ترسم این است؛ در حالی توهم "رو به جلو" بودن داشته باشم که رو به عقبم...
جز اینکه، الحمد لله علی کل نعمه! غرق نعمات خداییم و در صدد کارآمد بودن و تلف نکردن نعمات.
همچنین امتحانات نهایی.
همچنینتر، مشکلاتی که هیچ چیز، جز گذر زمان و انتظار و در انتظار آب شدن، حلشون نمیکنه؛ و صبر بر اونها حاصل نمیشه، مگر با اتکای به قطب عالم امکان، حضرت مهدی... و انتظار بر اونها شیرین نیست، مگر با باور و ایمان قلبی به حکمت و رحمت خدا.
خانم مشاور گفت: "نظرت چیه؟! الان! الان از خدا چی میخوای؟!"
با خودم فکر کردم چه جوابی بدهم... این بار چیزی نخواستم!
- "مگه میشه چیزی نخواست؟! اونم از خدا؟!"
- "آره... مشکل از ماهاست که از خدا میخوایم بهمون بده! حالا هر چی، هر کی، هر کجا رو... مدام میخوایم از خدا یه چیزی بگیریم."
- "مشکلش چیه؟!"
- "نه اینکه مشکلش چی باشه. این، خودش مشکله... مشکل اینجاست که دیدگاهمون ایجابیه، نه سلبی! یعنی از خدا مدام طلبکاریم که چرا فلان چیزو به من نمیدی، فلان خونه رو، فلان خانومو، فلان بچه رو، فلان زندگی رو، فلان..."
- "پس بشینیم و چیزی نخوایم؟!"
سرم را که تکان دادم خندهاش گرفت.
گفتم: "دقیقا... گاهی اوقات، شایدم بیشتر اوقات، نباید چیزی بخوایم، نباید بگیریم، باید بدیم. پس بدیم... به خدا، اونم دو دستی! از خدا نخوایم فلان چیزو بهمون بده، بخوایم: جهل رو ازمون بگیره، بیبصیرتی رو سلب کنه، حماقت رو، و... باور کنید! ما کفهی ترازو نیستیم که برای سنگین شدن حتما باید چیزی بهمون اضافه بشه. ما بالُنیم... برای هوا رفتن، برای صعود کردن، برای اوج گرفتن، باید سبک بشیم...
ما ذاتا سنگینیم. ما باید از خدا و دنیا بخوایم یه سری چیزا رو ازمون بگیره... رشد کردن و بالا رفتن یه مقولهی سلبیه..."
صحبتم که به آخر رسید، گفت: "خدایا! چیزی ازت نمیخوام. این بار، گرفتنیا رو ازمون بگیر..."
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
خانم مشاور گفت: "نظرت چیه؟! الان! الان از خدا چی میخوای؟!" با خودم فکر کردم چه جوابی بدهم... این
نگید برای ظهور چیکار کنم؟!
بگید: "برای ظهور، چیکار نکنم؟!"
چه کاری از طرف من صادر شده که جلوی ظهورو گرفته؟!
همونو انجام ندید.
باید تمام روز را، و تمام شب را خوانده باشم؛ و تمام نیمهشب را، حتی. باید ساعت یک، آنهم در بهترین حالت، به رخت خواب که نه، به مسلخ افکار بروم تا با یک ساعت این پا و آن پا کردن و مدام، تنظیم بالش و پتو، تازه ساعت دو، چشمهام گرم شود و... ساعت، کوک شده باشد برای سه! ریا نباشد؛ از سه که بیدار میشوم باید جسم و روح خستهام را بکشانم تا به اذان. تا زنده شود جسم، به آبی که مُفَرِّح چهره است و ممد پلکهای خستهی سرخ. تا زنده شود روح، به وسیلهی سجدهای طولانی و گاه، مختومِ محتوم به خواب! تا زنده شوم...
و بعد از آن باید کتاب را بردارم برای مرور کردن. شاید در تمام طول ترم نخوانده باشهاماش، برای مستمر هم. این بار اما با یک بار خواندن، یادش میگیرم. نه آنکه حفظ کنم صرفا.
تا هشت و نیم به مرور میگذرد، وقت. بعد، کشاندن یک جنازه که روی دستهام افتاده، تا به حیاط، تا به دستشویی و شستن صورت. و بعد از آن کشاندن جوراب تا نیمهی ساقِ خسته از دویدن و نرسیدن به ساقی!
پوشهی قرمز رنگ را شروع میکنم به بستن. کارت ورود به جلسه، یک خودکار آبی و یکی مشکی، بيسکوئيت رنگارنگ و گاهی کیک تخمیری با لایهای از کاکائو و تزئینی از نارگیل و شکر.
مَیِّتی را در کوچه تشییع باید کردن در هشت و چهل و پنج دقیقه، تا رسیدن تا به آغاز کوچهی "غمخوارِ من به خانهی غمها خوش آمدی." این شعر را مدتها پیش، از فاضل نظری خواندهام. و بدون دلیل، شاید هم با دلیل، به هر خانهای که میروم، یادَش میافتم.
