eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
589 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
322 ویدیو
9 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
همیشه به خدا می‌گیم بده، به جهان می‌گیم اینو به من بده. همه‌ش فکر می‌کنیم حتما یه چیزی باید بهمون اضافه بشه...
باور کنید ما کفه‌ی ترازو نیستیم که برای سنگین شدن حتما باید چیزی بهمون اضافه بشه.
ما بالُنیم...
برای هوا رفتن، برای صعود کردن، برای اوج گرفتن، باید سبک بشیم... ما ذاتا سنگینیم.
ما باید از خدا و دنیا بخوایم یه سری چیزا رو ازمون بگیره...
رشد کردن و بالا رفتن یه مقوله‌ی سلبیه به نظرم، نه ایجابی...
خدایا! گرفتنی ها رو بگیر ازمون.🙂🌱 این خود بزرگ‌بینی‌ها، این عجب‌ها، این خودپسندی‌ها و غرورها کار دستمون می‌ده... این حسادت‌ها رو ازمون بگیر، این عدم بصیرت‌ها رو، این توهم دین‌دار بودن‌ها رو، توهم فهمیدن دقیق دین. توهم خوب بودن، کامل بودن، بالا بودن...
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
خدایا! گرفتنی ها رو بگیر ازمون.🙂🌱 این خود بزرگ‌بینی‌ها، این عجب‌ها، این خودپسندی‌ها و غرورها کار دس
- اللهم اِسْلِب مِنِّی ما بُعدَّنی عَنکَ...... خدایا آنچه را که مرا از تو دور می کند از من بگیر...🙂🌱
جهان خسته‌ست از ازدیاد جمعه‌های بدون "او". و تو کیستی و چیستی و کجایی در آن جمعه که زمین خستگی‌اش در می‌رود، بالاخره؟! 🖋♣️ @ezdehameeshgh
بعد از ساعتی ول گشتن توی ویراستی، عزمم جزم شد برای مرور کردن احکام و بعدش اخلاق؛ خواستم توی دستشویی وضو بگیرم و آماده‌ی درس خواندن بشوم، اما تا نگاهم به شیر آب افتاد، همه جا تاریک شد. مثل دیشب. درست همین ساعت بود که برق رفته بود. از دستشویی که آمدم بیرون، صدای "نَنو" را شنیدم. - "خدا به داد شِب اوِل قبرمون برسه! تاریک، تَنا‌... ظلمات!" مو را به تن‌مان سیخ و پیشانی‌مان را خیس کرد و خودش رفت روی حیاط. بلند گفتم: "ننو! کُج می‌ری ت ای تاریکی؟! می‌خوری وَر زمین ها!" اما صدای کوبیده شدن درِ فلزی آبی رنگِ چهل ساله، توی هوا سبز شد و شاخه‌هاش به گوش رسید. تازه فهمیدم نه تاریکی، که راه رفتن پنبه مانندش اجازه نداده بود بفهمیم چقدر از ما دور شده است. رفتم توی حیاط. تکرار کردم: "ت ای می‌خوری وَر زمین ها!" - "کُج تاریکه؟! چراغِ خدا رِ نمی‌بینی؟!" تازه چشم‌هام به نور ماه روشن شد و فهمیدم نه!‌ آنقدرها هم تاریک نیست. با خودم گفتم اگر برق سراسری کرمان هم رفته باشد، ماه، می‌تابد به پشت بام آپارتمان‌ها و چند خانه‌ی کاهگلی باقی مانده. توی قبر، ماه بنی هاشم اگر نرسد به دادمان، چه کنیم؟! نگاه کردم به ماه و بعد به ماه‌رو‌. زیر درخت شمشاد ته حیاط، وضو ساختم و برگشتیم داخل. با چراغ قوه‌ی گوشی، ننو را رساندم به تخت‌ش و همانجا نشستم. - "میای دستا مِنِ چرب کنی؟! چقه درد می‌کنن..." - "ت ای تاریکی؟! بِل هر وقت برق اومد چشم..." و "میم" چشمم که ادا شد، همه جا روشن شد. برق آمد. ننو، بر محمد و آل محمد درود فرستاد و پماد را گرفت جلوم... 🖋♣️ @ezdehameeshgh
خدایا سید ما رو حفظ کن😭