کشتی چون میدانستی اگر بزرگ شود سلیمانی میشود...
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
من بوسه میزنم به کف پوتینی که قرار است از روی خون نجس نتانیاهو رد شود...
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
از همین راهی که امروز شهید داد عکس گرفتم گفتم پنج ماه دیگه از هر سال شلوغتر میشه.
لعنت به ساچمهای که تو رو گرفت از مادرت تو روز مادر...
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
هیچ. باز هم هیچ. هیچ دیگر؛ و دیگر هیچ. هیچ چیزی که تازه باشد نبود. موکب سالهای قبل هم بود. زائر بود. باحجاب و بیحجاب و مخالف و موافقِ جان بر کف بودند، کودک و نوجوان و جوان و بزرگ و کوچک و پیر هم. راه هم همان بود که بود. دو طرفش پرچم و موکب و وسطش آتش برای سرمای دستها. دو طرف راه هم جنگل کاج و سرو. همه چیز مثل سه سال قبل و شاید... باشکوهتر. کاجها شاید کمی بلندتر، مفتخر تر به طالع مسعود خویشتن از همسایگی با "او" و "آن"ها و اینها و ما. زوار شاید یک سال بزرگتر، یک سال عزادارتر، یک سال عاشقتر.
خبری از دود نبود. از صدای مهیب که تا محلههای اطراف برود... صدایی که بشنودش گنبد جبلیه، بشنودش قلعه دختر، بادگیرِ مدرسه ابراهیمیه و یخدان و رود خشکیدهی مویدی. از جیغ و فریاد و ترس و خون و آه و مرگ... مرگ نه! از شهادت هم خبری نبود.
هیچ نبود. و هیچ یعنی همان بی همه چیزی که بترسد از طفل هفت هشت ساله و از سنگ قبری که درازایش هفت هشت وجب باشد. شمردهام؛ دقیق همینقدر است! هیچ نبود؛ و هیچ یعنی از سگ پستتر، بزدلی که بترسد از زائر او هم... از مسیر منتهی اليه به مزارش هم...
امسال اما بود. خبری از خون، از صدای مهیب که پیچید تا خانهمان، از دود و مرگ هم... باز هم مرگ نه، خبری از شهادت. خبری از نجاست آمد، و نجاست یعنی همان صهیون. صهیونی که شاید کلاس آموزش نظامی گذاشته بود برای اولین قاجار...
صدایی پیچید، دودی رفت هوا با روح چند شهید.
و این شد آغاز حماسهای که تاریخ خواهد نوشت آن را.
#مهدینار🖋♣️
#خشتهای_سوخته🥀
#خشت_اول
@ezdehameeshgh
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
هیچ. باز هم هیچ. هیچ دیگر؛ و دیگر هیچ. هیچ چیزی که تازه باشد نبود. موکب سالهای قبل هم بود. زائر بو
صدا که پیچید، جمعیت متفرق شد. تنِ واحد زوار، تکه تکه شد. اربا اربا. مثل اعضای بدن "او". یک نفر میگوید کپسول بوده. یک نفر میگوید بمب. و چه کسی میدانست چه بود؟! آنها که دور بودند، شنیدند فقط و دود دیدند. و آنها که بودند هم ندیدند، آنها که بودند یا شهید شدند یا مجروح و بیهوش...
#مهدینار🖋♣️
#خشتهای_سوخته🥀
#خشت_دوم
@ezdehameeshgh
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
صدا که پیچید، جمعیت متفرق شد. تنِ واحد زوار، تکه تکه شد. اربا اربا. مثل اعضای بدن "او". یک نفر میگو
و الکاج... ما الکاج... و ما ادراک ما الکاج؟!
آمبولانسها جیغ میزنند و میروند و میآیند و حامل مجروح میشوند. مجروحها که شاید هم شهید باشند، افتادهاند روی زمین. سر بعضیهاشان، سرچشمهی خونیست که به خاک شرف داده. زوار دنبال پدر، مادر، و حتی بچهشان میگردند. مامورها مردم را هدایت میکنند سمت جنگل.
جنگل قائم را سالها پیش کرمانیها کاشتند. بزرگترین جنگل دستکاشت ایران. و از کجا میدانستند کرمانیها، قرار است امروز لباس آب شده و موی سوخته و اعضای بدن شهدا روی سرشاخهی کاجهاشان بیفتد، نه روی زمین...
سلام بر کاج. سلام بر آن درخت مفتخر به طالع مسعود خویشتن...
#مهدینار🖋♣️
#خشتهای_سوخته🥀
#خشت_سوم
@ezdehameeshgh
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
و الکاج... ما الکاج... و ما ادراک ما الکاج؟! آمبولانسها جیغ میزنند و میروند و میآیند و حامل مجر
نگاه کن به زمین. که زمین هم جانباز شده. جان باخته... ترکش خورده.
بمب، ترکش داشته ظاهرا. و وقتی از حسادت میترکد، ترکشهاش میرود به هر جا، هر سو، هر دست و پا و قلب و سر...
ترکشها بدند. نامردند. لامذهبها نمیپرسند:
"طلبهای؟! آخوندی؟! سپاهی و بسیجیای؟! حجاب داری؟! حب ولایت علی و امامت مهدی و سیدعلی داری؟! بچهای یا بزرگی؟!"
نمیپرسند کدام طرفی هستی. و میزنند و میزنند و میزنند. و آنها که کورند و انسان نمیبینند، میخوردند به تنهی کاج، به زمین، به جدول، به موکب و... و جدول همان خشت است که آن اولقاجار ملعون، آمد و زد و کشت و ویران کرد و رفت.
و بمب اما، دست قاجار را میبندد از پشت و درس میدهدش. آری. خشت همان جدول است و جدول شریفتر...
شهدا و مجروحین هم خشتند. خشتی دلسوخته و خونینبدن، از تمدن کهن اسلام.
#مهدینار🖋♣️
#خشتهای_سوخته🥀
#خشت_چهارم
@ezdehameeshgh