قلمدرد| مهدی پورمحمدی
- "عمو مجتبی! پدرم پنچشنبهها میرفت مهمانی؟!" - "آره عمو جان..." - "امروز چند شنبه..." -" پنجشنبه.
- السَّلامُ عَلَيْكَ وَ عَلَى الْأَرْواحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنائِكَ.🥀
داستان کوتاه مهمانی؛ قسمت آخر.
منتظر نظرات شما هستم.🙂
https://harfeto.timefriend.net/16780711849836
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
- "عمو مجتبی! پدرم پنچشنبهها میرفت مهمانی؟!" - "آره عمو جان..." - "امروز چند شنبه..." -" پنجشنبه.
این هم قسمت آخر.
حتما نظراتتون رو باهام در میون بذارید.
انتظار چنین پایانی رو داشتید؟!
هدایت شده از - سُـــودا
- و گاه گمان میکنیم که رنجهای زیادی کشیدهایم؛
اما تنها گمانیست پوچ، زیرا کسانی رنج کشیدهتر از ما هستند! :)
هدایت شده از کنجِ دنجِ کافه ایران🇮🇷🏴
من روضه تورا شندیم و زنده ام هنوز؟؟!
این شرط عاشقی نبود خاک بر سرم😭
هدایت شده از کافه شعر و سمـــــــــــاع
مادرم گفته که من خادم دربارتوباشم آقا
تا أبدسینه زنو نوکرو خونخواه توباشم آقا
مادرم گفته که کشتی نجاتی ،ای کاش
قطره ی کوچکی از دریای تو باشم آقا
@shearosama
#بهار_محمودی_پور
هدایت شده از ࢪزمشڪےمن
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عمدا عبورمون دادن از قتلگاه تو:)!💔
این بی تفاوت بودن..
زینب تو دق داده..
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
- "عمو مجتبی! پدرم پنچشنبهها میرفت مهمانی؟!" - "آره عمو جان..." - "امروز چند شنبه..." -" پنجشنبه.
پنجاه سین و فقط دو تا نظر... جالبه.🗿