#عاشقک نویس
دل بی تو بی صفا است
جانم دگر ندارد
طاقت دوریت را
اما چه میشود کرد
خوش تر ز مایی با آن
#Z,D
پنهان مکن ای دوست مگر عشق گناه است ؟!
پیداست تو هم خسته از این راز مگویی
من اهل طرب نیستم اما چه بگویم؟
تر میکنم این بار به عشق تو گلویی.
رویاهایگمشده ツ
عقب نشست و آدرس رو داد و من راه افتادم به سمت مقصد جلوي يه ويلاي بزرگ توقف کردم واقعا بزرگ بود و ب
داشت وسايش رو جمع ميکرد
تيرداد:چرا زل زدي به من؟بيا وسايلت رو جمع کن ديگه
همون طور که ميرفتم طرف کمد تا لباسام رو بردارم
تيرداد:ميگما آرمين باهات تماس گرفت؟
جا خوردم از حرفش
-چي؟چي ميگي؟ يواش تر حرف بزن
تيرداد:نترس کسي نيست...تازه آرمين دوستته که ميخواست واست کار پيدا کنه
-خو آدم رو در جريان بزار ...آره تماس گرفت گفتم پيدا کردم ..گفت چطوري؟منم از اول تا آخر واسش گفتم
تيرداد:خوبه ..سريع باش
سريع تر مشغول به کار شدم
تيرداد:بابا آروم آروم تاشون کن ..پرتشون نکن
-باشه باشه ..تاشون ميکنم
بعدم شروع کردم تا کردن لباسا ...آروم تاشون ميکردم ولي در عين حال سريع
تيرداد:من تموم کردم کمک ميخواي؟
-آره بيا اينارو بزار تو ساک
بقيش هم تا کردم و گذاشتم داخل ساک و زيپش رو بستم
-راستي تو کي ميري شروع به کار کني؟
تيرداد:نميدونم هر وقت خودش بخواد
-باشه فهميدم زود باش بريم ديره
سريع از خونه زديم بيرون و سوار ماشين شديم ولي اينبار تيرداد نشست پشت ماشين
**
-تيرداد ..تيرداد ..بيا ديگه اگه تونستي اخراجمون کني
تيرداد:اومدم بابا ..خيل خوب
-بجنب ديگه ..داشتي چه غلطي ميکردي؟
تيرداد:تو هم عين اين ننه مرده ها هي غر بزن به جون اون يکي ننه مرده
-بيا برو تا نزدم شل و پلت کنما
تيرداد:تورو خدا عفو بفرماييد قربان...خو جوجه تو که نصف مني من ميزنم شل و پلت ميکنم
يه نگاهي به سر تا پاش کردم..آره ازم بزرگت بود ولي من کجام جوجس؟
-باشه حالا جناب بيا برو من کارمو بيشتر دوست دارم
راه افتاديم طرف ماشين
****
تيرداد رو پياده کردم تا بره دنبال کيارش خودمم منتظر موندم تا بيان پايين
بعد از چند دقيقه تيرداد همراه با کيارش اومد پايين
تيرداد جلو نشست و کيارش پشت صندليه من
تا هم من بهش ديد داشته باشم
هم توي ديد تيرداد باشه
بايد ميرفتم يه برج يا بهتر بگم يه اسمان خراش
برجي که يکي از آدم هايي که کيارش بهش اعتماد داره داخلشه
من که نميتونم باهاش برم داخل ولي تيرداد ميره و اين خيلي خوب
از ماشين پياده شدن و رفتن داخل
منم مثل اين نگهبان هاي دم دروازه وايسادم
نيم ساعت گذشت
الان دقيقا يک ساعته وايسادم ولي نچ هيچي نشده
پوفي کشيدمو سرم رو به پشتي صندلي تکيه دادم
*
از پل هاي برج بالا رفت و سوار اسانسور شد ...تيرداد هم پشت سرش بود
نيم نگاهي به او انداخت ..هنوز کاملا به او و ميلاد اعتماد نداشت
کمي فکر کرد بهترين راه اين بود که اورا دنبال مدارک دروغيي که داخل ماشين جا گذاشته بود بفرستد
-طبقه ي 81 ..خوش آمديد
صداي زن بود که داخل آسانسور پيچيد و طبقه ي مورد نظر را اعلام کرد
از آسانسور خارج شد و زنگ واحد مورد نظرش را زد
پس از چند لحظه صداي باز شدن در با آيفون تصويري خبر از آگاه شدن رييسش از آمدنش مي داد
وارد سالن شد ..روبه منشي دفتر کرد
کيارش:بگو کيارش اومده
منشي:بله ..صبر کنيد
تلفن روي ميز را برداشت و دکمه ي 1 را فشار داد
منشي:آقاي مهندس ؟آقا کيارش تشريف آوردن
-بگو بياد داخل
منشي:چشم آقاي مهندس
گوشي را قطع کرد
منشي:ميتونيد بريد داخل
کيارش رو به تيرداد کرد
کيارش:تيرداد ..من يه سري مدارک مهم رو داخل ماشين جا گذاشتم برو بيارشون
تيرداد:ولي آقا ..
کيارش:ولي چي؟ محافظت؟من ميتونم چند دقيقه از خودم محافظت کنم
تيرداد ميدانست هنوز به او اعتماد ندارد و اين تنها بهانه اي بيش براي دور کردنش نيست
پس براي اينکه شک نکند گفت:
تيرداد:چشم آقا
کيارش:خوبه..يه پوشه ي مشکيه
تيرداد:بله آقا
برگشت و به طرف درب خروجيه سالن رفت
کيارش پوزخندي به تيرداد زد و وارد اتاق شد
مرد پشت به او در حال تماشاي تهران بود ..پوزخندي زد
انگار اين پوزخند امروز خانه اش را خوب پيدا کرده بود و قصد خروج از پناه گاهش را نداشت
مرد با همان ابهت هميشگي اش که ريشه در خاندان سراج داشت به سمت او برگشت و با چشماني به سردي يخ هاي قطب جنوب به او نگريست...
کيارش نزديک ميز او رفت
کيارش:سلام آقا
-سلام..کارها آمادس؟
کيارش:بله ..همه چي آمادس
-خوبه ..شروع کن
کيارش:اجناس از خونه اي که ارکيا توش اقامت داره ...تا آخر هفته همه ي بار ها که داخل جعبه هاي قهوه ست ...ولي ته جعبه چيديمشون و يکي دوتا رديف رو قهوه گذاشتيم تا پليسا موقع بازرسي شک نکنن ..وقتي از منطقه خارج شد و به نزديکي مرز رسيد جاسوسمون همه چيز رو فراهم ميکنه تا بدون بازرسي کاميون ها عبور کنن .
-خوبه ..بازم مراقت باشيد ..براي هر کاميون يه راننده ي ماهر و چهار تا محافظ بزاريد ..مراقب همه چي باشيد ..
کيارش:بله ...کاري با من نداريد؟
-نه ميتوني بري
بدون هيچ حرفي از اتاق خارج شد ...مرد سيگاري روشن کرد و به عادت هميشگي اش به تماشاي شهر تهران مشغول شد
هميشه کارش همين بود ..سيگار..پنجره ..تهران همه چيز هم براي آرامشش مهيا بود..پول..ثروت..بچه و ...هر چيزي که ما به آن ميگوييم خوشبختي
رویاهایگمشده ツ
عقب نشست و آدرس رو داد و من راه افتادم به سمت مقصد جلوي يه ويلاي بزرگ توقف کردم واقعا بزرگ بود و ب
اما نبود يک نفر در زندگي اش به طور بزرگي خودنمايي ميکرد ...و همان يک نفر باعث شده بود به فکر انتقام بيفتد..انتقام از کشوري که روزگاري عاشقانه در آن ميزيست و براي پيشرفتش با دل و جان تلاش ميکرد ولي امروز براي نابود کردنش تلاش ميکرد ..و براي نابود کردن شخصي که باعث اين حس شده بود...پوزخندي گوشه ي لبانش آرام گرفت ...نوبت به انتقام او رسيده بود ..بعد از 14 سال انتظار ...ياد روز هايي افتاد که مهرباني همه ي وجودش را در آغوش کشيده بود ...اما او تنها بيست و پنج سال داشت که عشقش به آغوش سرد و بيروح خاک رفت و فرزندش هم که به تازگي ميخواست خودش را به او ثابت کند ..پس چه امتحاني بهتر از نابودي آرمين خرسند؟واقعا حيف شد که ديگر کسي هم سن اورا در نزديکي فرد مورد نظر نبود وگرنه حتما اورا هم نابود ميکرد
از روي صندلي بلند شد و به طرف پنجره رفت ..پک عميقي به سيگارش زد و به آسمان غرق در آلودگي تهران زل زد
تيرداد براي شک نکردنه کيارش بعد از چند دقيقه بعد از اينکه به پايين رسيد دوباره به داخل برج برگشت
خواست سوار آسانسور شود که در باز شد و کيارش از آن خارج شد و بدون نيم نگاهي به تيرداد به سمت خروجيه برج رفت
تيرداد:آقا من پوشه رو پيدا نکر...
کيارش:مهم نيست ولش کن
ديگر چيزي نگفت و سوار ماشين شد و سر جاي قبلي اش نشست ..
تيرداد هم روي صندليه کمک راننده نشست
کيارش:برو خونه اي که قبلا با ارکيا داخلش بوديد
ميلاد:چشم آقا
سريع به سمت مقصد راه افتاد
جلوي خانه توقف کرد
کيارش:همين جا صبر کنيد تا من برگردم
و بدون اينکه به آنها اجازه بدهد حرفي بزنند از ماشين خارج شد و به سمت در حياط رفت
دستش را روي زنگ گذاشت و فشار داد
ارکيا:کيه؟
کيارش:درو باز کن ارکيا زود باش
ارکيا:چشم آقا
در با صداي تيکي باز شد و کيارش بدون لحظه اي درنگ وارد حياط باغ مانند خانه شد
ارکيا از خانه خارج شد و به استقبال کيارش آمد
ارکيا:سلام آقا..چيزي شده؟
کيارش:زود باش برو کليد انبار رو بيار ...بجنب
ارکيا:چشم آقا
سريع به داخل خانه برگشت و کليد را از داخل کشوي ميز برداشت و نزد کيارش بازگشت
کليد را به سمت او گرف
ارکيا:بفرماييد اقا
کيارش کليد را از دست ارکيا گرفت و به سمت انبار ته باغ رفت
همان طور که قدم هايش را با شتاب بر ميداشت گفت:
_مواظبه بار ها باش..آخره هفته بايد جابه جاشون کنيم ...چيزي ازشون کم نباشه که خيلي بد ميشه
ارکيا:چشم آقا مواظبم ...
کيارش:خوبه
کليد را داخل قفل انداخت و وارد انبار خاک گرفته شد
کيارش:فردا چند نفر رو ميفرستم تا بار هارو ببرن ويلاي لواسون ...اون جا امن تره
ارکيا:بله آقا فهميدم
کيارش:ميلاد و تيرداد که از جاي اينا خبر نداشتن
ارکيا: نه آقا
کيارش:خوبه ..بيشتر مواظب باش ..به چند تا از بچه ها هم بگو بيان اينجا دست تنها نباشي ...مواد هارو بچينيد ته جعبه ها و قهوه هارو بزاريد رو تا اگه خواستن بازرسي کنن به شکلي بر نخوريم ...مواظب مامور هاي اطراف شهر هم باشيد..مامور هاي گشت هم همينطور ..خطر نامه
اريکا:چشم آقا ميگم بيان
کيارش:خوبه ..من ديگه ميرم ...مواظب باش
و بدون حرف اضفي از انبار زد بيرون و با عجله به سمت خروجي حياط رفت
در عقب را باز کرد و نشست ..پوفي کشيد و دستش را به پيشوني کشيد ...از رفتار هايش خسته شده بود..از بي توجهي ها
ميلاد:کجا برم آقا؟
کيارش:برو خونه ..ميخوام استراحت کنم
ميلاد:چشم آقا
***
از پله هاي برج پايين رفت ...پوزخندي که از صبح بعد از ديدن کيارش روي لبانش بود هنوز کنار نرفته بود ...انتقامي که ميخواست بگيرد از اين چيز ها سخت تر بود
مردي سياه پوش کنار ماشينِِه بزرگ و گرانقيمتش منتظرش بود...پوزخندش عميق تر شد ..کورش به طرفش رفت
داريوش :تحقيقات رو انجام دادي؟
کورش:بله قربان...درباره ي همه ي بچه ها و نوه هاش تحقيق کردم
پوشه اي را به سمت او گرفت ...پوشه را از دست سعيد چنگ زد و سوار ماشين شد
پشت ميز بزرگش نشست و پوشه را روي ميز پرت کرد
سيگاري آتش زد و به پشتيه صندلي تکيه داد
پوشه را باز کرد و شروع به خواندن تحقيقات زندگي اش کرد
_سالار خرسند ..داراي سه فرزند فاطمه عاطفه و محمد...پنج نوه ..آرمين و فرشته خرسند...ماهان فرجام ...علي و حسين محمودي...
با ديدن نام ماهان تعجب جاي پوزخندش را روي صوتش نشست ..براي اولين بار در اين سال ها احساس کرد که غافلگير شده ...گمان ميکرد ماهان سال ها پيش همراه پدر و مادرش مرده است...دوباره به خواندنش ادامه داد
ماهان فرجام سرگرد سوم دايره ي جنايي...آرمين خرسند سرگرد کامل دايره ي جنايي و ...
نميخواست از طريق نوه هاي ديگر وارد کار شود ..ميدانست که پليس در حال حاضر به دنبال او و باند اوست ..پس با يک تير دونشان ميزد ..هم آرمين را از راه برميداشت و هم رييس گروهه پليس را
ميدانست آرمين برايش عزيز است اميد هم براي او عزيز بود ولي ...