eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
586 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
325 ویدیو
9 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
من برای مردم آن شیخم که منبر می‌رود؛ در شب اما چاره‌ای جز میِ لب‌های تو نیست! @ezdehameeshgh
اینکه باید بابت امتحانِ نیم ساعته‌ی یه شنبه، یه سفرِ ۱۰ روزه رو کنسل کنم اصلا خوشایند نیست...
تمام می‌شود...
طبق معمول، سحری نخورده و آب ننوشیده، قامت بستم و باز هم خواب شبم را توی ده دقیقه خلاصه کردم. هر روز همین اتفاق می‌افتد؛ به مشتاق می‌روم، توی قدمگاه بازار به ورودی مسجد جامع نگاه می‌کنم، توی شریعتی چند ثانیه به تماشای طاق‌ها و شبستان‌هاش نگاه می‌کنم، از جلوی چهارسوق و بادگیر مزین به کاشی فیروزه‌ای مدرسه‌ی ابراهیمیه رد می‌شوم و... گریز می‌زنم به سادات خوشرو، ابوحامد۴ و مدرسه‌مان. - "دبیرستان علوم و معارف اسلامی صدرا دوره دوم سال تاسیس: ۱۳۸۲ وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی" مثل هر روز رمضان، صبحگاه با جزءخوانی قرآن شروع شد؛ شیخمان نیامده بود، پس نه کلیپی در کار بود نه تفسیری. روی منبر نشستم و بعد از تفسیر گفتن به کلاس رفتیم. البته با امیرعلی، بعد از حاضری زدن، به کتابخانه رفتیم برای اتمام کارها؛ تا دسته بندی‌شان تمام بشود و بعد از عید افتتاحیه باغ کتاب صدرا را برگزار کنیم. هر ثانیه، همت و تلاش امیرعلی را تحسین می‌کردم. زنگ دوم هم به همین منوال گذشت؛ منتها اول زنگ با مهرابی یا همان محمود کریمی کلاسمان در مورد علی اللهی‌ها و جریان غلو بحثمان شد. اول امیرعلی برایش در مورد عوالم چهارگانه توضیح داد و بعد من، نسبت‌های عینیت و تباین و کل و جزء و احاطی را توضیح دادم و نیم ساعتی از وقت کلاس رفت؛ بعد هم دوباره به کتابخانه رفتیم و تمام شد؛ میز کارگزار را دو طبقه از پله‌ها آوردیم بالا و میزهای مطالعه را جا دادیم؛ کتابهای قفسه علوم دینی را هم دسته بندی کردیم و آخر کار هم ربع ساعتی با دهم‌ها و نیم ساعت با آقای کریمی و شیخ محمدی حرف زدیم و بالاخره تمام شد. و زنگ آخر... با مافیا گذشت؛ با آقای بوستان و آقای کریمی و همان جمع پانزده، شانزده نفره‌ی کلاس. مدت‌هاست در مورد مافیا سوالی دارم... - "مافیا؟ ما فیها؟" امروز هم با اینکه هر دو دور را به عنوان تماشاگری که از تمام نقش‌ها خبر دارد در بازی‌شان بودم، درست نفهمیدم "دقیقا چی به چیه؟!" بعد از نماز جماعت هم با امیرعلی به پارک کنار مدرسه رفتیم و دراز کشیدیم روی چمن‌‌ها و امیرعلی گفت: "مهدی! شنیدم یه خانقاه این دور و براست!" آنجا بود که گریز زدم به تاریخ کرمان و بافت تاریخی! - "فقط یه خانقاه؟! یه طاق بزرگ و قشنگم هست..." همین کافی بود تا مثل فنر، بنشیند و بگوید: "کو؟! کجاست؟!" و دستش را بگیرم و به تاریخ ببرمش. از کوچه‌ی به ظاهر تاریخی پشت پارک که خانه‌هاش و معماری‌ و سبک مردمش غربی‌‌ست، به کوچه‌های واقعا تاریخی! توی راه هم از این گفتیم که چرا بافت تاریخی کرمان اینهمه تخریب شده و مثل یزد، نظارتی روی این مسئله نیست و آیا... آیا لازم هست بعدها اگر به تمدن رسیدیم، شکل شهرهایمان شبیه قدیم باشد؟ مثلا ساختمانی بزرگ به شکل بادگیر مدرسه ابراهیمیه بسازیم، یا سینمایی گنبدی شکل، شبیه گنبد جبلیه؛ همان که ایستاده است... هزاران سال! جلوی سیل و و زلزله و سنگ و جنگ! اما حقیقتا، نظراتمان زیاد شبیه هم نبود! امیرعلی گفت: "تاریخ خوبه، قشنگه، اما تموم شده و رفته و نمی‌شه برش گردوند و اگه برگرده شاید پاسخگوی نیازهای امروز نباشه و استفاده‌ای جز قشنگی و موزه و... نداشته باشه!" و من، یزد را مثال نقض گفتم و گفتم چه از این پاسخگویی بهتر که وقتی گرمایش جهانی روز به روز کرمان را بیشتر توی چنگ خورشید عذاب می‌دهد، ساباط‌های نم‌دار و خنک کرمان، روحِ هر گذرنده‌ از کوی و معبری را طروات دوباره ببخشد؟! چه از این بهتر که نور به شهر خشتی‌مان بخورد و از بالا مثل طلا شود؟! یا باد از بادگیر بیاید و... هر دو مان سکوت کردیم؛ آهنگ "ما مردم" مجال را با موبایل امیرعلی پخش کردم و به راه افتادیم. - "ما مردم میسازیم وطنو، این خاک آریایی‌مونه؛ از کوروش تا سلیمانی خاک ایرانمونه!" میان راه، چند تایی هم عکس هنری گرفتیم. بعد دستش را گرفتم و به طاق مخروبه‌ای بردم که مشخص نیست چه بوده و چرا کاشی‌هایش را دارند می‌کنند و می‌برند؛ به خانقاه علی اللهی‌ها رفتیم که البته تعطیل بود؛ رفتیم به زیرگذر‌ها و ساباط‌ها و خنک شدیم! دستی به دیوار ساباط می‌کشیدم و روحم سیراب می‌شد. رسیدیم به ساباطِ سادات خوشرو و خانه سید خوشرو. نفس عمیقی، به عمق تاریخِ خاکی و طولانی کرمان کشیدم و گفتم: "هعی! دقیقا هیفده سال پیش، بیست و یک بهمن آوردنم اینجا و سید تو گوشم اذان و اقامه گفت..." - "پس واسه همینه که مهدی شدی!" جلوتر، به خانه‌ی موحدی‌ رسیدیم. آمدم حرف بزنم که امیرعلی یقه‌ام را گرفت و با خنده‌ی عصبی گفت: "بسهههه! از صبح داری یه ریز عین نوار کاست حرف می‌زنی! نه سحری می‌خوری نه افطار، نه گشنت می‌شه نه تشنه‌ای، از کجا میاری این همه انرژی رووو؟!" برگشتیم به همان ساباط و تا سر کوچه صدای خنده‌مان توی تمام کوچه‌‌ها می‌پیچد. جدا شدیم و به خانه برگشتم. نیم ساعتی نوشتم و خوابم برد... @ezdehameeshgh
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
- - -
هفده سال و یک ماه و سه روز پیش مرا به اینجا آوردند و سید خوشرو اذان و اقامه را از گوشم گذراند؛ شاید همانجا بود، روحم به تاریخ دوخته شد و خاکش با آب رود مویدی مخلوط شد و گلِ عشق به خشت خشتش زده شد...
از قدیم گفته‌اند سنگ بزرگ نشانه نزدن است. حالا چه کسی گفت من می‌خواهم بزنم؟!
من سنگ را همینجا و همینطور که هست، نگه می‌دارم و دورش می‌چرخم تا زمان پرتاب کردنش فرا برسد...
هدف مشخص است... بگو کی فرا می‌رسد... موعد معین‌مان؟! برای پرتاب سنگ عشق...
هیچ کس مرا به از تو نمی‌شناخت و... نمی‌شناسد هنوز هم...