانه‌ای که یک هفته از زندگی‌اش نگذشته بود، شیر گاز باز ماند و... پدرت توی خانه نبود. 📕 🖋♣️ @ezdehameeshgh
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
- "عمو؟! چرا خاله عذرا نگذاشت..." - سایه جان... می‌دانی خاطره یعنی چی؟!" - "بله که می‌دانم! خاطره یع
- السَّلامُ عَلَيْكَ وَ عَلَى الْأَرْواحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنائِكَ.🥀 داستان کوتاه مهمانی؛‌ قسمت پنجم. منتظر نظرات شما هستم.🙂 https://harfeto.timefriend.net/16780711849836