قلمدرد| مهدی پورمحمدی
آیا خبر دارید شهید رئیسی نویسنده نیز بودند؟!
بشینید سرتونو بکنید تو مسائل روزمره و دعواها و بحثهای به درد نخور!
در حالی که جهاد تبیینتون زمین مونده...
ما تو تببین شخصیت رهبر و رئیس جمهورمون موندیم، نه خودمون درست شناختیمشون و به قاعده، نه تونستیم به بقیه بشناسونیمشون...
هدایت شده از قلمدرد| مهدی پورمحمدی
وقتی میگویم هیچ امیدی ندارم به این معنا نیست که ایمان دارم قرار نیست هیچ پیشرفت و تحولی رخ بدهد. به این معناست که رخ دادنش آنقدر سخت و نادر و دور از تصور است که غیرممکن به نظر میرسد. چرا؟!
چرا، مهمترین سوالیست که دارد روحم را توی کوره ناامیدی میپزد و با پتکِ فکر میکوبد. چرا همه چیز غیر واقعیست؟! چرا هیچ چیز و هیچ کس آن چیزی نیست که باید باشد؟! چرا کسی نمیخواهد کاری کند و کسی که میخواهد نمیتواند و کسی که میتواند، خیر سرش نمیخواهد یا نمیداند که "چرا" باید بخواهد و بتواند. در عین حال نمیخواهد بداند که چرا باید بتواند، کسی که میتواند به او بفهماند که چرا، آن هم نمیخواهد که بفهماند و نمیداند تنها راه نجات بشریت فهم است و فهم و لاغیر. کسی که میخواهد هم نمیتواند. پس عمدهی مشکل ما در عدم دانستن، خواستن و توانستن است. میگویند خواستن توانستن است اما من کاملترش میکنم:
"دانستن، خواستن است و خواستن توانستن و خاستن." هیچ کس این سه عنصر را با هم ندارد! یا میداند و میتواند و نمیخواهد، یا میداند و میخواهد و نمیتواند، یا میتواند اما نمیداند، یا اگر میداند که نمیداند، نمیخواهد که بداند و بعضیهاشان حتی اگر بخواهند که بدانند، نمیتوانند و نمیخواهند که بتوانند چون نمیدانند. کار را همین "ن" نفی خراب میکند همیشه. و این همه آدم که ادعاشان جای علمشان و فهمشان تا ثریا رفته است، قدرت حذف همین نون را ندارند. نمیدانند، نمیخواهند که بدانند و شاید نمیتوانند و نمیخواهند که بدانند. عمدهی مشکل از پرسش شروع میشود! من کجا هستم؟! منی که میخواهم اما شک دارم که درست دانستهام؟! میخواهم درست بدانم اما میدانم که نمیتوانم. میخواهم که به یقین برسم اما نمیتوانم. حس میکنم هم ناتوانم هم نادان هم ناخواه. اما وقتی درست فکر میکنم میبینم این همه درد کشیدن، این همه نگرانی، این همه عدم رضایت و تصور واقعی نبودن قضایا، از هیچ جا تغذیه نمیشوند جز دانستن و آن هم درست دانستن و تازه، زیاد دانستن! در عین حال که شکام، یقین مطلق تشریف دارم! و تاریکترین نقطهاش اینجاست که نمیدانم چطور باید هر سه مشکل را حل کنم. اما یک چیز را خوب میدانم؛ عمدهی مشکل و علت اصلی تداوم مشکل اینجاست که خالق این ناتوانی و نادانی و عدم خواستن، خودِ ما هستیم. و احمق نیستیم که خلق کنیم و بعد از بین ببریم. که اگر از بین ببریم و رفعش کنیم، حماقتمان را به اثبات رساندهایم و از آنجا که بچههای گلی هستیم و ایمان داریم همه چیز گل و بلبل است، فکر میکنیم انجام کار درست نمیارزد به خدشه دار شدن غرور انسانیمان!
