قلمدرد| مهدی پورمحمدی
لیست اول به کلی اشتباه بود! به هر که زنگ میزدیم میگفت من نیستم، اشتباه گرفتهاید! نزدیک بود با عصب
ظهر که شد، بساطمان را جمع کردیم.
آذربون آمد و لیست را گذاشت روی میز و به شوخی گفت: "پایان وقت اداری!"
احساس کردم کارمندی هستم که برای نهار به خانه میرود و فردا صبح باز همینجا هستم، روی همین صندلی، پشت همین میز. کاری شبیه همین کار! انگار آیندهام را تصور میکردم. آیندهای که در آن نقش یک روحانی را ایفا میکنم.
نشستن روی این صندلیها، به همان اندازه #توفیق خدمت است که سوءاستفاده از آن، شقاوت و حق الناس و ظلم به نود میلیون ایرانی. تو چه میخواهی؟! همان شو، همان باش، همان کن!
توی دو ساعتی که پشت آن میز نشسته بودم، حتی دلم رضا نمیداد چند دقیقهای توی گوشی بیفتم. حتی سرم را بالا نمیآوردم تا باد خنک کولر به گردنِ عرق کردهام بخورَد. باورم شده بود حق الناس است و نباید در وقت اداری کار شخصی کنم!
آذربون رفته بود، اما من تنها نبودم. توی آن دفتر من بودم و نود میلیون ایرانی و صد و هشتاد میلیون چشم که نگاهشان به من بود! خودکاری که برداشته بودم برای تیک زدن لیستها، هنوز توی دستم بود. روی خودکار کاغذی کوچک چسبانده بودند: "شخصی." احتمالا برای کارمند همان دفتر بوده که نخواسته از خودکار بیت المال استفاده شخصی کند. و شاید... بقیهاش مهم نیست!
با احساس عجیبی که تا کنون تجربهاش نکرده بودم، از دفتر رفتم بیرون.
از شیوخِ اتاق فکر خداحافظی کردیم و رفتیم بیرون. من اما فکرم لای چینهای عمامه گیر کرده بود. تکهای پارچه که انتخاب میکنی ضامن سعادتت باشد یا موجب شقاوت، انتخاب میکنی زیر این کلاه پارچهای، شمر باشی یا حسین؛ یا اصلا... این کلاه روی سر خودت باشد یا رفته باشد سرِ مردم؟!
مثل همیشه، دعا کردم: "خدایا، اونی باشم که باید!"
- به پایان آمد این توفیق، خدمت همچنان باقیست
#توفیق5
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
و خطاب به ابراهیم گفت: "ما ذبح دیگری در نسل تو قرار دادیم!"
فرا رسیدن ماه عزای اشرف اولاد آدم رو خدمتتون تسلیت عرض میکنم.🥀
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
و خطاب به ابراهیم گفت: "ما ذبح دیگری در نسل تو قرار دادیم!" فرا رسیدن ماه عزای اشرف اولاد آدم رو خد
این برنامه رو اینجا هم انجام میدم.
به شرط مطالعه و بازنشر مطالب🌱