شیرش را که خورد، سیرِ سیر که شد، گذاشتش توی گهواره. به تاب چهارم... یا پنجم نرسیده، خوابش برد.
ایستاد. علی اکبر را نگاه کرد؛ از نوک ناخن پا تا فرق سر. با خودش که مقایسه کرد، دید علی اکبر به قاعده یک سر و گردن بلندتر است.
به گهواره هم نگاه کرد.
- "یه روزی تو هم... انقدر خوش بر و رو رشید میشی که قدت از من میزنه بالاتر!"
***
یک دفعه گریهاش متوقف شد. به علی اصغر نگاه کرد. بعد با خودش مقایسه کرد.
علی اصغر، روی نیزه، یک سر و گردن قدش بلندتر شده بود. رشید شده بود انگار...
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
خورشید بالا نیامده بود که از خانه زدم بیرون؛ با اتوبوس، رفتم تا بیرم آباد و از آنجا، پیاده، تا سرباز.
و حالا... ماه آمده است بیرون و با پاهایی که دوازده ساعت استراحت نکردهاند، همان راه را باز میگردم.
چه بگویم؟! اینکه هیچ وقت هیچ چیز وفق مرادمان نیست که گفتن ندارد! برای این تابستان، برنامهام صرف و نحو و منطق علامه مظفر بود، و حالا؟ دستهام مبتلا شدهاند به بکس بادی و فیلتر هوا و روغن و سرسیلندر. برنامهام، روزی دوازده ساعت مطالعه بود و همین حالت دوازدهمین ساعت از حضورم در مکانیکی تمام شد. یکی گفت: "داداش روز اول که این حرفا رو نداره!"
و درست گفت. روز اول کار کردن غمناله ندارد! اما تفاوت برنامههای مطابق میل و آرزوها، با واقعیتهای مسخره است که غمناله دارد. فاصله طویل لباس طلبگی با شلوار کار چرب و سیاه غمناله دارد.
بگذریم. جلوی در که ایستادم، چشمم که به تابلوی "خدمات پس از فروش ایران خودرو" که خورد، خورشید تازه داشت سفره پهن میکرد. رفتم داخل. یک حیاط که نه، محوطهای بزرگ بود با چهار تا سوله و هر کدام به اندازه محوطه!
- موتور، تعویض روغن، صافکاری، نقاشی.
البته اگر فروشگاه و انبار را حساب نکنیم!
رفتم سمت سولهی موتور. پسر عمویم محسن، میخواست لنت ترمز پژو پارس را عوض کند.
کنارش ایستادم. بعد از سلام و احوالپرسی، گفتم: "با مصیب هماهنگ کردم، قرار شد اینجا بیام شاگردی!"
- "خوبه... بکس سیزده و بکس باد و شینلگو بده!"
وسایل و مواد لازم را که دستش دادم، چرخ را باز کرد. بعد یادم داد چطور جک را بالا و پایین کنم. دکمه جک را آنقدر گرفتم که ماشین از سرمان بالاتر رفت. فهمیدیم جعبه فرمان هم باید کلا عوض شود!
آشناییام با فروشگاه، آنجا بود که رفتم جعبه فرمان را به اسم پژو پارس تعویض کنم. وقتی برگشتم، سینی زیر موتور را هم باز کردیم و در چشم به هم زدنی دل و رودهی ماشین ریخت پایین.
یکی دو ساعت به همین منوال گذشت. وسایلی که میخواست را به دستش میدادم. تا اینکه مصیب هم آمد. پشت بندش، رضا. شاگرد افغان.
بقیه که از راه رسیدند، با محسن رفتیم توی سولهی تعویض روغن. برای اولین بار، مهمان چالهی تعویض روغن شدم. یاد گرفتم چطور روغن ماشین و فیلتر هوا و فیلتر روغن را عوض کنم. بر خلاف انتظار، همه چیز توی ذهنم ثبت میشد. من پیش از این پخمهای تیتیش مامانی بیش نبودم! پخمهی تیتیش مامانی حاصل تفکری است که میگوید: "پسر از ده سالگی باید تو مکانیکی کار کنه. پسر تا روغن داغ روی سر و کلهاش نریزه، تا لای گردنش چرک نبنده، تا لای انگشتهاش سه چهار من سیاهی نباشه، مرد نمیشه. پسر باید مثل بچه افغانیها از هفت سالگی کف کوچه خیابون باشه!"
