قلمدرد| مهدی پورمحمدی
چند دقیقهای دیر کرده بودم. چند دقیقه که نه، نیم ساعت شاید. خط شش و نیم را از دست داده بودم و با ه
دیگر هزار و چهارصد و سه نبود. هزار و سیصد و شصت بود؛ سالهای اول جنگ. تا چشم کار میکرد خاک بود و خاک بود و خاک. از همانجا که وارد شدیم هوا شروع کرد به گرم و گرمتر شدن. گردن و پیشانی همهمان داشت خیسیاش را نشان میداد و برق میزد. صالح چفیهش را در آورده بود و داشت گردنش را خشک میکرد. من هم برعکس نشسته بودم و با چفیهای، حسینخانی و احمدی را باد میزدم که رو به موت بودند. جلوتر که رفتیم، از سیم خاردار هم رد شدیم. دلم حقیقتا گیر کرد به سیمهای خاردار. به روزهای جنگ! خاکریزها جلو رویمان بودند و سولههای قدیمی. سولههای قدیمی که شیشههاشان شکسته بود و نصفشان مانده بود در قاب و کلاغها میرفتند و میآمدند. دیگر دشتی از دشتهای اطراف کرمان نبود. وسط خرمشهر بود رسما. آتش از سولههای نیمه ویران سر دراز میکرد و میلیسید پهنهی آبی آسمان را که دوده گرفته بود از فولکس قورباغهای سوخته، متزلزل شده بود از توپ، سوت میکشید از موشک، سوراخ شده بود از تیر... و تیر از شهریور شروع میشود؛ گاهی! سربازان بعث عراق اما با ریشخند، با پوتینهاشان رد میشدند از روی خاک و خاک خجل میشد. انگار میخواست خودش را بخورد، بشکند، فرو بریزد! زنان خرمشهری دستشان را گذاشته بودند جلوی چادرشان و میدویدند با بچهها. مردان هم از پی آب، وسیلهای که نسوخته باشد و ببردشان از شهر بیرون، یا مواد غذاییای که برسانند به خانه.
صدای صلوات بچهها یقهام را گرفت و محکم و خشن، انگار که دعوا داشته باشد، از جنگ کشید بیرون. نفس عمیقی کشیدم و از جا بلند شدم و با بقیه، پیاده.
#مهدینار🖋♣️
#باروت2
@ezdehameeshgh
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
دیگر هزار و چهارصد و سه نبود. هزار و سیصد و شصت بود؛ سالهای اول جنگ. تا چشم کار میکرد خاک بود و خ
ماشینی، پشت خاک ریز پارک شده بود و پر از مهمات بود و دورش را پاسدارها و سربازان سپاهی گرفته بودند. کنارش هم آمبولانسی با دو تا خانم پرستار برای اتفاقات احتمالی.
سر که چرخاندم، سیبلهای تیراندازی را دیدم. صد متر جلوتر، در دامنهی تپهای سنگی و بلند، کار گذاشته شده بودند توی زمین و گلولههامان را به انتظار نشسته بودند؛ در حالی که پوشش داده بودشان، همان تپهی بلند.
هدایتمان کردند جلوتر و یک دفعه فرمان نشست دادند. سریع نشستیم روی زمینِ سنگلاخ. بقیه را نمیدانم، ستون فقرات من اما به درد آمده بود با همان نشستن... پیر مردی قوی هیکل و قد کوتاه شروع کرد به صحبت: "حواستون جمع کُنِن! ایجو اولین اشتباه، آخرین اشتباهه! از همی ثانیه به بعد دَئْنا بسته، دِگه نمیخوام سفیدی دندون هِشکی رِ ببینم!"
دهانها بسته شد و مرد بسیجی دیگری، کلاشنیکف به دست آمد جلو. لاغر بود و قد کوتاه با پوستی کاملا سبزه، و چفیهی سفیدی که روی پیرهن چریکیاش انداخته بود. شکل و شمایلش درست مثل سبحان بود. اخم کرد و سرِ نخ نطقش را به گوشهامان گره زد.
- "هر چی که میباس بدونِن، تِ کلاسا تئوری وِشِتون گفتن! حالو مَه دوبارهْکار یه مروری میکنم! ای اسلحه، یه حالِتِ ضامن داره، یه رگبار، یه تک تیرانداز! در حالت عادی میباس رو ضامن باشه. وقتی میخوایِن ایجو تیر اندازی کُنِن، رو حالت تک تیر. ای خشابِ با فشار دادن کلیدش که رو حافظ ماشهیِ، در میارِن. هشتِ تیر معمولی جنگی وِشِتون داده میشه، سه تا قلق که با هم شلیک میشن با پنج تِ جنگی! برا شلیک میباس..."
توضیحاتش را داد و شروع کرد به خواندن اسامی از روی لیستها. بیست نفر تیرانداز رفتند و ایستادند روی خاک ریز، بالاسر جایگاههاشان که پتوی خاکستری رنگ سربازی بود با دو تا کاسهی سبز و سنگین. بیست نفر کمک تیرانداز هم پشت سرشان رفتند. از بچههای مدرسه صدرا، من مانده بودم با سعید و مرادی.
بالاخره شروع شد...
#مهدینار🖋♣️
#باروت3
@ezdehameeshgh
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کرمون یا بارون نمیباره
یا اگه بباره سیل میاد😐🌱
گلزار شهدا رو آب برد ://
بعید میدونم تو تاریخ بشر کسی انقد واسه یه امتحان عربی خونده باشه که تا چند وقت خواب صرف کردن جملاتو ببینه ://
صدای من از بغضهای باز نشده گرفته است؛ نه از فریادهای بلند...
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
هدایت شده از قلمدرد| مهدی پورمحمدی
جهان خستهست از ازدیاد جمعههای بدون "او". و تو کیستی و چیستی و کجایی در آن جمعه که زمین خستگیاش در میرود، بالاخره؟!
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
همیشه وقتی از جایی بر میگردیم، حس میکنیم یه چیزی رو جا گذاشتیم. خوب که میگردیم میبینیم همه چی رو برداشتیم.
بعد... میفهمیم ما فقط "دل" رو جا گذاشتیم...🙂🌱