یعنی قضیه کلا روی هواست و هوا که نه، در هوا میتوان نفس کشید، اما نفس من یکی دارد بند میآید. قضیه در فضای تاریکیست که مثل روشنایی خودش را نشان میدهد و ما ها که اصلا هم چشممان کور نیست و بینایی و بصيرت کامل داریم، میپنداریم همه چیز خوب است. در حالی که بد است و ندانستن ما، و نخواستن ما برای دانستن، و نخواستنِ توانستن، از آن صد مرتبه بد تر است...
نهایتا میتوانم فکری به حال خودم کنم که آنقدر فکرم را درگیر تناقضات کردهام که مخم دارد سرش میرود! نهایتا میتوانم تمام سعیم را بکنم که از اعماق وجود بخواهم، درست بخواهم، بخواهم که بتوانم و بتوانم که بدانم و درست بدانم و بدانم که غرور، حماقت، دید مطلقا مثبت یا منفی به قضایا، امید واهی و ناامیدی غیر عقلانی، و در نتیجه تلاش نکردن برای بهتر شدن، موجب هلاکت آدمیست...
از حضرت "او" میخواهم قوهی خواستنم را قوی کند، آنقدر قوی که بتوانم بدانم...
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
وقتی میگویم هیچ امیدی ندارم به این معنا نیست که ایمان دارم قرار نیست هیچ پیشرفت و تحولی رخ بدهد. به
و من
همچنان
مثل دو سه سال گذشته
جزو دستهایم که تونستن بدونن، میدونن که باید بخوان، و میخوان که بتونن، ولی نمیتونن!
نمیتونم...
بهتون گفته بودم از نظر من رشد کردن تو همهی مسائل، یه مقولهی سلبیه؟!
به این معنا که لزوما نباید کاری رو انجام بدیم، گاهی فقط باید کاری رو انجام ندیم...
ترسم این است؛ در حالی توهم "رو به جلو" بودن داشته باشم که رو به عقبم...
جز اینکه، الحمد لله علی کل نعمه! غرق نعمات خداییم و در صدد کارآمد بودن و تلف نکردن نعمات.
همچنین امتحانات نهایی.
همچنینتر، مشکلاتی که هیچ چیز، جز گذر زمان و انتظار و در انتظار آب شدن، حلشون نمیکنه؛ و صبر بر اونها حاصل نمیشه، مگر با اتکای به قطب عالم امکان، حضرت مهدی... و انتظار بر اونها شیرین نیست، مگر با باور و ایمان قلبی به حکمت و رحمت خدا.
خانم مشاور گفت: "نظرت چیه؟! الان! الان از خدا چی میخوای؟!"
با خودم فکر کردم چه جوابی بدهم... این بار چیزی نخواستم!
- "مگه میشه چیزی نخواست؟! اونم از خدا؟!"
- "آره... مشکل از ماهاست که از خدا میخوایم بهمون بده! حالا هر چی، هر کی، هر کجا رو... مدام میخوایم از خدا یه چیزی بگیریم."
- "مشکلش چیه؟!"
- "نه اینکه مشکلش چی باشه. این، خودش مشکله... مشکل اینجاست که دیدگاهمون ایجابیه، نه سلبی! یعنی از خدا مدام طلبکاریم که چرا فلان چیزو به من نمیدی، فلان خونه رو، فلان خانومو، فلان بچه رو، فلان زندگی رو، فلان..."
- "پس بشینیم و چیزی نخوایم؟!"
سرم را که تکان دادم خندهاش گرفت.
گفتم: "دقیقا... گاهی اوقات، شایدم بیشتر اوقات، نباید چیزی بخوایم، نباید بگیریم، باید بدیم. پس بدیم... به خدا، اونم دو دستی! از خدا نخوایم فلان چیزو بهمون بده، بخوایم: جهل رو ازمون بگیره، بیبصیرتی رو سلب کنه، حماقت رو، و... باور کنید! ما کفهی ترازو نیستیم که برای سنگین شدن حتما باید چیزی بهمون اضافه بشه. ما بالُنیم... برای هوا رفتن، برای صعود کردن، برای اوج گرفتن، باید سبک بشیم...
