#عاشقک نویس
+ببین من قلب ندارم
من احساس ندارم
من گریه نمی کنم
من وجود ندارم
من همیشه حالم خوبه
من نمیتونم مث بقیه با بقیه صحبت کنم
من ناراحت نمیشم
من آدم نیسم
ـــ آخه ای...
+راحت باشید🙂🙏🏻
رویاهایگمشده ツ
امان از اين ولي ها ..امان از اي کاش هاي زندگي ..امان از گذشته اي که رفته و باز نميگردد واي از آن رو
همه چيزو براش تعريف کردم و اونم گفت که ساعت 4:30 ميرن اونجا ..ماهم ساعت چهار اونجاييم تا ساعت پنج که عمليات شروع بشه
-فهميدي؟
ماهان:آره
-پس به جاويد هم بگو
ماهان:باشه ..من ديگه برم شک ميکنن
-باشه ..مواظب باش
ماهان:هستم ..خداحافظ موشول
تا خواستم جواب اين حرفشو بدم تماس روقطع کرد..پسره بوووووق
لباس نوپو (لباس نيروي يگان ويژه پليس مخفف نيروي ويژه ي پاسدار ولايت )رو پوشيدم ..پوتينم رو هم پوشيدم و خم شدم تا بنداش رو ببندم که تقه اي به در خورد
-بفرماييد؟
در باز شد و حسيني اومد داخل
حسيني :ببخشيد قربان
-چيه حسيني؟
حسيني:قربان جناب سرهنگ تماس گرفتن و گفتن که خودشون هم براي نظارت از راه دور عمليات رو نظارت ميکنن
-بسيار خب ..برو پايين اگه آماده اي تا منم بيام
حسيني :چشم قربان
از اتاق رفت بيرون و منم بند کفشامو بستم ..جليقه ي زد گلوله رو هم پوشيدم و نقاب سياهم رو برداشتم و زدم بيرون
از پله ها که اومدم پايين بچه ها منتظر بودن
سرگرد رادمهر:قربان ..اميدوارم با خبراي خوش برگرديد
-منم اميدوارم
از همه خداحافظي کرديم و سوار ماشين شديم و من نشستم پشت فرمون
رسيديم به آدرس مورد نظر ...بچه هاي عمليات هم داخل چند تا ماشين بودن تا کسي شک نکنه ...منم ماشين رو پارک کردم و ازش پياده شدم و به طرف ماشيني که سرهنگ توش بود رفتم و در عقب رو باز کردم و کنار سرهنگ نشستم
-سلام قربان
سرهنگ:سلام خرسند ..چي شد؟فرجام تماس گرفت؟
-بله قربان...همه چيز رو براشون توضيح دادم و اونم گفت همه چيزو به سرگرد سپهري هم ميگه
سرهنگ:خوبه
-البته کلي هم منو حرص داد
سرهنگ خنديد :بزار اين ماموريت به خوبي و خوشي تموم بشه بعد حسابشو برس
ستوان جلالي:اومدن قربان
يه ماشين مدل بالا جلوي خونه پارک شد و سه نفر ازش اومدن بيرون ..ميدونستم کيان...راننده ماهان و اوني که از طرف کمک راننده پياده شد جاويد و کسي هم که از عقب پياده شد کيارش سراج بود
ماهان نامحسوس برگشت طرف ما و نگاهمون کرد...متوجه کبودي روي پيشونيش شدم...داشتم از تعجب شاخ در مياوردم ..مگه چيشده بود که نگفته؟
انگار سرهنگ فهميد از چي تعجب کردم که گفت:نگران نباش امروز متوجه ميشي
يکم خيالم راحت شد که ميفهمم ولي بايد خودش بهم ميگفت که چيشده ...اخم کردم ..رفتن داخل و ما هم ساعت پنج پشت در خونه ايستاديم
من و چند نفر از بچه ها سمت چپ و حسيني چند نفر ديگه هم سمت راست به ديوار با فاصله از در تکيه داديم ..
به نفر پشت سريم اشاره کردم تا برام قلاب بگيره تا برم داخل و يه سروگوشي آب بدم
از روي ديوار پريدم و چهار دست و پا روي زمين فرود اومدم ...بلند شدم و به ديوار چسپيدم ...هوا رو به تاريکي ميرفت به خاطر همين کنار ديوار راه ميرفتم تا کسي متوجم نشه
يه دور کامل دوره ساختمون زدم و وقتي از امنيت ساختمون مطمئن شدم با بي سيم به بچه ها خبر دادم و خودم هم از خونه اومدم بيرون ...
بلند گو رو توي دستم نگه داشتم و داخلش شروع به حرف زدن کردم
-خونه در محاصره ي پليسه ..بهتره تسليم بشيد
اين حرف هارو هميشه ميزديم ولي هيچوقت به حرفمون گوش نميدادن ...
چند دقيقه اي که منتظر مونيدم و حرفمون رو تکرار کرديم و خبري نشد..به يکي از بچه هاي يگان ويژه گفتم که از در بره بالا و درو باز کنه
در باز شد و همه ريختن داخل ...چند نفر سريع در حال رفت و آمد بودن که با ديدن ما سريع پناه گرفتن و شروع به شليک کردن
همه سريع پناه گرفتيم و هر شليک رو با شليک جواب ميداديم ..متوجه ماهان و جاويد شدم که پناه گرفتن و شروع کردن شليک به طرف ما
شليک هاشون نزديک بچه ها ميخورد ولي هيچکدومش بهشون نميخورد
خوب بلد بودن چيکار کنن
درگيري داشت بالا ميگرفت و من بايد يه کاري ميکردم
متوجه نبود جاويد و ماهان شدم
احتمالا با کيارش فرار کردن
تونستم ارکيا رو شناسايي کنم ..چون جاويد قبلا عکسشو فرستاده بود
متوجه انباري شدم که تقريبا ته باغ بود
با کمي محاسبه فهميدم که ديد خيلي خوبي نسبت به کل باغ داره
به تقوي يکي از بچه هاي يگان ويژه گفتم
-تقوي منو پوشش بده..ميخوام برم توي انبار ته باغ
تقوي :بله قربان
از جام بلند شدم و با نهايت سرعتم دويدم به طرف انبار ته باغ و همزمان شليک هم ميکردم
رسيدم به انبار و به ديوارش تکيه دادم ..نفس نفس ميزدم
اسلحهمو جلوي صورتم گرفتم و آماده ي شليک کردم و با پا در انباري رو باز کردم و رفتم داخل
کل انباري رو از نظر گذروندم
هيچي نبود...
رفتم يه گوشه از انباري که ديد خوب و بازي نسبت به باغ داشت سنگر گرفتم
متوجه ليزر قرمزي که روي سر يکي از مرداي ساختمون بود شدم
رویاهایگمشده ツ
همه چيزو براش تعريف کردم و اونم گفت که ساعت 4:30 ميرن اونجا ..ماهم ساعت چهار اونجاييم تا ساعت پنج که
بيسيمي که کنار شونم بود رو برداشتم و دکمه رو گرفتم
-همه گوش کنيد..هيچ کس نبايد بميره..تکرار ميکنم هيچکسي رو نبايد بکشيد
دکمه رو رها کردم و دوباره به مرده نگاه کردم که اينبار ليزر روي شونش بود و چند لحظه بعد افتاد رو زمين
چند بار شليک کردم و همشون هم خورد به هدف
يکي از بچه ها داشت ميرفت داخل ساختمون و يه نفر هم هدفش گرفته بود
همون دستي که اسلحه داخلش بود رو هدف گرفتم و شليک کردم
متوجه يه نفر پشت سرم شدم
تا خواستم عکس العملي نشون بدم اسلحه رو پشت سرم حس کردم
سر جام خشک شدم و هيچ حرکتي نکردم
در گيري پايين گرفته بود و بچه ها داشتن همه رو سوار ماشين ميکردن و به مقر منتقل ميکردن
