- "کجایید مولا؟! در مسجد جایتان حسابی خالی بود!"
- "چه شده است سلمان؟! که جای علی در مسجد خالیست؟!"
- "یاعلی! در مسجد نشسته بودم... راهبی مسیحی و همراهانش وارد مسجد شدند و سراغ خلیفهی مسلمین را گرفتند. جماعت هم... انگشتهاشان را گرفتند سمت ابوبکر... راهب گفت از روم آمدهاند تا هدایایی را تقدیم مسلمین کنند، اما میخواستند بدانند ابوبکر خلیفهی برحق است یا نه..."
- "خب... چه شد؟!"
- "راهب از ابوبکر نامش را پرسید. ابوبکر هم گفت صدیق هستم! راهب گفت ضمانت کنید سوالاتم را آزادانه بپرسم، بعد پرسید "چه چیزی نزد خدا نیست؟! او چه چیزی را ندارد؟! آنچه خدا نمیداند چیست؟!"
- "ابوبکر چه گفت؟!"
سلمان خندید. نگاهی به زمین و بعد به علی کرد.
- "جوابی نداشت بدهد. دنبال ابن خطاب فرستاد، او هم عاجز بود. عثمان هم... بعد هم به راهب گفتند برو که اگر ضمانتت نکرده بودیم، خونت را میریختیم تا کفر نگویی!"
- "راهبها هنوز در مسجد اند؟!"
***
علی وارد مسجد که شد، با حسن و حسین که دیدندَش، صدای تکبیر دیوارها را لرزاند. ابوبکر نگاهی به علی کرد و به راهب گفت: "این همان است که دنبالش میگردی! برو و سوالاتت را بپرس راهب!"
راهب به علی نگاه کرد. نامش را پرسید.
علی گفت: "یهودیان به من الیا و مسیحیان ایلیا میگویند. پدرم علی و مادرم حیدر خطابم میکرد. برادر و پسرعمو و دامادِ محمد بودم... بپرس!"
راهب سوالاتش را تکرار کرد.
- " "او" زن و فرزند ندارد. نزد او ظلم نیست، و برای خود شریک نمیداند!"
- "تو... تو همان خلیفهی بر حق محمدی!"
راهب هدایا را به علی داد و علی جواهرات و پارچهها و... را میان مسلمین تقسیم کرد و رفت...
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
میدونید اینجا کجاست؟
ورودی مسجد جامع کرمان از طرف بازار...
اواخر حکومت پهلوی یه سری اوباش که توسط حکومت اجیر شده بودن حمله کردن به مسجد. موتورها رو آتیش زدن، در رو آتیش زدن و از زیر در رفتن داخل مسجد که بسته شده بود، و رفتن بالا و از بالا آجر و... انداختن تو سر مردم.
یه تعدادی از خانمای داخل مسجد از این در تونستن فرار کنن...
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
مسجد جامعُ یه بار مفصل معرفی کرده بودم
اعضای قدیمی یادتونه؟
دل تنگ شدن برای تو راه خوبی برای خودکشی بود. آرام، شیرین، تدریجی...
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh