و بغض...
گلو را نه؛ که وجود را میگیرد...
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
هدایت شده از کنجِ دنجِ کافه ایران🇮🇷🏴
#یڪروایتعاشقانہ
یـہ روز داشتیم با ماشیـن تـو خیابون مےرفتیـم
سر یـہ چراغ قرمز ...
پیرمـرد گل فروشـے با یـہ ڪالسڪه ایستاده بود...
منوچـہر داشت از برنامـہ ها
و ڪارایـے ڪـہ داشتیم مےگفت ...
ولـے مـن حواسـم بـہ پیرمرده بود ...
منوچـہر وقتے دید
حواسم به حرفاش نیست ...
نگاهـمو دنبال ڪرد و فڪر ڪرده بود دارم به گلا نگاه میکنم ...🤭🌸
توے افڪـار خـودم بودم ڪہ
احسـاس ڪـردم پاهام داره خیس مے شہ ...!!!
نـگاه ڪردم دیـدم منوچـہر داره گلا رو دستہ دستہ میریزه رو پاهام ...
همـہ گلاے پیرمرد و یہ جا خریده بود ..!
بغل ماشین ما ،
یـہ خانوم و آقا تو ماشین بودن …
خانومـہ خیلـے بد حجاب بود …
بـہ شوهرش گفت :
"خـاک بـر سرت ..!
ایـݧ حزب اللہـیـا رو ببین همه چیزشون درستـہ"
منوچہر یـہ شاخـہ برداشت و پرسیـد :
"اجازه هسـت ؟"
گفتـم : آره
داد به اون آقاهـہ و گفت :
"اینو بدید به اون خواهرمون ...!"
اولیـݧ ڪاری ڪہ اون خانومہ کرد
ایـن بود که رژ لبشو پـاڪــ ڪـرد
و روسریشو ڪـشـید جلو !!!
" همسر شهید سید منوچهر مدق🌱"
هدایت شده از ࢪزمشڪےمن
در شهرِ شلوغِ ما تماشا دارد
تنهاییِ دسته جمعیِ آدمها...😅💔
#میلاد_عرفانپور
هدایت شده از •⇝t.h
اگر گوشه اتاقت نشستی و زانو در بغل گرفتی، منتظری تا خورشید طلوع کند و پرتوهایش از لابهلای پردهها سرک بکشند؛ تا روزنههایش برای مدتی گرمای وجودت را به تو برگرداند...منتظر نمان!
مانند مردهای که از سرزمین ناشناختهها برگشته و ناگهان انگشتانش برای لحظهای تکان میخورند تا دوباره به آغوش مادر طبیعت برگردد، تو نیز تلنگر کوچکی به انگشت اشارهات بده.
اشاره کن به تمام روشنایی که پشت پردههای سنگین خانه صف کشیدهاند
اشاره کن به داشتههایت که اکنون منتظر عشقورزیدن هستند
اشاره کن به خدایی که گر بخواهی جهان را به پایت میریزد...
فقط کافی است، انگشت اشارهات را تکان دهی.
آنگاه تمام انگشتان، تا برقصند بر روشنایی زده شده روی دیوار؛
تا سایههایشان برقصند و اوج بگیرند.
قلم با خودپسندی خود را میان انگشتانت جا دهد و آماده نوشتن شود.
همهچیز حاضر شد فقط با حرکت و تکانهای کوچک...اکنون بر صفحه تهی زندگیات نقش ببند که بوم سرنوشت هرروز در اختیار تو قرار میگیرد.
اما یادت باشد که تو لایق بهترین نقاشیها هستی، پس بهترینها را بکش و بر روی دیوار زندگیات بگذار!
حالا پرده عقدهها و نداشتههایت را پس بزن، پنجره را باز کن و هوای آزاد را در آغوش بگیر...زمان دیدن هستی فرا رسیده!
#t_h
@ketabehalekhoob •⇝حالِخوب ♥️🌿
هدایت شده از کافه شعر و سمـــــــــــاع
تو نیستی و این باران
چه بیهوده میبارد
چرا که خیس نخواهیم شد
باهم
@shearosama
#عزیز_نسین
ترجمه: مژگان دولت آبادی