قلمدرد| مهدی پورمحمدی
باز هم اتفاق افتاد! بارها اتفاق افتاده بود؛ فرم مدرسهام را میپوشم و برنامهام را با عجله توی کیف
#انکسال
#قسمت2
استاد بیرامی زنگ اول با آنها کلاس داشت. رفت سر کلاس و شروع کرد به درس دادن.
برای همهمان سوال بود: "امتحانشون چی؟!"
امید، داشت تهِ تهِ دلمان جوانه میزد که آقای کریمی آمد و گفت:
"خوشحال نشید رفقای جان! امتحان زنگ چهارمه و از همه گرفته میشه!"
حرف آقای کریمی مثل تبر، روی جوانه امیدمان فرود آمد و نابودش کرد.
زنگ تفریح که تمام شد، کار من هم تمام شده بود. اما چیزی ته دلم میگفت:
"بقیه برای امتحان آمادهن؟!"
زنگ دوم، استاد بیرامی آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن.
- "فَلَمَّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتالُ إِذا فَريقٌ مِنْهُمْ يَخْشَوْنَ النَّاسَ كَخَشْيَةِ اللهِ... آقای پورمحمدی شما بگو..."
- "استاد... لما ظرفه... کتب فعل مجهوله، علیهم جار و مجروره، قتال هم نایب فاعله. اذا اینجا ظرف نیست! نمیدونم چیه..."
- "احسنت... ظرف نیست. "اذا"ی فُجاییهست؛ از ادات مفاجاةِ و ناگهان و ناگاه ترجمه میشه..."
اواسط زنگ بود که چند دقیقهای استراحت داد و گفت: "هم روزهاین هم آخر ساله و میلاد امام حسن و کسی کشش نداره و منم خستهم!"
سید گفت: "استاد! عیدی نمیدین بهمون؟! به مناسبت میلاد امام حسن... جشنه هااا"
- "خودِ امام حسن انشاءالله بهمون عیدی بدن..."
این را گفت و تکیه داد به تریبون و سرش را پایین انداخت. با صدایی آرامتر و خشدار، ادامه داد:
"ما اگه خاک پای امام حسنم بشیم زیادمونه..."
پشت تریبون، مجسمهای زنده و متحرک از اخلاق ایستاده بود. مردی شصت و پنج ساله، فارغ التحصیل از دانشگاه مشهد، رشتهی ادبیات عرب! دانشجویی که در زمان پهلوی و از سال پنجاه و شش تا امروز درس داده، توی تظاهرات بارها دستگیر شده و علی رغم بازنشستگی، صدرا را رها نمیکند.
کسی که حتی حاج قاسم سلیمانی در محضرش درس پس داده است... کسی که توی جبهه دست از سر شهدا هم برنداشته؛ معلمی که معلمان مدرسه هم... شاگردش بودهاند!
بلبلزبانیام گل کرد؛ سریع گفتم:
"خب حاج آقا... برای خاک پای امام حسن شدن باید از یه جایی شروع کرد دیگه! مگه نه؟!"
و صدای "البته، دقیقا، آفرین" کلاس بلند شد.
استاد، چند ثانیهای راه رفت و دستهای پیر و چروکیده و پوست پوست شدهاش را به هم مالید و ماسک روی صورتش را جا به جا کرد؛ ماسکی که سیصد و شصت و پنج روز سال روی صورتش جا خوش کرده و از ضعف نفسش در اثر بمبهای شیمیایی میگوید.
ثانیهها، لج کرده بودند. ایستاده بودند سر جاشان و تکان نمیخوردند. نفس همهمان پشت دندههامان زندانی شده بود.
- "چون چند روز دیگه عیده و امروزم عیده، روزه هم هستین و آخر ساله..."
حرفش را قطع کرد. مردد بود.
- "البته اگه آقای آیین اجازه بدن! نمیدونم..."
دستم را بالا گرفتم و گفتم: "استاد! برم آقای آیین رو بیارم باهاش صحبت کنیم؟!"
و سرش را به نشانه تایید تکان داد. آرام و با طمانینه از کلاس بیرون رفتم، اما درِ کلاس را که بستم تا خودِ دفتر تیکاف کشیدم! دل توی دلم نبود.
توی دفتر با نفسنفس گفتم:
"حاج آقا! آقای... بیرامی کارتون دارن..."
آقای آیین آمد سر کلاس و ماجرا را که شنید، جواب داد:
"هر چی خودتون صلاح میدونید آقای بیرامی... اجازه مام دست شماست حاج آقا!"
دقایقی به تعارف و تعریف کردنشان گذشت تا آقای بیرامی، لب بزند:
"با اجازهی حاج آقای آیین امتحان میوفته..."
و حرفش تمام نشده بود که صدای سوت و کف و لابلاش صلوات، توی سالن پیچید.
کتابهای عربی، همه بسته شد و لبخندها همه باز.
چند نفری، یک دبیرستان را از امتحان عربی خلاص کردیم! اما تهِ دلم میگفتم توفیق امتحان دادن ازم سلب شد!
وقت برگشتم به خانه، توی راه، بلند بلند به کنسل شدن امتحان میخندیدم و میگفتم:
"ریشهی "کَسَلَ" صحیحه، و سالمه... تو باب انفعال میشه: اِنْکَسَلَ، یَنْکَسِلُ، اِنْکِسااااااالْ! امر حاضرشم میشه اِنْکَسِل!"
و ابن مالک و ابن کیسان و سیبویه و زمخشری را دیدم، در حالی که رکیکترین فحشها را نثارم میکردند...
#انکسال
#قسمت2
#مهدینار
@qalamdard
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
فکر میکردم امسال هم باید از خیر شب قدر و احیا بگذرم! اما تهِ دلم میگفتم: "چی میدونی تو؟! شایدم...
- پنج و نیم صبح؛ فرودین ۱۴۰۴، درب بهشت، ساردوئیه.
تا اذان صبح توی امامزاده نشستم و"ماجرای فکر آوینی" را خواندم...
بعد از اذان صبح هم... خوابم نبرد! دوباره به امامزاده رفتم و این بار موقع ورود، به منارهاش نگاه کردم. منارهاش چیزی بود شبیه منارهی صفوی با سرپوشی گنبدی شکل؛ بزرگتر از حد معمول.
داشتم با بیحوصلگی و قدمهای خسته و اَبروهای توی هم رفته راه میرفتم که نگاهم به میلههای دری آهنی افتاد.
در را باز کردم و اتاقکی بلوکی و پر از خاک دیدم. حدسم درست بود!
پلکان پیچ در پیچ منارهی امامزاده بود. انتهای پلهها معلوم نبود؛ فقط نواری از نور سبز دیده میشد. پایم را روی پله اول گذاشتم؛ دوم، سوم، چهارم، پنجم، دهم! مردد بودم. اگر مثل بقیهی منارهها، راه پلهاش وسط مناره تمام میشد؟! اگر...
اما بالاتر رفتم. انگار هرچه بالاتر میرفتم از سرپوش دورتر میشدم!
سرم را پایین انداختم و به راهم ادامه دادم.
بوی کبوتر هر لحظه بیشتر میشد؛ فضلههای روی پلهها هم... و البته سیمهای سیاهی که به لامپها و روشنایی سرپوش ختم میشدند.
بالاخره پایم را گذاشتم روی آخرین پله پلکان که ختم میشد به نردبانی چهار پنج پله که با تلنگری، تکان تکان میخورد.
دلم را به دریا زدم! پایم را بالا گذاشتم روی پله دوم نردبان و سرم را از زیر سیم کشی عبور دارم و اولین چیزی که دیدم کوههای ساردوئیه بود که لباس سفیدشان مقاومت نشان داده بود، در برابر آفتاب. به محض ورودم به سرپوش کبوترها شروع کردند بالبال زدن اما آرام شدند.
نفس عمیقی کشیدم و به منظره نگاه کردم.
سرپوش مناره، شش هفتتایی طاق کوچک داشت؛ سرپوش، شبیه اتاقکی گِرد و کوچک بود که دور تا دورش شش هفت تا تابلوی نقاشی نصب کرده باشند!
مجتمع خانه معلم و عکس حاج قاسم و کوههای سفید و امتدادشان را که نگاه میکردی به تپهای خاکی با تاج نقرهای از دکلهای مخابرات میرسیدی؛ تنها یکی از تابلوهای نقاشی بود.
کوههای پشت امامزاده، پارکهای دو طرف، مجتمع تفریحی گردشگری، مزار شهدای گمنام و سادات ساردو و...
و جایزهی ماهرانهترین تابلوی سال میرسید به تابلویی که آن یکی منارهی امامزاده را_که شاید بین این مناره و آن، چهار متر فاصله بود_ نشان میداد.
چیزی شبیه آینه بود. همه چیزِ مناره همان بود؛ یقین کردم: تقارن هنرمندترین قلمِ نقش آفرین باشد!
رو به روی آینه بودم؛ فقط "من" در آن نبودم!
باورم نمیشد! من در آینه "خود"م را ندیدم!
من، دشمنی که هر روز در آینهها میبینم را ندیدم؛ با "من" نجنگیدم و شکست نخوردم! "من" توی آینه نبود و... من هم...
"من"، آن دشمن قوی و ماهر که مانند لختهای سرطانی در من رشد کرده بود و از گوشت و خون خودم خورده بود، نبود!
اصلا بالا رفته بودم تا منی نباشد! اصلا فقط وقتی "من"ت را شکست بدهی میتوانی بالا بروی و از بالا همه چیز را ببینی! با خودم گفتم آینهای که همه چیز را نشان بدهد جز "من"ت را باید به آب دیده شست!
چند ثانیهای به آینهی بدون "من" نگاه کردم و آرام و بی سر و صدا از پلکان پایین رفتم و مناره را ترک گفتم.
#پرواز
#پرواز_بدون_من
#مهدینار
@ezdehameeshgh
خدایا
مهمونی تموم شد آخرش یه نهار به ما ندادی...
این بود رسم مهمونداری؟!😂
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📔چطور با دین و زندگی، نه دیـن داریـم
نه زنـدگی؟!😬
پایهاین بررسی کنیم،
ببینیم کجای کار میلنگه؟🤝
فقط کافیه خودمون و رفقامون، همگی دور
هممم، توی این تعطیلاتی که در پیشه، دوره مجازی بینهایت ۱٠ رو شرکت کنیم.
🌆خبر خوب امشبت:
دورهٔ مجازی بینهایت ۱٠ چندروزی هس که
شروع شده و منتظر اینه که اسم تو و همهی
رفیقات زودتر توی لیست ثبتنامیامون بیاد.😉
bn.javanan.org
یا عدد
۵رو به
۱٠٠٠۸۸۸پیامک کن. با جوایز ویژه: 🔺 یک میلیارد ریال پول نقد 🔺کوادکوپتر 🔺اردوی ویژه تفریحی در مشهدمقدس 🔺لپ تاپ 🔺دوچرخه 🔺تبلت و گوشی 🔺نیم ست طلا 🔺اسکوتر برقی 🔺کوله پشتی شگفتانگیز ➕ هزاران جایزه بدون قرعهکشی آستان قدس رضوی #قصه_بینهایت ♾️ @binahayat_ir