eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
590 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
320 ویدیو
9 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
در سرمای خشک و سوزان کرمان؛ بخار از خون گرم روی آسفالت نباید بلند می‌شد... 🖋♣️ @ezdehameeshgh
آنگاه که باید می‌بودم و ترکشی هم مهمان جمجمه‌ی من می‌شد و خونم روی مسیر القاسم می‌ریخت، نبودم و نشد و نریخت... حالا بروم گلزار که چه؟! 🖋♣️ @ezdehameeshgh
کشتی چون می‌دانستی اگر بزرگ شود سلیمانی می‌شود... 🖋♣️ @ezdehameeshgh
من بوسه می‌زنم به کف پوتینی که قرار است از روی خون نجس نتانیاهو رد شود... 🖋♣️ @ezdehameeshgh
از همین راهی که امروز شهید داد عکس گرفتم گفتم پنج ماه دیگه از هر سال شلوغ‌تر می‌شه‌.
لعنت به ساچمه‌ای که تو رو گرفت از مادرت تو روز مادر... 🖋♣️ @ezdehameeshgh
خوشم میاد در هر صورت کم نمیاریم...
هیچ‌. باز هم هیچ. هیچ دیگر؛ و دیگر هیچ. هیچ چیزی که تازه باشد نبود. موکب سال‌های قبل هم بود. زائر بود. باحجاب و بی‌حجاب و مخالف و موافقِ جان بر کف بودند، کودک و نوجوان و جوان و بزرگ و کوچک و پیر هم. راه هم همان بود که بود. دو طرف‌ش پرچم و موکب و وسط‌ش آتش برای سرمای دست‌ها. دو طرف راه هم جنگل کاج و سرو. همه چیز مثل سه سال قبل و شاید... باشکوه‌تر. کاج‌ها شاید کمی بلند‌تر، مفتخر تر به طالع مسعود‌ خویشتن از همسایگی با "او" و "آن‌"ها و این‌ها و ما. زوار شاید یک سال بزرگ‌تر، یک سال عزادارتر، یک سال عاشق‌تر. خبری از دود نبود. از صدای مهیب که تا محله‌های اطراف برود... صدایی که بشنودش گنبد جبلیه، بشنودش قلعه‌ دختر، بادگیرِ مدرسه ابراهیمیه و یخدان و رود خشکیده‌ی مویدی. از جیغ و فریاد و ترس و خون و آه و مرگ... مرگ نه! از شهادت هم خبری نبود. هیچ نبود‌. و هیچ یعنی همان بی‌ همه چیزی که بترسد از طفل هفت هشت ساله و از سنگ قبری که درازایش هفت هشت وجب باشد. شمرده‌ام؛ دقیق همینقدر است! هیچ نبود؛ و هیچ یعنی از سگ پست‌تر، بزدلی که بترسد از زائر او هم... از مسیر منتهی اليه به مزارش هم... امسال اما بود. خبری از خون، از صدای مهیب که پیچید تا خانه‌مان، از دود و مرگ هم... باز هم مرگ نه‌، خبری از شهادت. خبری از نجاست آمد، و نجاست یعنی همان صهیون. صهیونی که شاید کلاس آموزش نظامی گذاشته بود برای اولین قاجار... صدایی پیچید، دودی رفت هوا با روح چند شهید. و این شد آغاز حماسه‌ای که تاریخ خواهد نوشت آن را. 🖋♣️ 🥀 @ezdehameeshgh
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
هیچ‌. باز هم هیچ. هیچ دیگر؛ و دیگر هیچ. هیچ چیزی که تازه باشد نبود. موکب سال‌های قبل هم بود. زائر بو
صدا که پیچید، جمعیت متفرق شد. تنِ واحد زوار، تکه تکه شد. اربا اربا. مثل اعضای بدن "او". یک نفر می‌گوید کپسول بوده. یک نفر می‌گوید بمب. و چه کسی می‌دانست چه بود؟! آن‌ها که دور بودند، شنیدند فقط و دود دیدند. و آن‌ها که بودند هم ندیدند، آن‌ها که بودند یا شهید شدند یا مجروح و بی‌هوش... 🖋♣️ 🥀 @ezdehameeshgh