eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
591 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
320 ویدیو
9 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
"عشق" توی دهانم درد می‌کرد. کندم‌اش. جایش، "او" از لثه سر در آورد... ✒️♣️ @ezdehameeshgh
فکرم هر شب از تو آبستن می‌شود و دم صبح اشک را سقط می‌کند... ✒️♣️ @ezdehameeshgh
داود را که دیدی نمی دانستی به کدام ستون امامزاده پناه ببری. شانزده سالت بود و او بیست. همانجا چادر به خود پیچیدی و صدای اذان بلند شد. داود سه سال بعد وارد ماجراهای انقلاب شد و تو وارد سپاه دانش. می‌دانی که از همان وقتی دیدی‌اش آن شب را تصور کردی. فکر می‌کردی اول تو دلت رفته. اما اول او دلش رفته بود. با که و کی و چرا و کجایش را نمی‌دانی. اما فردای شبی که فهمیدی دوستش داری آمد خانه‌تان. با همان لباس‌هایی آمده بود که بار اول دیده بودی‌اش... پدرت با ازدو‌اج‌تان مخالف بود. تا نوروز امسال، نوروز سال شصت هم به مخالفتش ادامه داد. اما صدای ساییدن پوتین داود و خاک آنقدر شب‌ها توی کوچه پیچید و رفت و آمد که پدرت فهمید الان است که پاشنه‌ی در خانه‌تان سر از اتاق پنجره‌ات در بیاورد. هنوز چند ماهی از ازدواج‌تان نگذشته بود که داود ساک جبهه‌اش را بست. داود را خیلی قبل‌تر از ازدواج می‌شناختی. می‌دانستی ماندنی نیست. مثل ابری که می‌بینی و می‌روی چای بریزی. و چای به دست که وارد حیاط می‌شوی ابر نیست که نیست. چشم باز کردی و دیدی داود نیست. بله را گفته بودی تا برود. این دفعه یک هفته از موعد بازگشت گذشته است و او از در حیاط نگذشته و نیامده است داخل. پشت پنجره‌ هستی. نشسته‌ای. به در نگاه می‌کنی. داود کوچولوی توی شکمت گواف می‌کشد. بچه‌ را هم خسته کرده‌ای... شاید فردا بیاید. خب برو بخواب دیگه. غمبرک بسه. زن حامله نباید خودشو اذیت کنه. آفرین. برو من چراغا رو خاموش می‌کنم. شب به خ... عه شنیدی؟! صدای در می‌آید. برو ببین کیه. عه رسیدی دم در که... در را باز می‌کنی. مثل همیشه سرت خم است و اول پاها را می‌بینی. پوتین‌ها برای داود نیستند. ساک اما ساک داود است. پاها هم برای داود نیستند. چادرت را جلوتر می‌کشی و کم‌کم‌ نگاهت را می‌آوری روی چهره. خب خجالت بسه. معذب نباش خواهری. عباس است. سرش را از خجالت انداخته پایین. نیم نگاهی به صورتت می‌کند و خواب توی چهره‌ات را که می‌بینید می‌زند زیر گریه. ساک داود را تحویل می‌دهد و هر چه می‌گویی: "پس داود کو؟! داود‌ کجاست عباس؟! ساک‌اش دست تو چه می‌کند؟! جواب نمی‌دهی؟!" جوابی ندارد که بدهد. این بار عباس برگشته. بدون حسین... عباس را توی بغل می‌گیری. بوی داود را می‌دهد... 🖋♣️ @ezdehameeshgh
آنقدر خسته‌ام که خشت‌هایم دارد می‌ریزد... ✒️♣️ @ezdehameeshgh
تارک دنیا را خاک گرفت. دستمال نانو هم نتوانست پاکش کند. ✒️♣️ @ezdehameeshgh
آنقدر توی خودم رفته‌ام که می‌ترسم راه را گم کنم و بر نگردم... ✒️♣️ @ezdehameeshgh
- یک نظر بر جعد مشکینش، سیه کرد روز را، شب شد... - ✒️♣️ @ezdehameeshgh
- السلام علیک یا ملجأ رغباتي...🌿
من فقط خال گوشه‌ی لبت را دیدم. این برای خیال کافی بود. برای خیالاتی شدن هم... ✒️♣️ @ezdehameeshgh
من در پسرفت کردن در اوج پیشرفت هستم‌...🖇 ✒️♣️ @ezdehameeshgh
من انگشت یخی بودم و تو انگشتر نقره... ✒️♣️ @ezdehameesh
خاطرت جمع نباشد؛ تو منهای من شده‌ای...🖇 ✒️♣️ @ezdehameeshgh