جهان خستهست از ازدیاد جمعههای بدون "او". و تو کیستی و چیستی و کجایی در آن جمعه که زمین خستگیاش در میرود، بالاخره؟!
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
مدتهاست ننوشتهام؛ البته نه اینکه ننوشته باشم... تعبیر "ننوشتن" برای نویسندهها داستان ننوشتن است و داستان، نقطهی شروع مشکل... شاید نوشتهام چون مشکلی نداشتهام. و این هم نه اینکه نداشته باشم، مشکل نداشتن برای انسان، عین مشکل داشتن است. انسان یعنی مشکل، و آنجا که مشکلی نباشد، بدیای نباشد، تلاشی برای بهتر شدن صورت نمیگیرد و انسان اگر تلاشگر نباشد انسان نیست. انسان یعنی مشکل. یعنی سختی. یعنی گِل بودن و با مشت روزگار کوبیده شدن و در کورهی اندوه، پختن و با سنگ دهر شکستن... من اما در این مورد هم مستثنا هستم. هر چقدر مشکل بیشتری داشته باشم، مشکل کمتری دارم! ذات انسان مگر مشکل داشتن نبود؟! مگر سختی و مشقت نبود؟! مگر در کورهی رنج پختن و با سنگ دهر شکستن، ذات انسان نبود؟! پس زمانی مشکلی وجود ندارد که اتفاق مشکلات به کثرت برسند و انسان در تنگنا قرار بگیرد. تنگنایی که آن را حس میکنم.
ننوشتهام چون مشکلی نداشتهام، و مشکلی نداشتهام چون اتفاقا در این برهه زیاد مشکل داشتهام و از آنجا که مشکل را برای خودم "رحمت" معنا کردهام، خوشی زده است زیر دلم...
میخواهم اما بنویسم. بسم الله...
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
شبها آژیر اضطراری میزنند تا چراغها خاموش شوند و پلکها بسته، که در تیررس دلتنگیات نباشیم!
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
"او" رفت و در جایی که نشسته بودم ارگی ویرانهتر از ارگ بم باقی ماند...
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
ای کاش قبل، یا همزمان، یا حداقل بعد از قضاوت کردن و انگ زدن به بقیه و... یه نگاه عمیق و درونی به خودمونم بندازیم. ببینیم بازم رومون میشه ادای "علیه السلام"ها رو در بیاریم و الکی الکی آدما رو قضاوت کنیم؟! ببینیم بازم رومون میشه با غرور و تکبر به فرد خطاکار نگاه کنیم؟!
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
باشه! اینم روش...
فقط چون خودش گفته:
وَاصْبِرْ عَلَىٰ مَا أَصَابَكَ...
۱۷ | لقمان
چند دقیقهای دیر کرده بودم. چند دقیقه که نه، نیم ساعت شاید. خط شش و نیم را از دست داده بودم و با هفت رفته بودم. از میدان مشتاق تا ورودی مسجد جامع بازار، و از آنجا تا خود ابوحامد چهار دویده بودم. جلوی مسجد خواجه خضر که رسیدم، دیدم دیگر نمیشود، نمیتوانم. با اینکه خواجه خضر و مدرسهمان دیوار به دیوارند اصلا! ایستادم و دستهام را گذاشتم روی زانو و خم شدم و بلند بلند هَس هَس کردم. چند قدم بیشتر نمانده بود. رفتم تو. صدای روضه بلند بود. به گوش میرسید. نقش عاشورا را در صحن دل گرته میریخت. از نمازخانه میآمد بالا و میپیچید توی حیاط. توی کوچه. تا دمِ در چندتایی از آپارتمانهای دور و بر مدرسه. پلهها را دویدم و رفتم پایین. آرام در را باز کردم و همانجا جلوی در نشستم تا آقای آیین نبیند که دیر آمدهام! صبحگاه، با به سینه زدن سنگ غم حضرت "او" تمام شد. رفتیم بالا، و ایستادیم توی حیاط. و به صف شدیم برای شنیدن حرفهای آقای آیین. دوازدهمها که نیامده بودند اصلا. یک هفته مطالعه آزاد داشتند برای کنکور؛ و مدرسه، بیمدرسه! یازدهم ها باید میرفتند سر کلاس و هفتمها را میبردند بازی تاما. ما دهمها هم... "مفتخر به طالع مسعود خویشتن" باید میرفتیم میدان تیر.
توجیه شدیم تا در میدان تیر، چطور "آدم" باشیم! نه به قول آقای بیرامی "آدمک".
اتوبوس رسید دم در مدرسه. سوار شدیم. اتوبوس با لعن شیخین و اهل سقیفه و "بیش باد"های متوالی به راه افتاد. و من که هر چند زیر لب بیش باد میگفتم، دلم اما لعن نمیفرستاد. خیلی وقت است تک تک سلولهایم درک کردهاند که اهل سقیفه و شیخین و این مسائل جز اطلاعات تاریخی، هیچ نیستند و لعنشان فقط خلاف گفتهی رهبریست و این خودش مخالفت با حرف مسلم زمانه و حسین زمان است. ائمه ما زندهاند اما. همهشان! و هنر این است که در عمل شبیه آنها باشیم. هنر، این است که هر چقدر میخواهیم به دشمنانشان لعن بفرستیم، سیره و سنتشان را عمل کنیم، بدون آنکه تاریخ را فراموش کنیم. که فراموشی تاریخ، مساوی با تکرار آن است و چه بسا ما که در پهنای تاریخ ثابت کردهایم حقیقتا امت امام کُشی هستیم، خودمان شمر باشیم، یزید و عمر سعد شویم، یا بشویم چند هزار احمقِ ریشویِ نماز خانِ حافظ یا قاریِ قرآنِ بی امر به معروف که نماز خواندند پشت سر مسلم! بگذریم!
با صرف کیک یزدی و آب انبه راه را ادامه دادیم. عقیل و حسینخانی داشتند با شعر و لا به لایش کمی مداحی مجلس را گرم میکردند که به میدان رسیدیم. ورودیای داشت شبیه تمام ایستگاههای بازرسی. صلواتی بر محمد و آل محمد فرستاده شد و رد شدیم.
#مهدینار🖋♣️
#باروت1
@ezdehameeshgh