قلمدرد| مهدی پورمحمدی
یه کنج دنج واسه نشستن و سفرهی دل پهن کردن...
چه روزها که یک به یک؛ غروب شد نیامدی
چه بغـضـها که در گلــو؛ رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن؛ تبــر به دوش بت شکن
خدای مــا دوباره ٬ سنگ و چوب شد نیامدی
- برا ی ما که خستهایم و دل شکستهایم نــه!
ولـــی بــرای عـدهای؛ چه خوب شد نیامدی -
- تــمـام طـول هفتـه را؛ در انتظار جمعــهام
دوباره صبــح و ظهــر نـه؛ غروب شد نیامدی
@ezdehameeshgh