وقت به انتظار میگذرد؛ تا آمدن سبحان و پدرش برای رفتن به حوزه امتحانی.
در راه، چیز خاصی دیده نمیشود. جز شهربازی کرمان و دانشگاه باهنر و مسجد دانشگاه، جز دادگاه بیست و دوی بهمن. من اما شعری میبینم با خانهها و بادگیرهای کاهگلی ویران و سوخته، طوری که کاههای طلاییشان، دوده گرفته باشد.
هر روز، اولین نفر ها ما میرسیم. من و سبحان. بعدش، اَعراب. یعنی دو قلوی عربِ کلاسمان. کمی بعد نمازی، افضلی، بعدش عقیل، بعدتر سعید و... تا میرسد به صالح که آخرین نفر میرسد همیشه. تا ساعت ده، توی محوطهی حوزهی امتحانی، ول میچرخیم و مرور میکنیم. "چو گل پا برد دوست" به ترتیب انواع هجا هستند. هجای کوتاه، نوع اول هجای بلند، نوع دوم هجای بلند، نوع اول هجای کشیده و...
#ذبح_نهایی1
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
باید تمام روز را، و تمام شب را خوانده باشم؛ و تمام نیمهشب را، حتی. باید ساعت یک، آنهم در بهترین ح
آنقدر مرور میکنم تاریخ ادبیات را، که یادم میرود هر آنچه خواندهام از سجع و جناس و قافیه؛ که یکیاند هر سه تاشان و هیچ کدام یکی نیستند با دیگری. هر آنچه خواندهام از عروض و هجا و انواعش، از موازنه و ترصیع. به من چه که نظامی و خاقانی در حالی در شمال غرب و آذربایجان، سبک تازهای ابداع نمودند که در سیستان و سپس خراسان کبیر سبکی از شاعری بالا گرفته بود! یا در عربی، به منچه که اگر "اِنَّ" و "ما"ی کافه، تبدیل به اِنَّما شوند، هر دو بیمعنی هستند و جملهی اسمیهی بعدش به همان صورت اول ترجمه میشود و مبتدا و خبر صرفی، سر جاشان میمانند!
ندایی، مدام میگوید این درسها را ول کن و "تو برو خود را باش". میگوید تو را برای این دفترچههای مسخره نیافریدهاند، آوردهاندَت برای صرف و نحو و اصول و فقه.
ساعت ده، ورود به حوزه امتحانی شروع میشود. سالنیست بزرگ در دبیرستان نمونه دولتی شهید مصطفی احمدی روشن، با ظرفیت حدودا دویست صندلی با فاصله از هم. شبیه سالن کشتارگاههای مرغ و بوقلمون! بچههای صدرا، عموما شماره صندلیهاشان به جلوی سالن میخورد. به جایگاه. و من، شماره صندلی ام یا صد و هشتاد و یک است، یا صد و هشتاد و شش، در همین حوالی. موقع ورود، با دستگاهی، سر تا پامان بررسی میشود تا موبایل و ساعت و هیچ شیءای همراهمان نباشد. حتی انگشتر را در میآوردند و توی رکابش را نگاه میکنند. توی پوشه را، توی جلد بيسکوئيت رنگارنگ را حتی. و حتی دو طرف کارتِ خط واحد و کارت بانکی را با دقت نگاه میکنند تا بهشان ثابت شود گناهکار نیستیم، دزد نیستیم، تقلبی نداریم! این یعنی عدم اعتماد. یعنی کرامت انسانی، صفر. تقوا، صفر، خودنگهداری، صفر. و ضد دین است و ضد ارزشهای فطری و بشری، هر آنچه که از غرب آمده باشد، هر سلسله قانون مسخرهای، هر بروکراسی و انواع آن، که بهترش را در دینمان داریم. اگر به دانش آموز، تقوا و بعدش دانش آموخته شود، نیازی نیست به این همه مراقبت برای نبردن یک برگه تقلب سر جلسه امتحان! اگر تقوا به دانش آموز آموخته شود، سر جلسه امتحان کتاب هم که داشته باشد، بازش نمیکند. گر چه همین آزمونِ حفظیات محورِ ناکارآمد هم به هیچ دردی نمیخورَد و قطع درختان را در پی دارد!
برقراری نظمِ جلسهشان فقط، نیم ساعت طول میکشد. فرایند امتحان آغاز میشود کمکم. پاسخبرگ هر شخصی با نام و نام خانوادگیاش از قبل روی دستهی صندلیاش گذاشته شده. چقدر شیک، چقدر باکلاس و پیشرفته!