فکر کنم سر جمع که بخواي حساب کني فکرام حتي 2 دقيقه هم طول نکشيد که صداش منو از فکر کشيد بيرون و هل داد به سمته واقعيت
-اسلحتو بنداز و دستتو بزار رو سرت..همه چي تمومه آقا پليسه
لعنتي لعنتي لعنتي ...به حرفش گوش نکردم و اسلحه رو دو دستم نگه داشتم
-کر بودي نشنيدي چي گفتم؟گفتم اسلحتو بنداز و دستات رو بيار بالا
اسلحه رو بيشتر پشت سرم فشار داد
اسلحه رو انداختم و دستام رو گذاشتم رو سرم
با پاش زد پشت پام که با زانو افتادم رو زمين ..دستش رفت طرف کلاهمو و از سرم کشيدش ...از اين کارش عصباني شدم و به نفس نفس افتادم
-هه چه پليس ترسويي ..مثلا سرگرديا
آرمين:ببند دهنتو
-وا چه بي ادب؟
آرمين:بسه ديگه اگه ميخواي بکشي همين الان بکش
با دستش آروم زد تو سرم ..چشام ديگه از ايني که بود بزرگتر نميشد ..اين الان چيکار کرد؟
-آي خاک تو سرت مگه به خاله قول ندادي سالم برگردي؟
با سرعت سرمو برگردوندم طرفشو با صورت سرخ شده از خنده ي ماهان رو به رو شدم
از شوک اومدم بيرون و از روي زمين بلند شدم
-هرهرهر رو آب بخندي..با نمک
ماهان:آخه خيلي باحال عصبي شدي
يهو صداي يکي از بچه ها اومد
-جناب سرگرد؟
هول شدم و سريع دست ماهان رو گرفتم و پيچوندم و بهش دستبند ردم..از پشت گرفته بودمش ..سرم رو بردم نزديک گوشش و گفتم
-تقلا کن مثلا که ميخواي فرار کني..فقط من وسرهنگو حسيني از هويت تو جاويد خبر داريم
اونقدر سريع و آروم اينارو گفتم که هر کي جاي ماهان بود عمرا ميشنيد ولي مال ماهان که گوش نبود رادار بود
همون موقع يکي از بچه ها که از درجش فهميدم همون تقويه اومد داخل
-قربان؟اين يکي رو شما گرفتيد؟ميخواستم بگم سرهنگ کارتون دارن
صداي ساييده شدم دندوناي ماهان اومد ..ماهان رو هول دادم طرف در خروجي و سپردمش به حسيني
-حسيني اينو ببر تو ماشين ..فقط حواست بهش باشه خيلي چموشه
حسيني هم در حالي که سعي ميکرد خندشو قورت بده احترام گذاشت و ماهان رو گرفت و برد طرف ماشين ..منم رفتم طرف جايي که سرهنگ بود و بهم نگاه ميکرد
بهش رسيدم و احترام نظامي گذاشتم
-با من کاري داشتين قربان؟
سرهنگ در حالي که خنده روي لبش بود دستشو گذاشت رو شونم و گفت
سرهنگ:آزاد...فقط کافيه اين ماموريت تموم شه ..ماهان اين حسيني بيچاره رو يه تنزل مقام ميده به سرباز
خنديدم:آره درسته ..بيچارش ميکنه..البته منم بيچاره ميکنه
سرهنگ:خيل خب برو که بايد سريع بريم پايگاه
دوباره احترام گذاشتم و رفتم طرف ماشيني که حسيني ماهان رو برده بود توش ...من با اين ماهان کار دارم حالا صبر کن يه بلايي به سر اين بيارم من
نشستم تو ماشين و کمربندم رو بستم و حسيني هم راه افتاد ...به محض دور شدن از بقيه سريع برگشتم طرف ماهان و با خشم بهش زل زدم که به خاطر يهويي شدن کارم از جا پريد و خودشو به صندلي فشار داد ...خندم گرفت ولي سريع قورتش دادمو دوباره با جديت به صورتش نگاه کردم ...نه تنها پيشونيش کبود بود بلکه گوشه لبش هم زخم بود