- یک نظر بر جعد مشکینش،
سیه کرد روز را، شب شد... -
#مهدینار✒️♣️
@ezdehameeshgh
من فقط خال گوشهی لبت را دیدم.
این برای خیال کافی بود.
برای خیالاتی شدن هم...
#مهدینار✒️♣️
@ezdehameeshgh
من در پسرفت کردن در اوج پیشرفت هستم...🖇
#مهدینار✒️♣️
@ezdehameeshgh
ناامیدی بد است. خر است. میگویند خر یعنی آقا. خر بزرگ است. ناامیدی هم بزرگ است. آنقدر بزرگ که میتواند جمجمه را مثل جناق مرغ بشکند و مغز را توی مشت بفشارد.
از لحظهای که بیدار شد ناامید بود. ساعت دوازده بود. لباسش را پوشید و از خانه زد بیرون. وقت نکرده بود برای امتحان دینی زنگ آخر چیزی بخواند. توی مدرسه گفتند دبیر دینی امتحان نمیگیرد. مهدی هم خیالش راحت شده بود. زنگ اول و دوم که گذشت، مهدی تازه فهمید از این خبرها نیست. اما دیر شده بود. با علی اکبر و علی و سبحان رفتند نشستند ته کلاس. از ترس امتحان! با اینکه همه، درسخوانهای کلاس و دو نفرشان که نفر اولشان مهدی بود، رتبهی تحصیلی نیم سال اول شده بودند، از امتحان میترسیدند. دبیر که آمد توی کلاس و گفت نیم ساعت فرصت مرور کردن دارید، شروع کردند به نقشه کشیدن برای برداشتن یکی از برگههای امتحان و رساندنش به سه نفر دیگر. اما کار سختی بود. اول قرار شده بود مهدی درس یازده و دوازده، سبحان درس نه و ده و علی اکبر درس هفت و هشت را بخواند. علی هم موقع امتحان مسئول تقلب رساندن به سه نفر دیگر شود. مهدی درس یازده را از قبل خوانده بود. راجع به انفاق بودند و جهاد. وقتی دیدند توی نیم ساعت نمیشود نصف کتاب را خواند، سبحان گفت:
"به نظرم یکیمون بره آقا رو بکشونه پای تخته و پور ابراهیمی بره یکی از برگهها رو برداره!"
مهدی از جایش پرید:
"من میدونم چیکار کنم... میرم میکشونمش پهلوی تخته و باهاش در مورد خوشنویسی صحبت میکنم... وقتی دیدید حواسش به برگهها نیست این تپله بره و یکی رو برداره..."
مهدی رفت کنار معلم و گفت:
"ببخشید آقا. شما خط نسخ بلدید؟!"
- "یه چیزایی بلدم پورمحمدی... چطور؟!"
- "آخه... یه چند باری روی تخته با نسخ نوشتید.. خواستم بپرسم میشه الان واسه من بنویسید؟!"
وقتی دبیر بله را داد، مهدی در حالی که میرفت ته کلاس بلند و با هیجان گفت: "ماژیک بدین که مینویسه!"
هیچ کس جز علی و سبحان و علی اکبر منظورش را نفهمیدند و اعتراض کردند که چرا جیغ میزنی؟! مهدی ماژیک آبیاش را از علی گرفت و رفت پهلوی تخته. دبیر هم بلند شد. مهدی گفت: "بنویسید ابراهیم برگی از کتاب نجات بشریت بود!"
خودش هم نمیدانست چه گفته. دبیر شروع کرد به نوشتن روی تخته. پورابراهیمی داشت یکی از برگهها را جدا میکرد که دبیر برگشت و با عصبانیت گفت: "دیگه چی؟! برو بشین سر جات!"
پورابراهیمی که رسید ته کلاس، دبیر یک صفر بزرگ و پررنگ را گذاشت توی لیست جلوی اسمش. مهدی رو به ته کلاس دندانش را گزید و از دبیر تشکر کرد و رفت نشست سر جاش.
علی گفت: "ناموسا از این بدترم میشه؟!"
شروع کردند به مرور کردن کتاب که این دفعه علی اکبر در گوششان پچ زد: "آغا یه کار دیگم میشه کرد... پورممدی به بهانه آب خوردن بره دفتر و به معاون بگه یه برگه اضافه بهش بده! بعدم برگرده بیاد اینجا..."
- "نه حاجی... ریکسش خیلی زیاده... میترسم خودش بیاد و از دبیر بپرسه و لو برم..."
علی گفت: "اصلا جعفری رو میفرستیم..."
همینکار را هم کردند. جعفری بیچاره به بهانهی آب خوردن رفت بیرون و چند دقیقه بعد برگشت. کاغذ توی جیبش مچاله شده بود. گوشهاش، درست همانجا که جای اسم و فامیل بود از جیبش زده بود بیرون. دبیر ایستاد جلوی جعفری و به چشمهایش نگاه کرد. دبیر در مقابل جعفری، ماکارونی بود در برابر چوب کبریت. دست کرد توی جیبش و برگه را آورد بیرون. با لبخند گفت: "ممنون پسرم... خوب نتیجهی زحمتامو داری میدی!"
یک منفی قرمز هم نصیب جعفری شد. مهدی و علی همزمان کف دستشان را جوری زدند به پیشانی که صدایش تا ردیف جلو رفت. مهدی سردردش بدتر شد. شقیقههاش را فشار داد. تقهی فکش را گرفت. جمجمهاش را مالید. انگار که نمد بمالد. نفس عمیق کشید. اما سردردش بهتر نشد. داشتند دیوانه میشدند.
نامیدی بد است. خر است. میگویند خر یعنی آقا. خر بزرگ است. ناامیدی هم بزرگ است. آنقدر بزرگ که میتواند جمجمه را مثل جناق مرغ بشکند و مغز را توی مشت بفشارد.
همهی نقشههایشان شکسته بود و پخش شده بود کف کلاس.
درست وقتی از خیر نمرهی خوب گذشتند و آماده شدند برای برگهی سفید تحویل دادن، بادی از پنجره آمد توی کلاس و شوت زد زیر برگهها. برگهها تا ته کلاس رفتند. یک دفعه کلاس به هم ریخت. همه بلند شده بودند تا برگهها را جمع کنند. حسنی خم شد روی زمین و یکی از برگهها را برداشت و به زور چپاند توی یقهی پورابراهیمی! مهدی یکی از برگهها را گذشت توی کیف علی اکبر. اوضاع که مرتب شد دبیر که سرخ شده بود وسط کلاس ایستاد و داد زد: "خجالت نمیکشین؟! شرم نمیکنین؟! چجور خانوادههایی دارین؟! ای بابا بسه دیگه... بیشعوری تا کجا؟! آیندهتون چی میشه؟! هنوز دو تا بز بسته بودم اونجا دو کیلو شیر میداد میخوردم یه بزغالهای چیزی میآورد! شما به چه درد این جامعه قراره بخورید؟!"
#مهدینار✒️♣️
#امتحان
@ezdehameeshgh
- مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را
فراموشش نخواهم کرد چون موسی که دریا را -
- نسیم مست وقتی بوی گل میداد حس کردم
که این دیوانه پرپر میکند یک روز گلها را -
- خیانت قصهی تلخیست اما از که مینالم؟
"خودم" پرورده بودم در حواریون یهودا را -