eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
599 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
312 ویدیو
6 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
جواب‌های دندان شکنمان، جمع می‌شوند و سکوت را تشکیل می‌دهند... ✒️♣️ @ezdehameeshgh
قرار بود روی عهدمان بایستیم. ایستادیم؛ عهدمان شکست. ✒️♣️ @ezdehameeshgh
بزنی بشکنی و باز بگویم زمزم، آرام‌تر... ✒️♣️ @ezdehameeshgh
- چرا گریه می‌کنی رباب؟! بچه‌ها از خواب بیدار شدن... - تا علی اصغر داشتم شیر نداشتم زینب. حالا که شیر دارم علی اصغر ندارم...🥀 🖋♣️ @ezdehameeshgh
شاید هم گفته بود: "پدر... مرا به مادرم رباب نشان ندهی ها! مادربزرگم زهرا، گمنام می‌خرد..."🥀 🖋♣️ @ezdehameeshgh
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
- "عمو؟! چرا خاله عذرا نگذاشت..." - سایه جان... می‌دانی خاطره یعنی چی؟!" - "بله که می‌دانم! خاطره یع
- "بعدش چه شد عمو؟!" شیر گاز باز مانده بود و خاله مریم هم خواب بود. وقتی بیدار شد هم چیزی نفهمید... پدرت که آمد خانه همسایه‌‌ها در را باز کرده بودند. پرید توی خانه و رفت وسط آتش. با خاله مریم که افتاده بود روی دست‌هاش آمد بیرون... - "مریم چی شده بود؟!" - "آخ شده بود..." پدرت که خاله مریم را نگاه می‌گفت می‌گفت آخ. آه هم می‌کشید. نشست توی آمبولانس و رفت بیمارستان... عصر بود که خاله مریم هم رفت مهمانی خدا... بعد از خاله مریم پدرت تنها شد. دیگر به هیچ مهمانی‌‌ای نمی‌رفت؛ جز مهمانی‌هایش توی خانه‌ی ما. مهمانی‌های سه نفره‌مان. - "بابا مهدی دیگر با کسی دوست نشد؟!" - "یعنی ازدواج؟!" - "آره... دیگر با کسی ازدواج نکرد؟!" پدرت آخرین حرفی که بعد از خاله مریم زد همان آخ بود... دیگر با کسی حرف نمی‌زد. جایی نمی‌رفت. از کارگاهمان یک راست می‌رفت خانه؛ از آن‌جا هم می‌رفت کارگاه باز. پنجشنبه‌ها می‌رفت مهمانی. توی جمع‌هایی که نمی‌شناخت آدم‌هاش را؛ اما انگار آشنا بودند همگی با هم. جمعه‌ها هم خانه‌ی مادر پیرش که پنج سال بعد از خاله مریم رفت مهمانی خدا... - "عمو..." - "جانم سایه جان؟!" - "بابا مهدی پنج شنبه‌ها کجا می‌رفت؟!" - "می‌رفت مهمانی عمو جان..." هر شب پنجشنبه. از روزی که خاله مریم رفت مهمانی خدا، پدرت هر شب پنجشنبه می‌رفت مهمانی‌‌. تا همین آخرین پنج‌شنبه‌ای که رفت مهمانی و توی همان مهمانی حالش بد شد و رفت مهمانی خدا... چند باری خواستم باهاش بروم. اما نرفتم. - "عمو... یک بار من را می‌بری به آن مهمانی‌؟!" خب... عمو جان... پدرت هر هفته یک جا که نمی‌رفت مهمانی. دعوت‌اش می‌کردند. تا وقتی که پدرت نمی‌رفت مهمانی هم شروع نمی‌شد... حتی بعد از خاله مریم هم شیرین زبانی‌اش تمام نشد... - "عمو... من را می‌بری؟!" - "ع... آره سایه جان... حتما!" عمو‌ جان... چای بخوریم؟! 📕 🖋♣️
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
- "بعدش چه شد عمو؟!" شیر گاز باز مانده بود و خاله مریم هم خواب بود. وقتی بیدار شد هم چیزی نفهمید...
- السَّلامُ عَلَيْكَ وَ عَلَى الْأَرْواحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنائِكَ.🥀 داستان کوتاه مهمانی؛‌ قسمت ششم. منتظر نظرات شما هستم.🙂 https://harfeto.timefriend.net/16780711849836
دلم خیلی گرفته.