eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
588 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
324 ویدیو
9 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
شاید واقعا زرد است... مثل یک قطره روغن نباتی کثیف و مانده و ماسیده روی یک سرامیک صاف و سفید و براق. لکه‌ی زرد رنگ توی چشمم را می‌گویم. هر وقت می‌بُرم، جلوی آینه‌ می‌نشینم و توی ذهنم با تک‌تک اعضای صورتم حرف می‌زنم و دلداری‌شان می‌دهم. گوشه‌ی چپِ چشمِ راستم چند روزی قرمز است و خوب نمی‌شود. شاید به خاطر بنزین، شایط روغن، شاید هم ترشحاتِ ترکیبشان وقتی بعد از شست و شو با بنزین، لوله‌ی بادپاش را می‌گیرم جلوی سوراخ‌های سرسیلندر تا خشک و تمیز شود و آنجاست که ترکیب سیاهی از بنزین و روغن همه جات را نقطه نقطه سیاه می‌کند. حتی گوشه‌ی چپِ چشمِ راستت را. اشک‌های جمع شده توی چشمم را پاک و باز به جمعیتِ جوارح خسته‌ی صورتم نگاه می‌کنم و توی ذهنم سرِ تک‌تکشان را گول می‌مالم که: "این چهل روزم تحمل کنید، قول می‌دم تموم می‌شه..." چشم، دوباره می‌خواهد بزند زیر گریه که دست روی دهانش می‌گذارم و می‌گویم: "تو یه روزی مدام هر چیزی که دلت بخواد رو می‌بینی... قم؛ شهری که کفتراشم درس خارج می‌خونن!" گوش می‌خواهد پرخاش کند که دلداری‌اش می‌دهم: "از اون روز به بعد فقط صداهای قشنگ می‌شنوی... مثلا: مِنِ منکم رو برخی گفتن نشویه‌ست، برخی گفتن بعضیه و برخی دیگه هم معتقدن تبعیضیه‌ست!" جوارح را که آرام می‌کنم، پایم شروع می‌کند به مور مور کردن که: "پس من چی؟!" و جواب می‌دهم: "برای تو هم برنامه‌ها دارم! الانو نبین که جات توی چاله تعویض روغنه، یه روزی می‌برمت تو حیاط مدرسه علی بن الحسین تا هر چی دلت خواست راه بری... شایدم حوزه دارالحکمه..." نگاهِ دیگری به آینه می‌کنم. احمقی را می‌بینم که نشسته است و با شاخ و دم‌ش چای می‌خورَد و وعده‌های صد من یک غاز می‌دهد و به حساب خودش شاخ‌ و دم‌ش را خر کرده، اما نمی‌فهمد زودتر همه خودش خَرخیال شده است. و تو چه می‌دانی خرخیال شدن چیست؟! حالتی است که فرد ناامید در آن به خرِ درونش وعده‌ی علفزارهای سبز و بزرگ می‌دهد... 🖋♣️ @ezdehameeshgh
ده سانتی متر جلوتر از چشم‌هام، ساعتی کوکی و مربع شکل به ابعاد پنج در پنج سانت را با دست‌هام گرفته‌ام و نگاهش می‌کنم. توی صحن کوچک ساعت، کودکی بازی‌گوش که بلوز قرمز پوشیده، تند تند می‌دود و پدرِ خسته‌اش دنبال سرش، آرام آرام. و پسر، هی از کنار پدر رد می‌شود و هر بار جلو می‌زند و در می‌رود. کمی آنطرف‌تر هم پدربزرگِ بی‌حوصله‌ی بد عنق، روی نیمکت نشسته و روزنامه می‌خواند و هیچ تکانی نمی‌خورد. *** تنها چیزی که می‌تواند این موقع شب کمی آرامم کند، نگاه کردن به ثانیه شمار است و فکر اینکه "با هر بار تکون خوردن این عقربه، تو یه ثانیه به آرزوت نزدیک‌تر می‌شی. شصت‌تاش که بگذره یه دیقه، شصت‌ها از این یه دیقه‌ها که بگذره یک ساعت، و هزاران هزار از این ساعتا باید بگذره تا تو به آرزوت برسی!" با همین فکر خرخیالانه، لبخند می‌زنم. با هر بار تکان خوردن ثانیه شمار، لبخندم بسط و شرح پیدا می‌کند؛ تا آنجا که "هه هه!"ی آرامی از ته گلویم می‌آید بالا و هر و کرَم شروع می‌شود. باورم نمی‌شود! دارم به ساعت نگاه می‌کنم و قهقهه می‌زنم. باورم می‌شود دیوانه شده‌ام... پسر بچه، چند بار دیگر می‌دود و پدر دیگر‌ تکانی نمی‌خورَد. نخِ قهقهه‌ام به نخِ گریه‌ام وصل می‌شود و ساعت و دقیقه و پارک و بچه و پدر و عینک و روزنامه‌ و نیمکت توی چشمم تار می‌شوند. 🖋♣️ @ezdehameeshgh
سلام به همگی بعد بیست و اندی روز🙄
عرضم به خدمتتون که؛ این مدت یا مدام مریض بودم یا گوشیم تعمیرگاه بود... به بزرگی خودتون ببخشید.🗿
بالاخره فعالیت رو شروع کنیم یا زوده؟!
سلام بهتون!😁 بالاخره می‌خوام اینجا رو از این وضع در بیارم... این مدت کارا خیلی رو روالش نبود، از طرفی یا مریض بودم یا مسافرت بودم یا داشتم واسه مدرسه آماده می‌شدم که امیدوارم گذشت کنید... از امروز اما سعی می‌کنم فعالیتم رو شروع کنم...🌱
برای شروع دوست دارم به عنوان کسی که عضو کانالشید و برای محتواش ارزش قائلید، بدونم چه انتظاراتی از من دارید تا بتونم خودمو باهاش تنظیم کنم...
نوشته‌هام و معرفی کتاب... چشممم تمام سعیمو می‌کنم🥲 چشم... امر دیگه؟ حتمااا😁♥️