اولین روزِ تلاش برای کسب روزی حلال، شاید سختترین روز باشد. روز دوم و سوم آنقدر آسان میشود که انگار از وقتی چشمهات را وا کردهای، کار کردهای.
فروشگاه که تعطیل شد، خانم پورچوپاری که رفت، فکر کردم کار ما هم تمام شده. اما انگار کار شاگردها تمامی نداشت. حتی صافکار و نقاش و پذیرش هم رفته بودند. محسن و مصیب، هی میرفتند و میآمدند. اما کار تعطیل نمیشد. اذان دادند، کار تعطیل نشد. هوا تاریک شد، کار تعطیل نشد. از صبح درگیر یک موتور ای اِف سِوِن بودیم و آخرش درست نشد که نشد.
یک لحظه نگاهم افتاد به ماه. دستم که نمیرسد، ماه را آه میکشم... کاری که همیشه موقع دیدن ماه میکنم. قرص ماه، کامل بود. سفیدِ سفید نبود، رنگش پریده بود و ناراحت، مثل همیشه. شبیه صورت من، زیر چربی و عرق و سیاهی و سرخی پوست...
ماه بالا و بالاتر میرفت که مصیب گفت: "تو که کارات تموم شده. برو به سلامت!"
از سوله زدم بیرون. از نمایندگی هم. از خیابان سرباز هم. و تازه شروع شده بود، شش هفت کیلومتر پیاده روی تا خانه...
#اولین_روز_کار
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
- "واقعا تو این حوزه علمیه چه اتفاقی داره میافته؟!"
این را به طلبهای گفتم که داشت با بند عباش بازی میکرد و جوابی نداشت بدهد!
***
داشتیم با سبحان از مدرسه بر میگشتیم. مثل همیشه جای آنکه شریعتی را بگیریم و برسیم مشتاق، از شریعتی شانزده زدیم تا برویم میدان گنجعلیخان و بازار، و از بازار برسیم مشتاق. جلوی مدرسه ابراهیمیه که رسیدیم، دیدم جلوی طلافروشی کنارش، خانمی کشف حجاب کرده.
جلوی مدرسه ابراهیمیه هم دو نفر ایستاده بودند. از صورت فابریک و نگاه سر به زیرشان حدس زدم از طلاب ابراهیمیه باشند. رفتم جلو و آرام پرسیدم: "شما دو نفر طلبهاید؟!"
- "بله... چطور؟!"
- "چند دیقهایه دارم میبینمتون. خواستم بپرسم چرا به این خانم تذکر ندادید..."
- "الان اگه من تذکر بدم چی میشه؟! میگه به تو چه!"
نگاهی به خانم کشف حجاب کرده که حواسش به ما نبود کردم و گفتم: "اولا قطعی نیست بگه به تو چه! شاید بگه به توچه! ولی ظاهرا شما کتاب واجب فراموش شده رو نخوندی برادر! اگه این کتابو خونده بودی میدونستی همین به تو چهای که بهت میگه یعنی نهی از منکرت اثر داشته. تازه شایدم نگه به تو چه. احتمالات مختلف وجود داره!"
خندید و گفت: "این کتاب از کیه حالا؟! چیه اصلا؟!"
- "راهبردهای حضرت آیت الله خامنهای در زمینه امر به معروف!"
تعجب توی نگاهش موج میزد.
- "گفتم حتما از یه نویسندهایه کسیه حالا!"
به سر در مدرسه اشاره کردم و گفتم: "واقعا تو حوزه علمیه کرمان چه اتفاقی میافته؟! انصافه که یه طلبه در مورد مهم ترین واجب اسلام نظرات و دیدگاههای رهبری رو ندونه؟! در حالی که شبکههای ماهوارهای هفتهای یه ساعت آموزش ضد امر به معروف دارن؟!"
مشغول بازی با نخ عباش شد و هی تنظیمشان میکرد رو به روی هم.
خداحافظی کردیم اما دیدم بهترین موقعیت برای دادن اولین تذکر است. قبل از اینکه از جلوی حوزه ابراهیمه رد بشویم و برویم، بلند گفتم: "خانوم شالتون افتاده. لطفا رعایت کنید."
سرش را از توی گوشیاش آورد بیرون و با چند جفت چشم که منتظر واکنشش بودند مواجه شد. پوفی کشید و شالش را از توی کیفش در آورد و انداخت روی سرش.
راهمان را گرفتیم و رفتیم...
قلبم مثل جوجهای که به پوستهی تخم مرغ میزند تا بشکند و بیاید بیرون، به سینهام میکوبید. باورم نمیشد! کاری که کرده بودم را مرور کردم.
خیلی وقت بود شروط وجوب امر به معروف و نهی از منکر و واجب فراموش شده و استفتائات مراجع را خوانده بودم و میدانستم هیچ جوره نمیشود از زیر تذکر دادن در رفت. اما نمیتوانستم تذکر بدهم. دست و پایم شل میشد و قلبم تند میزد. انگار توی گلویم، سد ساخته بودند جلوی همانجا که حروف و کلمات از آنجا بیرون میآید. نهایت امر به معروفم این بود که از کنار هر گناهی رد میشدیم، بلند به سبحان میگفتم: "اینا که آزادی نیس برادر من! اینا اوج اسارت نفسه!"
اما این بار، توانسته بودم اولین تذکر لسانیام را بدهم و بروم... به لطف طلبهی عزیز!
#مهدینار🖋♣️
#فراموش_شده1
@ezdehameeshgh
مثل مجسمهای که هر شب میشکند، خرد میشود، خاک میشود، با اشک آمیخته و گل، با مشت روزگار کوبیده و ورزیده، با آفتاب بلا خشک و در کورهی غم پخته میگردد و... فرداش؟ روز از نو... شکستن از نو!
و تو چه میدانی چگونه است که خسته نمیشوم؟! از هر روز شکستن!
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
سرنوشت گنبد جبلیه هم میشود ارگ بم؛ اگر یاد بگیرد عاشق نشود!
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
"او" که رفت، من هم خواستم بروم، اما نتوانستم از سر جایم بلند شوم. مگر یک ارگ بم ویران، میتواند راه برود؟!
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
بیست و سه و نیم ساعت از روز را، شاید گنبد جبلیه باشم. با همان صلابت. شاید هم طاق مسجد جامع، با همان استواری. اما قبل از خواب، به خودم که باز میگردم، آنقدر ویرانم که ارگ بم میخندد و... خشتهایش میریزد باز!
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
در راه تو اینگونه ایستادهام؛
محکم
پا بر جا
سینه سپر کرده...
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
هدایت شده از سماء نوشت... :)
سلام بر شهید
کسی که شهادت میدهد به حق
با جان فشانی در راه آن
و سلام بر اسمائیل
مهمان شهیدمان
همان که شهیدانه زیست
و در راه حق جان فشانیها کرد
تا شهادت دهد
بر حقانیت سیره الهی
و مهر تأیید خدا
بر شهادتش
با وسعت بخشیدن بر دایره قدرت و توانمندی او در گرهگشایی و خدمت به خلق
زده شد
آری
او دیگر اسمائیل هنیه نیست
او شهید اسمائیل است
شهید اسمائیل هنیه
و حالا
دیگر محدودیتهای مادی مانند جسم
برایش معنایی ندارد
او یک روح بزرگ است
گرهگشاتر از قبل
توانمند تر از قبل
قدرتمند تر از قبل
برای ایستادگان در راه حق و ایستادگی در برابر غیر حق
او داغیست که به واسطه شهادت
مهیبتر از قبل
توهم متوهمان را در هم میشکند و خاکستر خاموش این ظالمان را به برکت حق محو و نابود میکند
آنچنان که شهیدانه در راستای همینکار حرکت میکرد...
...
شهادتت مبارکت اسمائیل هنیه...
#خونخواهی_هنیه_عزیز
...
#اسماعیل_هنیه
#شهید_اسماعیل_هنیه
#نویسه
سماء نوشت... :)
- "هوف... باشه!"
دختر بیحجاب، این را گفت و شال سفیدش را با اکراه روی سرش انداخت و مرتبش کرد. بعد هم اخمی به ما کرد و به راهش ادامه داد.
***
چهارشنبه بود و بعد از زنگ نماز، کلاسی نداشتیم که تشکیل شود. حوصلهی خانه رفتن را هم نداشتم. دلم قدم زدن میخواست.
