قلمدرد| مهدی پورمحمدی
کاش به زمین بر نمیگشتید! کاش روی بال فرشتگان میافتادید و یک راست به بهشت میرفتید! زمین جای ماندن
#فرودگاه_اجساد
اجساد معلقِ توی آسمان را دیدی؟! دود و انفجاری که آنها را به هوا فرستاده است چطور؟!
با خودم فکر کردم چطور دوربین دقیقا در همان کسری از ثانیه واقعه را ثبت کرده که انفجار، شبیه دست سیاه و خونین و مشت شدهی ظالم، اجساد را به هوا میفرستد و روحشان از همانجا بالا میرود.
به لحظهی فرود لاشهی بیروحشان فکر کردم. چه فرودگاهی! حتی اگر شانس آورده باشند و توی آتش انفجار فرود نیامده باشند، با فرود روی خرابهها چیزی از بدنشان باقی نمانده. یک دفعه در تمام نقاط بدنم ضرب سنگ و تکههای بلوک و زخمهای سوختهای که با خاک و خون پر میشوند را حس کردم و میلگردهای داغ و پاره پارهای که یا پهلویت را میشکند یا دندههای سینهات را و یا... دست و پایت را به میل میکشند.
با خودم فکر کردم هر چیزی هزینهای دارد و بهای ایستادن پرداخت نمیشود؛ مگر با خون... تا بوده همین بوده.
صفحهی موبایلم را خاموش کردم و به سطرهای "مقدمهای بر جهانبینی اسلامی" نگاه کردم که تار و تارتر و هر لحظه مواجتر و معوجتر میشدند؛ سلطان اشک، بار عام داد و دیدهام روانهی بارگاه شد و زخمی و خونین برگشت...
#مهدینار
@ezdehameeshgh
تاریخ با دستهای مشت کردهاش آمد جلو.
خندید و با نگاهش پرسید: "تو کدوم یکیه؟!"
جهان دست سمت چپ را انتخاب کرد؛ تاریخ دستش را باز کرد و اسرائیل را به یقهی جهان انداخت!
جهان باخت... با آنکه فکر میکرد برده بود!
#مهدینار✍
@ezdehameeshgh
گاهی اوقات یک فرد یا یک کتاب، برای زندگیات نقطهی عطف میشود؛ "نا" از آن کتابها و سید محمد باقر صدر از همان افراد است؛ "نا" را اولین بار دمدمای امتحانات دی ماه امسال خواندم، با تمام کمبود وقتی که داشتم؛ اما آشنا شدن و غور کردن و غرق شدن با مردانی که وجودشان در باور نمیگنجد، مثل بنزین است برای ماشین!
خواندنش باعث شد بیوقفه بخوانم و بنویسم و آن آتش خاموش نشده و آن عطش، کمتر...
نا را نه با چشم، با سلولهای قلب و اعماق روحم خواندم و از آن وقت به بعد هر جا نشستم، صدر را شرح دادم و نام سید و خواهرش از "نا"یم نیفتاد که نیفتاد؛ هر کس از فلسفه وجود پرسید، "فلسفةنا"ی سید جوابم بود و برای شناخت نظام اقتصادی اسلامی، "اقتصادنا"یش را معرفی کردم.
با "نا" به لبنان میروی، به عراق، به کاظمین و نجف؛ با نا ترجیح میدهی یک بقال باشی در شیراز و زیر سایه حکومت امام خمینی اما مرجعیت عالی شیعیان در سایهی طاغوت نباشی!(جمله شهید صدر.)
با نا، نهایتا در قامت موسی، در خانهات حبس میشوی؛ یک، دو، سه، پنج، هفت، نه ماه! نُه ماه! وقتی مردم فراموشت کردند، میآیند و با خواهرت بنت الهدی دستگیرت میکنند و بعد از ساعتها شکنجه، اعدام میشوی و بعد از ماهها جسدت بر میگردد و جسد خواهرت بعد از سالها باز هم پیدا نمیشود. قبر خودت هم چند بار جا به جا میشود تا تا تعرضی صورت نگیرد
نا، داستان سوزش نای مردیست که در آرزوی به چشم دیدن حکومت اسلامی به شهادت رسید؛ ۱۹ فرودین ۱۳۵۹...
#مهدینار✍
#کتاب_بخوانیم
#نا
@ezdehameeshgh
و فردا هم...
مرد نای سوختهی دیگری برای تحقق "نا" با ترکش مین میسوزد؛ دل نای سوختگان را میسوزاند؛ قلم نای سوختگان را هم... برای نوشتن!