هدایت شده از وحید جلیلی
59M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥🎥🎥💢 فیلم کامل گفتگوی ویژهبرنامه خرمشهر شبکه افق با حضور #وحید_جلیلی
🔹 نگاهی به دوازده روز دفاع مقدس و پیروز مردم ایران در مقابل رژیم صهیونیستی و آمریکا
📌 سهشنبه سوم تیرماه ۱۴۰۴
🆔 @jalili_vahid
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
🎥🎥🎥💢 فیلم کامل گفتگوی ویژهبرنامه خرمشهر شبکه افق با حضور #وحید_جلیلی 🔹 نگاهی به دوازده روز دفاع
البته ترجیحا توی تلوبیون ببینید که با کیفیت باشه...
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
🎥🎥🎥💢 فیلم کامل گفتگوی ویژهبرنامه خرمشهر شبکه افق با حضور #وحید_جلیلی 🔹 نگاهی به دوازده روز دفاع
وحید جلیلی معتقده کههه:
غرب از این نمیترسه که ایران بمب هستهای داشته باشه، اتفاقا از این میترسه که ایران بمب هستهای نداشته باشه...
چرا که در اولی با رقیب امنیتی رو به رو میشه و در مورد دومی با رقیب تمدنی و کسی که ادعای پوچِ چندصدسالهاش مبنی بر "بهتر بودن دنیا و زیست انسانی منهای معنویت و دیانت و توحید" زیر سوال میره...
این تعبیرش برام خیلی جالب بود.
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#از_نور_تا_فارور⚔
#قسمت3🎬
-" بهمون گفتن آوردن گوشی ممنوعه، جریانش چیه؟!"
-"درست گفتن. آوردن گوشی ممنوعه و اگه آوردین تو خاک ایران میمونه و بعد پا تو آب میذاریم! جزیرهْ آقاجون جزیره نظامیه و تمام افراد ساکن جزیره پاسدارهای نیروی دریایی سپاهان؛ حتی آشپزها پاسدارن. گوشی توی جزیره قدغنه. مگه اینکه نوکیای دو کُتو* باشه و اونم اگه دوربین نداشته باشه و اگه دوربین داره که بازم ممنوعه! هندزفیری و ایرپاد مارک آیفون هم ممنوعه. اگر نیاز به ارتباط گرفتن با خانواده و مواردی مثل این به وجود آمد گوشی من و بچههای تیم فیلمبرداری و رسانه و گوشی جناب آقای آیین هست و میتونید استفاده کنید. سوال دیگهای نیست؟!"
و سکوت، تنها جواب همهمان بود.
شروع کرد به تیک زدن لیست حضور و غیاب و تمام که شد نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: "اتوبوس منتظره آقا... کسی وسایلشو جا نذاره!"
ساکم را برداشتم و رفتم بیرون. از سازمان تبلیغات هم خداحافظی کردم و جلوی در اتوبوس که بود فهمیدم نیاز دارم به قضای حاجت! دوان دوان وارد سازمان شدم و دنبال دستشویی گشتم. بین راه علم آموز را دیدم و گفتم: "آشیخ صالح! ساک منم ببر کنار خودت جا بده. منم الان میام!"
صندلی که صالح انتخاب کرده بود طرف راننده بود و بین ما و راننده تنها یک صندلی دونفره دیگر بود که روی آن هم تیم رسانه نشسته بودند. دست چپ اتوبوس هم آقای آیین و شیخ محتشم نشسته بودند؛ درست رو به روی من و صالح. "سیری در سیره ائمه اطهار" را به صالح دادم و خودم "نخل و نارنج" را برداشتم که بیکار نباشیم؛ اما تا لای کتاب را باز کردیم چراغ را خاموش کردند و کمی بعد زیارت آل یاسین پخش شد و شروع کردیم در مورد انتظار برای امام زمان حرف زدن. گفتم: "به قول آذربون ماها منتظِر نیستیم، منتظَریم! امام زمانه که منتظر ماست. انتظاری که توی تک تک لحظات زندگی آدم تاثیر نداشته باشه انتظار نیست! حالا بعدا بیشتر در موردش حرف میزنیم."
اتوبوس ایستاد و صدای جمعیتِ کنجکاو، خاموش شد. صدای بستههای چیپس و پفک و چرق چوروق تخمههای شکسته شده و کلیپهای اینستاگرام هم... صدای حرف زدن عقیل و اِرمیا که رشتهی کلامشان قطع نمیشد هم!
مردی سوار شد. مردی سوار شد! مرد، خودش بود؛ در نگاه اول، خودِ خودش بود. آمد و ایستاد و ایستادند شیخ محتشم و آقای آیین، برای سلام و احوالپرسی. میشناختند انگار یکدیگر را از قبل. من هم ایستادم؛ و چند نفر دیگر... بیاختیار؛ نمیدانم چرا. دستش را آورد جلو؛ لبخندش شکافت، دندانهای سفیدش را نمایان کرد و گفت: "سلام علیکم!"
مردی بود نسبتا پیر، با بدنی فربه، با عمامهی نجفی مشکی، لبادهی اتوشده و مرتب مشکی، عبای توری مشکی، چشمهای قهوهای و... ریش سفید با چند لاخ مشکی.
دلیل سکوت اتوبوس را فهمیدم. حاج آقای مارانی، از "او" فقط یک عینک کم داشت.
خودش بود؛ خودِ سید حسن نصر الله.
و تا آخرِ سفر، سید را نصرالله صدا زدم.
***
صدا، صدای شیخ محتشم بود که ایستاده بود کنارمان و بلند به همه میگفت: "پاشید که بریم سمت ستون دین! پاشید..."
لبهای به هم چسبیده و خشکیدهام را به سختی باز کردم و گفتم: "رسیدیم؟!"
صالح را هم بیدار کردم.
از اتوبوس که پیاده شدم، تازه فهمیدم لخت بیرون آمدن، آن با بدنی که از گرمای اتوبوس خیس عرق است، چه کار اشتباه و ایدهی مسخرهای است. حوصله لباس پوشیدن هم نداشتم! دنبال بقیه، راه افتادم سمت سرویسهای بهداشتی. آب، کمی مانده بود تا یخ بزند.
نمیدانستم کجاییم که هوا این همه سرد شده. شاید سرد ترین سحر عمرم را میگذراندم.
سجاده یا زیرانداز نداشتیم. کارتن هم پیدا نکردیم. چفیههامان هم پر از خاک میشد. کفشهایمان در آوردیم و ایستادیم روی زمین سیمانی. کمبود مُهر اما بیداد میکرد. مهرهایم، پخش و تکه تکه شد بینمان؛ با سالاری و صالح و آقای آیین و شیخ محتشم ایستادیم پشت سر شیخ مرادی.
در تمام نماز بدنمان میلرزید؛ من از همه بیشتر. زانویم یک وجب عقب و جلو میشد و نمیتوانستم درست بایستم. سالاری که دستم را گرفت و فشار داد، آرام شدم؛ مجبور بودم آرام شوم!
دیگر خاکی شدن لباس و سرما خوردن و روی زمینِ زبرِ سیمان و سنگریزههای تیز روی زمین اذیتمان نمیکرد. بقیه را نمیدانستم، من اما میخواستم قبل از رسیدن به جزیره، تا حد امکان خودم را به شرایط سخت زندگی نظامی عادت بدهم به خیال خودم! چیزی شبیه آنچه تمام عمر، به آن نزدیک شده بودم. دم نیاوردن و تمام حرفها را به سکوت فراخواندن، تحمل کردن، نداشتن، ندیدن و طالب سختی و تنگنای هر چه بیشتر بودن. حالا میخواستم به زندگی نظامی شبیه شود مثلا! هر چند؛ چند ساعت بعد بدتر از همهی آن سرمان آمد...!
#مهدینار✍
#پایان_قسمت3✅
📆 #14040408
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761
لینک ناشناس سفرنامهی #از_نور_تا_فارور👆🍃
هیجان سفرنامه یه جوری میگیرتم انگار خودم دارم میرم سفر
دمت گرمه
-
لطف داری داداش.
سفرنامت عالیه
منم هر سال دوس داشتم برم راهیان نور ولی هر بار مدرسه یه بهانهای آورد🥲
-
ممنونم...🌱
منم سال دهم میتونستم برم، خودم زدم زیرش. از اون دفعه چند بار دیگه موقعیتش پیش اومده ولی نشده...
نمیدونم قفلش کی باز میشه.
شب بخیر گفتن ما محض ادای ادب است
ورنه چون شب بشود اول بیداری ماست...