#ذبح_نهایی2
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
آنقدر مرور میکنم تاریخ ادبیات را، که یادم میرود هر آنچه خواندهام از سجع و جناس و قافیه؛ که یکیان
مثل هر روز، علی را صدا میزنند برای قرائت قرآن، و مثل هر روز، "کوثر" تلاوت میکند او. و شاید تنها کسی باشم که نگاه میکند به نگاهِ بچههای تجربی نسبت به قرائت علی و کنجکاویام به حد اعلی میرسد برای فهمیدن و درک کردن نگاههای عجیبشان. برای اولین بار در نویسندگی نمیخواهم چیزی را قضاوت کنم چون از قضاوت میترسم؛ خصوصا قضاوت نگاههای بچههای تجربی را. نهایتا میتوانم تلاش کنم مثل فشنگ یا یک تکه ذغال جرقهای از صندلیام نپرم پایین و از تکتکشان نپرسم: "تو مدارس علوم تجربی از معجزات علمی قرآن چیزی گفتن بهتون؟! سخنرانی شهید مطهری با عنوان "نظر دین درباره علم" رو چند بار براتون پخش کردن؟! در مورد قلمروهای علم و دین و فلسفه و اینکه هیچ دخلی تو هم ندارن براتون نطق کردن؟!"
قرائت علی تمام میشود.
دلم به حالشان و بیشتر به حالمان میسوزد. احمقهای بیچاره... فکر میکنند اگر قبل از شروع آزمون سورهای از قرآن تلاوت شود، جلسهی امتحانشان میشود یک جلسهی اسلامیزه. میخواهند ظاهر همه چیز را بیارایند. فکر میکنند میتوانند ده سال بچهی مردم را با نظام آموزشی کثیفی که هیچ بویی از اسلام ندارد، تربیت کنند و تلاوت سورهای از قرآن را بچسبانند تنگِ جلسهی امتحان و به خیال خودشان اضطرابِ طفل معصوم کم شود. بعد هم با رضایت بگویند: "با یاد و نام خداوند فرایند آزمون آغاز میشود". طفل معصومِ جاهل هم از آنجا که اضطراباش کم نمیشود، فکر میکند قرآن کلسیم است. و کلسیم همان کشک و دوغ! چرا؟! چون ده سال است برای آزمونهای حفظیات محور و ناکارآمد درس خوانده؛ نه برای یادگیری. ده سال علوم تجربی دادهاند به خوردش اما نگفتهاند علم یک قلمرو است و دین قلمرویی دیگر؛ و اگر نتوانستی خدا را با علم ثابت کنی، دال بر عدم وجود خدا نیست؛ علت، ناتوانی تو در تشخیص قلمروها و ریختن سطل ماست توی قابلهی قیمه است. حتی نگفتهاند اگر کتب دانشمندان مسلمان مثل ابن سینا و امام فخرالدین رازی نبود، نه نیوتون میتوانست قانون جاذبه را کشف کند و نه حتی الکساندر فلمینگ، پنی سیلین را.
درد زیاد است...
کی قرار است این نظام آموزشی که در همان آموزشاش مانده، چه برسد به پرورش، اصلاح شود؟! کی قرار است کتب درسی، آنچه باشد که باید؟! و جامعهشناسیمان برای ده سال پیش نباشد. تازه!دانشآموز دبیرستان علوم انسانی فرهنگ فاز روشنفکرها را به خود نگیرد و با انگشت اشاره، عینک هری پاتریاش را عقب ندهد؛ و از گزارههای تاریخ مصرف گذشتهی جامعه شناسی دهم استفاده نکند و نگوید: "رهبری رو قبول ندارم! این نظامو ندوس!" و حتی خبر نداشته باشد توی کتابخانه خصوصی رهبری، کم حجمترین و شیرینترین کتابی که پیدا میشود، فلسفه هگل است از والترترنس ستیس یا جهان باز از کارل پوپر...
ربع ساعتی سخنرانی میکنند، با این مضمون که فکر تقلب نباشید و این در که بسته شود کسی را راه نمیدهیم چون کدِ جلسه ثبت شده است و... و از این چرت و پرتها!
"هیچ وقت
در هیچ زمانی
در هیچ جایی
از هیچ کسی
هیچ انتظاری نداشته باشید!"
این، نوشته شده است روی یک بنر و زدهانداش جلوی جلوی سالن، همانجا که ما مینشینیم، ما بچههای صدرا. صدها "جدی میفرمایید؟!" با صد صدای مختلف و ولومهای بالا و پایین توی ذهنم رژه میروند.
برگهی اول سوال را میآیند و با عجله و به پشت میاندازند کنار پایهی صندلی و تاکید فراوان دارند: تا اطلاع ندادهایم به هیچ عنوان برگه را بر ندارید وگرنه تقلب محسوب میشود! و "ی"ِ هیچ را را آنقدر میکشند تا نفسشان در برود.
بالاخره از تریبون اعلام میشود: "پنجاه دیقه شروع شد."
#ذبح_نهایی3
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh