eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
601 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
312 ویدیو
6 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
حرف بزنیم؟! https://harfeto.timefriend.net/16780711849836
- خب خیلی خوش گذشت پیام‌ها منتقل شد رادیو مهدینار: https://eitaa.com/MAHDINAR2 شب خوش یا علی...
سر که روی بالش می‌گذارم، نگاه‌ت اثر می‌گذارد. آنگاه، دیگر خواب نمی‌برد مرا. 🖋♣️ @ezdehameeshgh
"عشق" که چرت بزند، هر آلودگی‌ای وارد شهر "وجود" می‌شود و مجنون را می‌کشد. 🖋♣️ @ezdehameeshgh
من و عقل و دل و وجود در اقلیت؛ "او" با یک "نَه" در اکثریت مشکل... 🖋♣️ @ezdehameeshgh
- نکنه تو شهر شما درختا گوشت می‌دن؟!😏 🖋♣️ @ezdehameeshgh
هدایت شده از کنجِ دنجِ کافه ایران🇮🇷🏴
وقتی خدا داشت شانس میداد و منی که شدیداً دستشوییم گرفته بود: *خان بالا*
امشب صدای تیشه از بیستون نیامد شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد @shearosama
هدایت شده از مُتَوَهِّـمْ🇵🇸
امان از حرف‌های خشکیده در دهان و لب‌های خشکیده از سخن..! مُتِوَهِّـمْ
هدایت شده از کآمیلآ؛
آسمان تاریکُ شب تاریکُ من تاریکِ تاریکم..🌚 🌿 {@kAmyLA}
هدایت شده از •⇝t.h
: طاهره حکیمی (: صدایی از لای سوراخ‌های بلندگوی تلفن طنین‌انداز شد. -《الو...طاها!》 طاها از اینکه صدای مادرش را می‌شنید قلبش به تاپ‌تاپ افتاد و زبانش بند آمده بود. قبل ازینکه حرفی بزند دریا گوشی را از دستش قاپید و دوباره شروع کرد به گریه کردن! -《الو مامان، مامان جون خوبی...مامان پول و بریز مارو آزاد کنن تروخدا》 -《 دختر قشنگم خوبی الهی مادر قربونت شه! بابات و شوهرخالت رفتن پولارو بریزن...گریه نکن عزیزم...بهار خوبه؟ مادرش خیلی نگرانشه الانم بیهوشه!》 صدای خاله گرفته بود. به ثانیه نکشید که من هم گوشی را از دست دریا قاپیدم و خودم شروع کردم به‌ حرف زدن. -《الو خاله خوبی مامانم خوبه؟ حال مامانم خوبه...؟ خاله تروخدا مراقبش باش》 تا می‌خواست حرف بزند، آرش وحشیانه گوشی را از دستم گرفت و قطع کرد. بعد بی‌حوصله به ما نگاه کرد و گفت:《 خب بسه دیگه! همه حالشون خوبه. پولا که واریز شد صداتون می‌کنم.》 بعد از کلبه بیرون رفت و در چوبی را محکم بست. به نصفه تی‌تاپم نگاه کردم. دیگر اشتها نداشتم، حتی طاها و دریا هم دیگر چیزی نمی‌خوردند. فقط به زمین خیره شده بودند و در فکر فرو رفته بودند. دلم برای خانواده‌ام تنگ شده بود. مادرم! کسی که بیشتر از جانم دوستش داشتم، بیهوش بود و من کنارش نبودم. قول داده بودم هیچ‌وقت تنهایش نگذارم! می‌بینی من اشتباه کردم، قولی به او داده بودم که نتوانستم به آن عمل کنم. تو هم قولی نده که نتوانی به آن عمل کنی... استکان و فلاسک را گوشه‌ای گذاشتم. بعد رفتم و کنار دریا زیر پتو خزیدم. طاها حوصله‌اش سررفته بود و مدام در کلبه قدم‌رو می‌رفت.‌ دریا بی‌اعصاب شده بود، بالشت کوچکی را گرفت و به سمتش پرتاب کرد. بعد با عصبانیت گفت:《 بشین یه جا اعصابمون داغون شد!》 طاها به موقع بالشت را در هوا گرفت و به سمت خودمان پرتاب کرد. بعد سرش را تکان داد و گفت که از کلبه بیرون می‌رود تا ببیند چه خبر است! @ketabehalekhoob •⇝حالِ‌خوب ♥️🌿