به سبحان گفتم: "بیا با حسینخانی و بچهها، پیاده بریم تا آزادی. از اونجا هم سوار خط میشیم و میریم خونه."
سبحان که قبول کرد، تا ته کوچهی مدرسه دویدیم و خودمان را رساندیم به بچهها. پیشنهاد "جرئت و حقیقت" بازی کردن را احمدی داد و چون در حال حرکت بودیم، قرار بود یک نفر داوطلب شود.
من، داو طلبیدم و احمدی پرسید:
"جرئت یا حقیقت؟!"
- "جرئت!"
یاد دوران بچگی افتادم که در جواب هر "جرئت"ی میگفتیم: "برو آب بپاش رو اون دختره یا متلکی چیزی بپرون و بیا..."
اما مسئله برای اکیپی از سال دهمیهای مدرسه صدرا فرق میکرد.
احمدی گفت: "تو که تو صبحگاههای مدرسه نیم ساعت از امر به معروف حرف میزنی، به اولین دختر بیحجابی که دیدیم باید تذکر بدی..."
کاری را نخواسته بود که نکرده باشم؛ اما امر به معروف گروهی؟! تجربهاش را نداشتم!
- "اصلا بیاین یه کاری کنیم... با توجه به تعدادمون، گروهی و سازماندهی شده به یه نفر تذکر بدیم! پایه؟"
همه قبول کردند.
یک لحظه ایستادم و دور و برمان را پاییدم گفتم: "ما الان هشت نفریم... من و سبحان و احمدی و حسینخانی و سعید و عقیل و نیکپور و بدرآبادی! از هم جدا میشیم و با چند تا گروه دو سه نفره با فاصلهی خیلی خیلی زیاد از هم، به یه خواهر کشف حجاب کرده با لحنهای مختلف تذکر میدیم."
حسینخانی گفت: "خب بقیهش!"
- "بقیهش معلومه دیگه! الحمد لله قد و قوارههامون به هم نمیخوره و انقدر منضبط و منظمیم که لباسامونم فرم مدرسه نیست! طرف باید خیلی باهوش باشه تا بفهمه با همیم!"
- "منطقی میزنه داداش... تازه شاید فکر کنه از چند تا مدرسه مختلفیم."
در جواب حرف عقیل گفتم:
"میمونه گروه بندی... من و سبحان..."
- "شما همه!"
سبحان که این را گفت همه زدیم زیر خنده.
- "آقا من و سبحان و سعید یه گروه، حسیخانی و احمدی یه گروه دیگه، عقیل و نیک پور، بدرآبادی هم هم باید همت کنه تنهایی تذکر بده! باشه؟!"
وقتی همه تایید کردند، گفتم: "حالا میمونه فاصله... من و سبحان و سعید همینجا وایمیستیم تا شما ازمون کامل دور بشید. بعد حسینخانی و احمدی میمونن و بقیهتون میرید جلوتر. بعدم عقیل و نیکپور، جلوتر از همهم بدرآبادی که باید تنهایی تذکر بده. فقط حواستون باشه... همهمون به یه شکل نمیگیم خانوم حجابتون! طرف نباید به هیچ شباهتی بین ما هشت نفر پی ببره. هر کدوممون یه جور تذکر میدیم. عقیل و نیک پور اصلا چیزی نگن! بعدم..."
نیک پور پرید وسط حرفم و گفت: "پس چی بگیم؟!"
- "وقتی از کنار خانومه رد شدید، تو بردار به عقیل بگو: "اینا که آزاااادییی نیست! غرب با همین آزادیا به اینجا رسیده! فقط نه خیلی آروم بگو نه خیلی بلند. نرمال و عادی. بعدم وانمود کنید خانومه رو ندیدید اصلا."
ادامه دادم: "پس اول بدرآبادی میگه خواهرم حجابتون، بعد عقیل و نیکپور با هم حرف میزنن، بعدم حسینخانی میگه خانوم لطفا شالتونو سر کنید. آخرشم که من و سبحان و سعیدیم و من باهاشون یه جور دیگه صحبت میکنم..."
احمدی گفت: "اگه با تذکر بدرآبادی حجاب کرد چی؟!"
- "گر صبر کنی ز غوره حلوا سازم!"
- ادامه دارد
#مهدینار🖋♣️
#فراموش_شده2
#قسمت1