ما ذاتا سنگینیم. ما باید از خدا و دنیا بخوایم یه سری چیزا رو ازمون بگیره... رشد کردن و بالا رفتن یه مقولهی سلبیه..."
صحبتم که به آخر رسید، گفت: "خدایا! چیزی ازت نمیخوام. این بار، گرفتنیا رو ازمون بگیر..."
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
خانم مشاور گفت: "نظرت چیه؟! الان! الان از خدا چی میخوای؟!" با خودم فکر کردم چه جوابی بدهم... این
نگید برای ظهور چیکار کنم؟!
بگید: "برای ظهور، چیکار نکنم؟!"
چه کاری از طرف من صادر شده که جلوی ظهورو گرفته؟!
همونو انجام ندید.
باید تمام روز را، و تمام شب را خوانده باشم؛ و تمام نیمهشب را، حتی. باید ساعت یک، آنهم در بهترین حالت، به رخت خواب که نه، به مسلخ افکار بروم تا با یک ساعت این پا و آن پا کردن و مدام، تنظیم بالش و پتو، تازه ساعت دو، چشمهام گرم شود و... ساعت، کوک شده باشد برای سه! ریا نباشد؛ از سه که بیدار میشوم باید جسم و روح خستهام را بکشانم تا به اذان. تا زنده شود جسم، به آبی که مُفَرِّح چهره است و ممد پلکهای خستهی سرخ. تا زنده شود روح، به وسیلهی سجدهای طولانی و گاه، مختومِ محتوم به خواب! تا زنده شوم...
و بعد از آن باید کتاب را بردارم برای مرور کردن. شاید در تمام طول ترم نخوانده باشهاماش، برای مستمر هم. این بار اما با یک بار خواندن، یادش میگیرم. نه آنکه حفظ کنم صرفا.
تا هشت و نیم به مرور میگذرد، وقت. بعد، کشاندن یک جنازه که روی دستهام افتاده، تا به حیاط، تا به دستشویی و شستن صورت. و بعد از آن کشاندن جوراب تا نیمهی ساقِ خسته از دویدن و نرسیدن به ساقی!
پوشهی قرمز رنگ را شروع میکنم به بستن. کارت ورود به جلسه، یک خودکار آبی و یکی مشکی، بيسکوئيت رنگارنگ و گاهی کیک تخمیری با لایهای از کاکائو و تزئینی از نارگیل و شکر.
مَیِّتی را در کوچه تشییع باید کردن در هشت و چهل و پنج دقیقه، تا رسیدن تا به آغاز کوچهی "غمخوارِ من به خانهی غمها خوش آمدی." این شعر را مدتها پیش، از فاضل نظری خواندهام. و بدون دلیل، شاید هم با دلیل، به هر خانهای که میروم، یادَش میافتم.
وقت به انتظار میگذرد؛ تا آمدن سبحان و پدرش برای رفتن به حوزه امتحانی.
در راه، چیز خاصی دیده نمیشود. جز شهربازی کرمان و دانشگاه باهنر و مسجد دانشگاه، جز دادگاه بیست و دوی بهمن. من اما شعری میبینم با خانهها و بادگیرهای کاهگلی ویران و سوخته، طوری که کاههای طلاییشان، دوده گرفته باشد.
هر روز، اولین نفر ها ما میرسیم. من و سبحان. بعدش، اَعراب. یعنی دو قلوی عربِ کلاسمان. کمی بعد نمازی، افضلی، بعدش عقیل، بعدتر سعید و... تا میرسد به صالح که آخرین نفر میرسد همیشه. تا ساعت ده، توی محوطهی حوزهی امتحانی، ول میچرخیم و مرور میکنیم. "چو گل پا برد دوست" به ترتیب انواع هجا هستند. هجای کوتاه، نوع اول هجای بلند، نوع دوم هجای بلند، نوع اول هجای کشیده و...
#ذبح_نهایی1
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh