eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
591 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
320 ویدیو
9 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
- ۱۱۹۰ .. .🌿
هزار و صد و نود سالگی‌تون مبارک باشه؛ آقا!🙂
هدایت شده از معروفانه
16.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعضی‌ها فکر می‌کنند یک ادای دین شخصی به امام زمان دارند،.. که نیمه شعبان را خوب جشن بگیرند.. و وظیفه‌ی دیگری ندارند!؟! ⚠️ دو مدل یامهدی داریم..!! تو می‌خوری و می‌گویی یامهدی ،او گلوله می‌خورد و می‌گوید یامهدی ‌🧡 ای شو👇 https://eitaa.com/joinchat/1179058499C4ee0700aeb
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
#رحیمپور_ازغدی بعضی‌ها فکر می‌کنند یک ادای دین شخصی به امام زمان دارند،.. که نیمه شعبان را خوب جشن
دین‌داری خرج داره. تو عاشورا از اون ۳۰۰۰۰ نفر دین‌دار کسایی برنده شدن و تو تاریخ ازشون با خوبی یاد می‌شه که امام زمان‌شون رو شناختن و در کنارش جنگیدن؛ که ۷۲ نفر بودن... امام حسین اما ۱۴۰۰ سال پیش کشته شد و‌ تموم شد و غیر از این نیست! حسین و ۷۲ نفر و شمر و یزید زمان‌تون رو بشناسید.🙂🌱
در گروه کلاسی‌مان چه می‌گذرد ://
10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اشک‌های من نرسیده به زمین بخار می‌شوند؛ اشک‌های تو برف... 🖋♣️ @ezdehameeshgh
نگاه تو به من؟! برفی که بر سر ارگ بمِ فروریخته می‌ریزد... 🖋♣️ @ezdehameeshgh
شهداد بودم و فکر می‌کردم با نگاهم ذوب خواهی شد گرفتار نگاهت شدم و سیرچ شدم! 🖋♣️ @ezdehameeshgh
تو همان دانه‌ی‌ ارزن زیر برفی؛ من همان گنجشکی که نوک می‌زند و پیدا نمی‌کند‌ ارزن را... 🖋♣️ @ezdehameeshgh
ننه سرما شانه‌های آدم برفی غمگین را نوازش کرد؛ با برف... 🖋♣️ @ezdehameeshgh
از در که رفتم تو دیدم هیچ چیز کف هال نیست جز خاک و گچ؛ با خاله رفته بودیم کمک مادرشوهر و خواهرشوهر‌هاش برای مختصر تکاندن خانه... چند دقیقه‌ای نگذشته بود که جیع نرگس‌ خانم پیچید توی کل خانه. - "این جونور نجس اینجا چیکار می‌کنه؟!" رفتم توی اتاق و دیدم گربه‌ی سیاه دارد فرار می‌کند بیرون. من را که دید دوید و رفت زیر کمد. دست‌هایم را گذاشتم روی زمین و خم شدم. تا چشم‌هام را نشانش دادم، پرید بیرون و از در اتاق رفت توی هال. از آنجا هم پرید توی گلخانه. هی از گل‌ها می‌رفت بالا و می‌افتاد پایین. هی می‌رفت بالا و می‌افتاد پایین و موقع افتادن، پنجه‌هاش را می‌کشید به شیشه و می‌گفت: "قیس!" بعد از شکستن چندتایی از گل‌ها و ساقه‌ها و برگ‌هاشان، آمد پایین و تند و تند و تند رفت سمت در هال. درِ خانه باز بود؛ اما جای اینکه برود توی کوچه، از پله‌ها رفت بالا و توی انباری قایم شد! از راه پله‌ی تنگ و باریک رفتم بالا و چراغ را روشن کردم. اجسامِ خاکی و بی‌روح و بی‌استفاده چیده شده بودند دو تا دور انباری. چند تایی قالی بود و کارتون خالی و میز و کتاب. با سبدی که پر از شیشه‌های عرقیجات بود. نگاهی گذرا به زیر وسایل انداختم. با خودم گفتم "نه گربه‌ای اومده، نه گربه‌ای رفته!" و رفتم پایین. اسما گفت: "من گربه‌ها رو خوب می‌شناسم! این بی‌چاره الان‌ گشنشه. یه سوسیس بذاریم، خودش میاد پایین، از اونطرفم هدایت می‌شه تو کوچه!" "- اگه هدایت نشه چی؟! کدوم گربه‌ی خری اون جای گرم و نرمو ول می‌کنه بره تو کوچه؟!" نعیمه خانم، پیشنهادش باز گذاشتن در انباری بود که آن هم رد شد. خاله گفت: "اگه نرفت بیرون و دو سه تا گربه‌ی دیگه رو دعوت کرد چی؟!" راه حلی به ذهنمان نرسید. مشغول کار شدیم. باید با دستگاه دمنده و مکنده که "فوتو" خطابش می‌کردیم، دیوارها و کنج دیوار و لای در و پنجره‌‌ها را از گرد و خاک و گچ تمیز می‌کردیم. وسط کارهای مختلف، هی می‌رفتم بالا تا ببینم می‌توانم گربه‌ را هدایت کنم یا نه؛ اما نشد که نشد. بار آخر، دسته‌ی بیل را برداشته بودم و به تک تک جعبه‌ها و وسایل می‌زدم تا شاید بترسد و بپرد بیرون. اما نشد که نشد. داشت باورم می‌شد بخار شده و رفته است هوا. طاقتم طاق شده بود. از همان اول‌ش حس می‌کردم رفته‌ است زیر قالی‌ها و گلیم‌ها. موکت بزرگی که افتاده بود روی قالی‌ها را برداشتم و انداختم پایین. خاک، تمام انبار را گرفت و نیمچه دولخی راه افتاد. و قالی‌ها را هم، دانه دانه. آخرین گلیم، افتاده بود روی صندوق آهنی و قدیمی که با رنگ روغن نقاشی شده بود. پرِ گلیم را برداشتم. - "میاوو!" چشم‌های سیاهش داشت برق می‌زد. مثل یک گوله کاموای مشکی، جمع شده بود توی خودش‌. بین دیوار و سبد و صندوق گیر افتاده بود. پر گلیم را انداختم - "دیدمش! بالاخره دیدمش! درا رو ببندید نره تو خونه!" رفتم طرف گلدان‌های توی هم و بزرگ‌ترینش را برداشتم. با آن یکی دستم پرِ گلیم را دادم بالا تا گربه‌ بپرد توی گلدان یا وقتی دارد فرار می‌کند زیر گلدان گیرش بیندازم. مثل شبحی سیاه که بین درخت‌های جنگل می‌دود و می‌رود، پرید و رفت! رفتم پایین و دیدم نقطه‌ی سیاهی، ته کوچه است و دور و دورتر می‌شود. فرداش، هر بار که می‌گفتند "این گربه‌هه تو حیاطه" و می‌رفتم دم در، مثل موشک پرواز و از گوشه‌ای فرار می‌کرد... 🖋♣️ @ezdehameeshgh